تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آرایش صورت
نویسنده: عاطفه عطایی

به نام خدا
زنی سختی کشیده اما خوشحال، مشغولِ پاک کردنِ قاپ عکس های قدیمی اش بود…
قاپ عکس های خودش و همسرش.
عکس هایی از عروسی هایی که در آن ها ثبت خاطره کرده بود.
قاپِ عکسی که در آن آرایش نامناسبی داشته و چهره اش را دوست نداشت را در دست نگه داشت…
خیره به خط چشمِ زننده ی در عکس در ذهن گفت: شاید بهتر باشد این عکس را برای همیشه دور بیاندازد.
نگاهی دوباره به صورتش کرد.
به کل چهره اش عوض شده بود.
آن ملوسی ای که همیشه از خودش توقع داشت زننده شده بود.
سایه ای براق که اصلا محو نشده بود.
خط چشم هایی که چشم هایش را شبیه چشمان حیوانی کرده بود که اسمش را به یاد نمی آورد.
بینی اش را کشیده تر از واقعیت گریم کرده بودند.
خود منطقی اش در ذهنش گفت: خودِ زشتت را هم دوست داشته باش.
نگاهی با قاپ عکس قبلی و قاپ عکسی که در دستش بود انداخت.
با خود اندیشید، یک آرایش میتواند اینقدر تاثیر گذار باشد.
میتواند مرا آنقدر زشت کند که نخواهم به خودم بنگرم.
یا میتواند آنقدر مرا زیبا کند که عاشق خودم باشم.
بعد با خودش گفت: من در این دنیا خودم آرایشگر خودم هستم.
حواسم باشد از خودم چه میسازم.
مبادا فردا روز با دیدن خودم در آینه ی قیامت دلم بخواهد که خودم را دور بیاندازم؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما