تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دل خوش سیری چند
نویسنده: ماندانا افشارها

نیمه های شب بود که تماس گرفتن .اعلام وضعیت اضطراری کرده بودن .
به سرعت خودمو رسوندم بیمارستان .
چه خبره !!
چقدر شلوغه اینجا .
ملافه های خونی روی تختهای کنار راهرو حکایت از وخامت اوضاع داشت.
صدای ناله و شیون کل فضا رو پر کرده بود .از لابه لای جمعیت خودمو رسوندم پاویون
لباسهامو عوض کردم و آماده کار شدم .
صدای آمبولانس ها قطع نمی شد .
مجروح بود که وارد اورژانس می شد .
عده ای بد حال با وضعیت وخیم باید راهی اتاق عمل و بخش مراقبتهای ویژه می شدن .
و بعضی ها سرپایی مداوا می شدن.
هر طرف که می چرخیدم خون بود و مجروح .
جمعیت زیادی؛ در ورودی بیمارستان تجمع کرده بودن و نگران و مضطرب ؛ منتظر دریافت خبری از عزیزانشون بودن .
هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده
راستش اون لحظه اصلا به اینکه چه اتفاقی افتاده فکر نمی کردم ؛ همه تلاشم این بود که این وضعیت آشفته زودتر سر و سامون بگیره.
سر گرم رسیدگی به یکی از مجروحین بودم که
احساس کردم کسی روپوشم رو از پشت می کشه ؛ برگشتم
چشمم افتاد به پیرمرد لاغر و سیاه چرده ای که روی تخت دراز به دراز افتاده بود.
از سرش خون میامد .
ولی صداش در نمیومد نبضشو گرفتم .
چشاشو به زحمت باز کرد وبه سختی و بریده بریده گفت : …. پِ…سَ… پِ…سَ….
سرمو بردم دم دهنش گفتم : چی پدر جان؟ بلند تر بگو .
بی جوون تر از قبل حرفشو تکرار کرد ؛ فهمیدم نگران پسرشه ….
:اسمش چیه پدر جان؟ اسمش ؟
با دست اشاره کرد به پایینِ پاش.
ی جوون ِ حدودا ۳۰ ساله در حالی که نیمه راست بدنش غرق در خون بود در امتداد دیوار روی زمین قرار داشت .بالای سرش رفتم .
جلوی سینه ش روی لبهء جیب لباس کارش نوشته بود غلامرضا کوهی سرکارگر .
میشد حدس زد چرا با اون وضعیت کسی سراغش نیومده
اما واسه اطمینان بیشتر پلکاشو زدم بالا هیچ سویی نداشت … نبضشو گرفتم ….اونم خاموش بود .
غلامرضا فوت شده بود .
به سراغ پیرمرد برگشتم گفتم : اسم پسرت غلامرضاست ؟؟
با سر حرفمو تایید کرد .
در حالی که بغض راه گلومو گرفته بود گفتم : نگران نباش حالش خوبه پدر جان .
لبخند بی حالی گوشه لبش نشست .
یکی از سختیای کارمون همینه .
دیدن این صحنه ها هیچوقت تکراری نمیشه، هر اتفاقی از این دست در نوع خودش تازه ست و دردآور.
سر پیرمرد رو پانسمان کردم و سِرُمش رو زدم ؛ زخمش عمیق نبود .
به اتفاق بچه های اورژانس منتقلش کردیم بخش تا ادامه معالجات .
روز سختی بود ..خیلی سخت .
ی فاجعهء انسانی در پی خطای انسانی.
طرفای عصر بود که خبر رسید. بی احتیاطی سرکار باعث ریزش معدن شده.
چهره غلامرضا و پیرمرد از جلوی چشمم گذشت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما