تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خانه‌ی مرموز
نویسنده: پرستو انصاری

گوشی در دستم می‌لرزد. پیام داده:
-من رسیدم دم خونتون، همین که زنگ آیفونو زدم و باباتو کشوندم دم در، توام برنامه رو شروع کن.
تپش قلبم بالا میرود. صدای آیفون در سکوت خانه می‌پیچد. پدرم جواب میدهد و با اینکه از آیفون تصویری هیبتش را دیده اما نمی‌دانم احمدرضا چه می‌گوید که پدرم بدون خبر کردن من ژاکت مادرم را روی دوشش می‌اندازد و میرود دم در. سریع پیراهن‌هایی که از قبل به هم گره زده بودم و طنابی بلند ازشان ساخته‌بودم را دنبال خودم می‌کشم و سمت پنجره‌ی پذیرایی میروم و مبل را زیر پایم تنظیم می‌کنم. یک سر طناب خود ساخته‌ام را به پایه‌ی مبل می‌بندم و یک سر دیگرش را از پنجره آویزان می‌کنم و بسم‌الله گویان خودم هم سوار این پیراهن‌های رنگی و دست به دست هم داده، میشوم. شانس می‌آورم که ارتفاع زیادی نیست و با تجربیات به جا مانده از کودکی‌های پر شرارت خیلی سریع پایین میروم و طناب را دم جر خوردن رها میکنم. پراید احمد رضا درست کنار پایم پارک شده. سریع توی ماشین جاگیر میشوم و یک تک زنگ که حکم همان روشن کردن منور و خبر کردن یاران را دارد، میزنم. پنج دقیقه نمی‌شود که او هم خودش را می رساند و پشت فرمان می‌پرد و گازش را میگیرد و میرویم. هر کیلومتری که از خانه دور میشویم برمیگردم و از شیشه‌ی پشتی ماشین به خانه‌مان نگاه میکنم.
-دیگه منو خونه را نمیده احمد.
احمد رضا سرخوش میخندد.
-غمت نباشه رفیق، میریم خونه ما.
انگار که تازه به حماقتم پی برده باشم، نگاهی مستاصل به نیمرخ احمد‌رضا می‌اندازم.
-عجب غلطی کردما.
نگاهم می‌کند.
-هیچی نمیشه نترس اصلا من میام وساطتت میکنم میگم من شازده پسرتونو قول زدم.
سر تکان میدهم و دستی در موهای آشفته‌ام میکشم.
-بابام دیگه‌ی سایه‌ی تورم با تیر میزنه.
کلافه میشود.
-بابا پرهام تو که اینقدر ترسو نبودی، چیه مثل دخترا شدی، قرنطینه‌ی اجباریِ بابات مغزتو تکون داده‌ها!
با همان حال آشفته یکی توی سرش میزنم.
-برو خودتو مسخره کنا.
میخندد و من هم فعلا بی‌خیال فکر کردن به عکس‌العمل‌های احتمالی پدرم میشوم و بحث را عوض میکنم.
-حالا این خونه هه کجاست؟
راهنما میزند و سر ماشین را می‌چرخاند.
-خیلی دور نیست سمت شهرک آزادگانه.
سر تکان میدهم. دیروز که زنگ زده‌بود و با هیجان از خانه‌ی جن زده و مرموزی که در شهرمان است تعریف کرده بود، دل توی دلم نبود سر از کار این خانه دربیاورم. خود احمد‌رضا چند باری تا دم درش رفته بود اما می‌گفت که جرئت زنگ زدن را نداشته و صلاح دانسته دوتایی برویم سر بخت خانه و سر از کارش درآوریم تا هنوز خالی است و مستجر جدیدی درش خانه نکرده.
سی دقیقه بعد که پنج شش باری از یک کوچه به کوچه‌‌ی دیگری رفت و مسیر مستقیممان را هزار بار پیچ انداخت، ماشین را داخل یک کوچه نگه میدارد.
-رسیدیم، بپر پایین.
پیاده میشود و من قبلش کفش‌هایم را که موقع صخره نوردی و فرارم بغل گرفته بودم، می‌پوشم و پیاده میشوم. حالا که دوتایی روبه‌روی خانه ایستادیم و به پنجره‌های آینه‌ای و در سیاهش نگاه می‌کنیم، ترس بدی به جانم افتاده و آن شور و اشتیاق اولیه کم سوتر شده. احمد رضا اما مصمم است و چشمانش از ذوق برق میزند.
-آماده‌ای؟
آب دهانم را قورت میدهم.
-احمد‌رضا؟
نگاهم می‌کند.
-خطرناک نباشه؟
زیر خنده میزند.
-نه انگار جدی تو این قرنطینه‌ یه چیزیت شده!
اخم می‌کنم.
-زنگ بزن بابا
نفس عمیقی می‌کشد و جو میدهد به حال جو گرفته‌ام.
-آماده، یک، دو، سه
زینگ زینگ.
در تقی باز میشود و هر دو همزمان یک قدم عقب میپریم. با چشمان گرد شده به احمد رضا نگاه میکنم.
-مگه نگفتی خونه خالیه؟
سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان میدهد. یک قدم دیگر عقب میروم.
-احمد داداش بیا بیخیال شیم.
دستش را پشتم میگذارد هم زمان که قدم عقب رفته‌ی خودش را جبران می‌کند من را هم جلو میبرد.
-بی‌خیالی تو کار ما نیست، تا اینجا اومدیم دیگه جا نزن پرهام.
هیکل ورزیده و قد بلندش میچربد و من را همزمان با خودش داخل خانه می‌کشد و در بسته میشود و راهروی تاریک و یک راه‌پله‌ی از سنگ مرمر جلویمان ظاهر میشود. دوباره هلم میدهد.
-برو بالا
اینبار مقاومت میکنم.
-تو اول برو
چپ‌چپ نگاهم می‌کند و جلو می‌افتد و من پشت‌سرش از پله‌ها بالا میروم و به در ورودی چوبی با شیشه‌های سبز و آبی گلدار میرسیم. آرام و با تته پته به حرف می‌آیم.
-کفشامونم دربیاریم؟
احمد رضا دوباره سرخوش شده و از ترس جلوی درش خبری نیست و خنده‌اش را به زور مهار میکند.
-مگه اومدی مهمونی خنگ خدا؟
به قدری از خودم درآمده‌ام و ترسیدم که بی خیال جواب دادن میشوم. دستگیره‌ی آهنی در را پایین می‌کشد و پشت‌سرش داخل چهار‌چوب در می‌ایستم. تاریکی نزدیک عصر خانه را بغل گرفته اما در نگاه اول همه جور اسبابی که برای یک زندگی لازم باشد در خانه میبینم و همین دم در از پشت یقه‌ی لباس احمد‌رضا را می‌چسبم.
-تو که گفتی خونه خالیه، تازه مستجر قبلیش فرار کرده از خونه؟!
دستم را از یقه‌ی لباسش جدا میکنم و با دست گردنم را می‌چسبد و سرم را به چپ و راست می‌چرخاند.
-عقل کل منم مثل تو تازه دارم اینجا رو میبینم، اینکه خونه اسباب اثاثیه داره با اینکه تازه خالی شده یعنی چی؟
ابرو‌هایم بالا میپرد.
-نم..نمی‌دونم یعنی چی؟!
یکی پس گردنم میزند.
– یعنی هر چی راجبه این خونه میگن راسته.
عقبگرد میکنم و می‌خواهم جدا از مهلکه فرار کنم که باز سد راهم میشوم.
-کجا؟!
با دست کنارش میزنم.
-من میخوام برگردم.
با کف دست توی پیشانی‌اش میزند.
-آخه نخود مغز فک کردی الان بری در رو باز کنی، باز میشه؟
عرق سرد روی تیره‌ی کمرم میشیند و صدایم عملا می‌لرزد.
-پس تو چرا اینقدر خونسردی؟!
چشمانش را تنگ می‌کند و صدایش را آرام.
– منم ترسیدم، فقط حالا که تا اینجا اومدیم باید منطقی و درست فکر کنیم.
بعد صورتش را نزدیک میآورد و لحنش را غلیظ‌تر می‌کند.
-باید این بازی که شروع کردیم و تمومش کنیم پرهام.
خر میشوم و همراهش داخل خانه میروم. به توصیه و هدایت خودش اول داخل اتاق خانه میگردیم. میخواهد در اتاق را باز کند که من پشت هم بسم الله میگویم و چشمانم را می‌بندم. در اتاق باز میشود. ناگهان صدای جیغ و داد یک لشکر آدم از داخلش بلند میشود و من روی هوا می‌پرم. بعد از چند ثانیه که به خودم می‌آیم، میبینم کاغذ رنگی و برف شادی روی سرم میریزد و تمام خاندان از عمو رضا گرفته تا پدرم کلاه بوقی به سر زیر سقف ریسه بسته و بادکنک آویخته ایستاده‌اند و تولد مبارک می‌خوانند و یک کیک مامان‌پز هم دست گرفته‌اند. یک حالی بین لرز و هیجان دارم. به احمدرضا که نگاه میکنم، چشمک میزند و می‌خندد.
– بخدا خیلی گیجی پرهام.
یکی پس کله‌اش میزنم و دست در گردن هم قاطی جشن و مهمان‌‌ها میشویم و میفهمم که مستجر جدید خانه‌ی مرموز عمو رضا و زنش هستند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. احمد رضا گفت:

    چقدرم خوب نوشتین
    حالا که اینقدر خوب اسم منو تو داستان بکار بردید منم میخام از همینجا روز قلم رو به شما تبریک بگم😎😎

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسیییی 😃😃
      خوشحالم که خوشتون اومده😃😃
      منتظر بودم بیاید بخونید
      خیلییی مرسییی😃😃🌺🌺
      منم با یک روز تاخیر به شما تبریک میگم🌺

  2. احمدرضا گفت:

    باور کنید یبار منو این مدلی سورپرایز کردن
    😳😳😳😳
    شما از کجا میدونستید؟🤥

    • پرستو انصاری گفت:

      جدیییییی؟😂😂😂😂😂😂
      چه جااالب پس، داستان شمایل واقعی گرفت به خودش😃😃
      فکرش یهویی اومد به ذهنم😅

  3. احمد رضا گفت:

    😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱
    نه باباااااااااااااااااااااا
    خانم انصاری شما از آشناهای ما هستین؟

  4. آنیتا گفت:

    باهیجان دنیال میکردم
    که سورپرایز شدم.
    فک کنم احمدر ضا ی پرشیطنت خودتی😉

  5. محمد پارسا گفت:

    خیلی زیبا بود. ترس و لرز در داستان به شدت در شخصیت پرهام دیده می‌شد و سوپرایز خوبی داشت. به نظرم ترسناک هم بنویسید. موفق میشید. 🌷😍😱

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسی که می‌خونید و میگید زیبا بود و خیلی ممنون که همراه شدید با داستانو و ترس حس کردید😃
      بله حتما، خیلییی ممنون از شما🌺😃