تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اشتباه ما را تکرار کن
نویسنده: مصیماه

با قهر شرکت را ترک کردم. بقیه‌ی همکارانم برای کاشت ناخن و رنگ مو، مرخصی ساعتی می‌گرفتند. ولی من که کارم ضروری بود، باید ساعت‌ها توضیح می‌دادم. مسئول اداری، مردی بود حدودا شصت ساله. از وقتی بچه‌دار شدم، متنفر بودم که بخواهم با او هم‌کلام شوم. هربار طوری زخم‌زبان می‌زد که بعد از بیرون آمدن از دفتر، اشک‌هایم جاری می‌شد.
_ شوهرت چی‌کاره‌است که تو کار می‌کنی؟ زن باید بشینه تو خونه، الانم که بچه‌دار شدی، مهم بچه‌است. کمتر خرج کن، شوهرت برسونه، دیگه خودتم نیای سر کار.
_ شوهرم درآمدش خوبه خدا رو شکر. کار من ربطی به درآمد اون نداره. شما هم خدا رو شکر خیلی وقته نیاز مالی نداری و خودتو بستی، خب دیگه نیا سر کار.
_ چه ربطی داره، من مَردم خانوم.
دفعه‌ی بعد بحث را از جای دیگری شروع می‌کند:
_ چقدر شما زن‌ها پولکی‌اید. می‌خوان شوهر کنن، فقط ماشین و خونه‌شو می‌بینن. هرچقدرم بریزه زیر دست و بال‌شون باز دنبال پول‌اند، میگن باید بریم سرکار، بدبخت بچه‌هایی که زیر دست این مادرا بزرگ می‌شن.
_ شوهر من وقتی شوهر من شد، آه در بساط نداشت‌. باهم کار کردیم، الانم دست‌مون به دهن‌مون می‌رسه باهم کار می‌کنیم. بچه‌ها هم زیر دست پدر و مادر بزرگ می‌شن، نه زیر دست مادر.
و امروز هم طور دیگری، شماتتم کرد:
_ خب تو که انقد خودخواهی برای چی بچه آوردی؟ بچه‌دار نمی‌شدی، هم اون طفل معصوم عذاب نمی‌کشید از بی مادری، هم تو راحت‌تر به خواسته‌های خودت می‌رسیدی.
_ اتفاقا من به خاطر بچه‌ام هم که شده کار می‌کنم. هم اینکه آینده‌اش تامین شه، هم اینکه تو این مملکت عوام‌زده، با دیدن مادرش، بدونه زن‌ها هم حق دارن، زندگی کنن. عذاب و بچه‌های امثال شما می‌کشن، که لباس‌تون، ماشین‌تون، قیافه‌تون، به روز شده ولی افکارتون بوی نا می‌ده.
فقط این مردک خرفت نبود که چشم دیدن کار و درآمد زن‌ها را نداشت. برایم عادی شده بود که از صبح تا شب از چند نفری به خاطر کار و تلاشم، حرف بشنوم.
سوار ماشین شدم که خودم را به مهد برسانم و مهیار را بردارم. به خانه برویم و لباس‌هایمان را عوض کنیم و به خانه‌ی سروش، دوست دوران دانشگاه‌مان برویم.
چقدر خسته بودم. اگر قرار بود بروم مهمانی و مثل مردانی که از سر کار آمده‌اند، لم بدهم و مدام از من پذیرایی بشود، این خستگی، حل شدنی بود. ولی باید با انرژی‌ای بیشتر از اول صبح، سراغ بچه‌ام می‌رفتم. و در مهمانی هم پابه‌پای زن‌ها کار می‌کردم. وگرنه عوارض روانی استراحت کردن و کار نکردنم، از خستگی جسمم بیشتر می‌شد.
نزدیک مهد بودم که همسرم زنگ زد.
_ نگار جان، من مهیار رو از مهد آوردم، حاضر شدیم، داریم می‌ریم خونه‌ی سروش. توام سعی کن زودتر بیای.
قلبم آرام گرفت. خداراشکر، مثل همیشه، همسرم تا انجا که برایش مقدور بود، همکاری کرده و حالا من فقط یک دوش می‌گرفتم و حاضر می‌شدم. نیازی نبود یک ساعت بنشینم کنار مهیار تا تمام لباس ‌های کمدش را بریزد بیرون و در نهایت یک دست لباس بی‌ربط را انتخاب کند. و من مجبور شوم یک ساعت با بازی و نمایش و قصه، وادارش کنم، لباس مناسبی بپوشد.
..‌.
وقتی رسیدم، همه جمع بودند. بعد از سلام و علیک، اول سراغ مهیار رفتم و ماچ بزرگی از لپش گرفتم و مشغول احوالپرسی از او شدم.
_ بالاخره یه محلی هم به این بچه دادی.
الناز این را به خنده گفت و به آشپزخانه رفت.
زن سروش یک لیوان شربت برایم آورد‌ و با لحن ملایم و مهربانی پرسید
_ یعنی هر روز تا ساعت ۹ شب تنهاست.
_ تنها نیست، مهده عزیزم
_ آخی، مثل باباها که بچه‌ها فقط شبا می‌بینن شون، توام فقط شبا پیش‌شی.
_ فرق مامان با بابا چیه؟ آره. من مامانی ام که عین باباهام.
باز الناز شروع کرد
_ نه بابا، بچه‌ی این باز از بابا شانس آورده. خیلی شوهر خوبی داری نگار به خدا. برات بچه تر و خشک می‌کنه. از ما نفهمید کی بچه بزرگ شد.
_ خب بچه‌ی هردومونه ها! توام مشکل خودته که شوهرت مسئولیت شو گردن نگرفته‌. البته اینکه شاغل هم نیستی، بی‌تاثیر نیست.
فهمیدم الناز دلخور شد. نمی‌خواستم نرسیده بحث کنم، ولی از روزی که مادر شده بودم، این بحث خودش همیشه سرش باز بود. در این سه سال هرکس از منظر خودش، من را سرزنش کرده بود.
سعی کردم بحث را عوض کنم. به آشپزخانه رفتم که حالا با آمدن من، می‌خواستند سفره‌ی شام را بچینند.
سمیرا که تا این لحظه در اتاق بود، بیرون آمد. و در همان لحظه صدای گریه‌ی دخترش بلند شد. همه با تعجب نگاهش کردند.
شوهرش در حالی که تکه‌ی بزرگ موزی در دهان داشت، پرسید چه اتفاقی افتاده.
_ هیچی، زر می‌زنه. باز من دو دقیقه خواستم خوش باشم، این می‌خواد گند بزنه بهش.
شوهرش دیگر چیزی نگفت. و سمیرا به پیش ما آمد و رو به الناز که داشت زیتون‌ها را در ظرفش می‌چید گفت
_ اصلا لجبازه، می‌بینه من حرصم درمیاد از لج این‌طور می‌کنه.
با توجه به ایرادهای الناز از خودم، نگران شدم که الان اگر شروع به ایراد گرفتن از سمیرا که عصبانی است، بکند، احتمالا بحث بدتری از بحث من و الناز ایجاد می‌شود. بنابراین قبل از او و برای اینکه سمیرا را آرام کنم، گفتم
_ عزیزم، تو پنج شش سالگی، بچه‌ها این‌طوری می‌شن. مقطعیه. وگرنه ویژگی ذاتی‌اش نیست، فقط اگر تکرار کنی جلوی خودش، باورش می‌شه و این اخلاق توش می‌مونه.
_ غلط کرده، به اون عمه‌ی سلیطه‌اش رفته.
الناز یک زیتون در دهان گذاشت و گفت
_ اتفاقا به بچه رو بدی، بدتر می‌کنه. بزار ونگ بزنه خودش آروم می‌شه.
زن سروش هم گفت
_ اره بابا، یه دونه‌اس لوسه. دست به کار شو برای دومی، تا این بدتر نشده
هرسه خندیدند. و سمیرا گفت
_ امشب که دیره، باشه فرداشب
و هر سه بلندتر خندیدند.
خسته و بی‌حال برنج زعفرانی را روی برنج ساده می ریختم. و باورم محکم‌تر شد که اگر به تو خرده می‌گیرند، واقعا بخاطر حفظ امنیت و سلامت بچه‌ات نیست، بخاطر حفظ تعصبات بدون فکر است. و برای برا هزارم در خودم شکستم، همان‌طور که عقل در برابر عرف و سنت، شکست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    مثل همیشه داستانتون زیبا و پر از حرف و جامعه‌نگری و دیالوگ های واقعی و باورپذیر و به جا بود
    خسته نباشید

  2. آنیتا گفت:

    به امید آینده برابر ،
    قلمت پر اثر.

  3. سیما صادقیان گفت:

    من طرفدار همه نوشته های شما هستم… خیلی تصویرها را جان دار ترسیم می کنید.فقط فکر کنم آخر داستان نباید پیام مستقیم و نتیجه گیری داشته باشه.

    • مصیماه گفت:

      لطف دارید. متاسفانه وقت کمی داشتم و آخرش رو فقط جمع کردم. نکته‌ای که گفتید بسیار مهمه و من تا جایی که بتونم رعایت می‌کنم. فکر کنم فقط تو این داستان ته‌‌ش رو این‌طوری جمع کردم. حتما اصلاح می کنم