تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پنجره ای مشرف به خیابان هفتم
نویسنده: ماندانا افشارها

یازدهمین روز از تابستان آغاز شده و مطمئنم مثل همه روزهایی که از اول سال در هم نشینی با خانه ، کتاب ، قلم و کاغذ ،دنیای مَجاز ،فیلم و یک پنجره گذشته ؛ باز هم خواهد گذشت . و تنها دلیل تحمل این همنشینی های مُفرط شاید همین پنجره باشد .
پنجره ای که در ساعتهای مختلف شبانه روز زنده و پویا ژانرهایی از ارتباطات را به تصویر می کشد که در باور ساده من نمی گنجند.
سرخوشی ژانر نیمه شب است
برای کسانی که در سایه دیوار ، درست زیر پنجرهء دوست داشتنی من ؛ دور هم گل دود می کنند و به هوا می فرستند .
گاهی با خودم می گویم حالا چرا خیابان هفتم ؟
شاید فکر می کنند هفت عدد مقدسی ست و برایشان شانس می آورد ؟!
یا شاید خیابان های دیگر هم ، همین حکایت را دارند؟!!
نمی دانم هر چه که هست عطر گلشان حالم را بهم
می ریزد
و مجبور می شوم پنجرهء دوست داشتنی ام را ببندم این ژانر را اصلا دوست ندارم مثل کابوس می ماند مثل بختک.
در عوض
ساعت شش صبح ژانر نشاط و تندرستی ست جماعتی سپید موی از گرم و سرد روزگار را در قاب پنجره
می بینی که عزم پارک کرده
و دستهایشان در هوا چرخ
می زند و قدمهایشان بلند و استوار ست . دیدنشان کابوسها را می شوید و با خود می برد .
این همان لحظهء دوست داشتنی ست که لیوانی چای پر رنگ با عطر هِل می طلبد و لبخندی بر گوشهء لب .
تا یادم نرفته بگویم که سکانسهای متعددی در طول شبانه روز اتفاق می افتد .گاهی غم انگیز گاهی شاد .
زنان و مردانی که تا کمر در سطلهای زباله حاشیه خیابان دنبال روزی خویش می چرخند ، کودکانی که سر از سانروف ماشین میلیاردی پدر بیرون آورده اند تا بادی بخورند ؛ پیک موتوری که نیمه شب زیر چرخهای شاسی بلند جوانی سرخوش دچار حادثه می شود ؛ دختر جوانی که از مزاحمتهای خیابانی دچار استرس می شود ، مردی که صدای غیرتش برای زنش بلند
می شود و گاهی ماشینهای به هم گره خورده با بوقهای ممتد و معنی دار
انگار ماشینها باهم گفتگو می کنند گاهی عصبانی به هم فحش می دهند و گاهی دوستانه به هم تعارف
می کنند .
اینها فقط اتفاقاتی ست که از پنجره ای مشرف به خیابان هفتم دیده می شود .
اتفاقاتی پر از تناقضات اجتماعی.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما