تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دروغگو
نویسنده: محمد پارسا

روزی یکی از وزیران دربار به شهر آمده بود و مردم به دور او جمع شده بودند و او از عنایات و الطاف پادشاه سخن می‌گفت. در این بین پیرمردی جلو آمد و گفت: «می‌خواهم برای تشکر از زحمات شما در حقتان دعا کنم.» دست‌هایش را رو به آسمان کرد و دیگر مردم نیز با او شروع به دعا کردند. وقتی سر از سجده برداشت، گفت: «آمین.»

یک سال بعد مردی وارد شهر شده بود که بسیار چهره‌ای خارجی داشت. صورتی سیاه‌گونه ولی رفتار و زبانش هیچ شباهتی به خارجی‌ها نداشت. گرچه نمی‌توان گفت او خارجی بود چرا که تنها صورتش هم‌رنگ آنهاست و دست‌ها و پاهایش شباهتی به آنها ندارد. مردم زیر چشمی او را می‌پاییدند تا اینکه او بر بالای میدان شهر رفت و مردم را به سوی خود فراخواند. چند کلامی از سفر گذشته‌اش به شهر گفت و در ادامه که دید کسی او را به یاد نمی‌آورد گفت: «من وزیر پادشاه هستم و پارسال به اینجا آمدم.»

 مردم شهر تعجب کرده بودند و هیچ یک حرف او را باور نمی‌کردند. وقتی آن مرد بر حرف خود اصرار کرد مردم از او با سنگ و میوه پلاسیده استقبال کردند. در همین حال فریادی به گوش رسید: «کافی‌ست.» پیرمردی از بین جمعیت خود را بر میدان شهر رساند و گفت: «او راست می‌گوید. او همان وزیر پادشاه‌ست. تنها فرقش تغییر شخصیت اوست. این سیاهی چهره او نشان از دروغ‌ است.» وقتی از او منظورش را پرسیدند بر بالای میدان رفت و گفت: «دعای من در حق او در گذشته، آشکار شدن سیاهی دروغ بر چهره‌اش و رسوایی او بود.»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستاناتون ملیح هستن و آخرش یه چیزی برای گفتن دارن
    بازم بگم که سبکی که می‌نویسین جالبه و به جان کلام و چیزی که میخواید بگید میشینه
    خسته نباشید