تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

طبیعت‌گردی
نویسنده: پرستو انصاری

عکس‌ دست‌های در حلقه نشسته‌ی نیکی و پسری که قطع به یقین نامزدش است را که میبینم، دیگر مطمئن میشوم. همین سه ماه پیش که لیلا خیلی ناگهانی خبر ازدواجش با پسری را که مهندس ارشد یکی از شرکت‌های کامپیوتری معروف بود در بوق و کرنا کرد هم شک کرده‌بودم اما نیکی و نامزدش تیر آخر را زدند و این شک به یقین تبدیل شد.
ما بین شوخی و خنده و تبریک‌های آبکی، از زیر زبان هر دوتایشان یک کلمه‌ی مشترک بیرون کشیده بودم: “طبیعت گردی”، اردوهایی که جهاد دانشگاهی بانی‌اش است و یک‌سری جوان دست و دل پاک را از هر دو جنس دور هم جمع میکند و میبرد برای پاک‌سازی یک منطقه از آت و آشغال‌های رها شده. اهل اینجور کارها نبودم و خودم هم اگر شرایط ایجاب میکرد در آلوده کردن مادر طبیعت از تلاشی فرو گذار نمی‌کردم اما سرعتی که این اردو‌های طبیعت‌گردی در بخت‌گشایی داشتند دست و دلم را میلرزاند که در اسرع وقت اسمم را برای اردویی که پنجشبه‌ی همین هفته قرار است برگزار شود، مینویسم.
اردو به خودی خود هزینه‌ای ندارد و رایگان است اما خرج زیادی بابت خرید لباس و کوله و کلاه روی دستم میگذارد؛ از این شلوار‌های الیاف طبیعی گشاد و خاکی رنگ خریدم و یک مانتو‌ی سبز زیتونی و شال کرم رنگ هم گذاشتم تنگش تا با آن کلاه آفتاب‌گیر سبز و کوله‌ی قهوه‌ای‌ام یک تونالیته‌‌ای بسازم از کسی که خوراکش طبیعت‌گردی است.
بالاخره پنجشنبه هم میرسد. رخت و لباسم را می‌پوشم و علاوه‌ی آن هفت قلم معروف، ده قلم دیگر هم آرایش میکنم و میروم سر قرار، روبه‌ی ساختمان شماره‌ی یک جهاد دانشگاهی. با اینکه خیلی زود راه‌افتادم اما اولین نفری نیستم که میرسم و جلوی ساختمان پر است از دختر و پسرهای جور و واجور. قاطی جمعیت میشوم. کسی را نمی‌شناسم و همینطور فقط چشمانم را بین صورت‌ها و شمایل مختلف و جدید می‌گردانم ‌و بعضی‌ها را هم سوا می‌کنم. بالاخره اتوبوس‌ها میرسند. مردی که سرپرستی و مدریت این اردوها را بر عهده دارد، مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها ازمان صف درست کردن و دخترها یک طرف و پسرها طرف دیگر را می‌خواهد. بالاخره هم حرفش اطاعت میشود و دو تا اتوبوس میشویم و میرویم سمت مقصد. تا حد امکان سعی میکنم با هیچ دختری هم‌کلام نشوم تا اگر در آینده‌ای نزدیک کسی از آن یکی اتوبوس قصد آشنایی پیدا کرد، در شک و برزخ اینکه من را نشان کرده یا دختر بغل‌دستی‌ام را نمانم.
بعد از حدود دو ساعت اتوبوس‌ها در یک منطقه‌ی سبز و پر از دار و درخت در حومه‌ی شهر نگه‌ می‌دارند. نفس عمیقی میکشم و خودم را برای یک طبیعت‌گردی پر‌ماجرا آماده میکنم و از اتوبوس پیاده میشوم و سریع کلا هم را روی سرم می‌گذارم و تیپ بی‌مثالم را تکمیل می‌کنم. همان آقای سرپرست دست هر کداممان یک پلاستیک سیاه و یک جفت دستکش یک‌بار مصرف نایلونی می‌دهد و می‌خواهد در منطقه پخش شویم اما نه آنقدر که خیلی از بقیه‌ی جمع دور بمانیم و توصیه می‌کند گروه گروه در جست و جوی آشغال‌های مادر مرده باشیم. خودم را تا حد امکان از گروه دختر‌ها دور میکنم و پلاستیک مشکی را از کوله‌ام آویزان میکنم و دستکش‌ به دست میروم سمتی. هر یک دانه پاکت آمیوه و پوست موزی که داخل کیسه می‌اندازم، یکبار هم زیر چشمی پسر‌هایی که در شعاع چند متریم هستند را نگاه میکنم که کسی اسمم را صدا میزند.
-هستی، هستی
صاف می‌ایستم و نگاه گذرایی به تمام پسر‌های دور و برم می‌اندازم. واقعا فکرش را هم نمی‌کردم که به این سرعت اتفاق بیفتد. کسی از پشت بازویم را می‌گیرد. هینی میکشم و برمیگردم.
-کجا رو نگاه میکنی؟! یه ساعته دارم صدات میکنم.
به معنی واقعی کلمه پنچر میشوم وقتی ماهان را روبه‌رویم میبینم.
-تو اینجا چیکار میکنی؟!
نگاهش را طلبکار می‌کند.
-اول سلام بعدا کلام.
در دلم برایش دهان کجی میکنم.
-سلام
لبخند میزند.
-علیک سلام هستی خانم، شما کجا اینجا کجا، شوهر عمه از این عادتام داره بزاره دخترش بیاد سفر، اونم با یه گله پسر؟
دهانم از حرص جمع میکنم.
-یکی نیست به خودت بگه! دایی میدونه با یه گله دوختر اومدی سفر؟
سرخوش می‌خندد.
-من که پای ثابت این سفرام.
سر تکان میدهم.
-اره جون عمت.
دوباره می‌خندد.
– از جون مادر خودت مایه میزاری؟!
گوشه چشمی برایش نازک میکنم.
-خب خوشحال شدم، فعلا.
این را می‌گویم و می‌خواهم راهم را کج کنم و بروم که آستین مانتوام را می‌چسبد.
-کجا دختر عمه؟ بودی حالا، من مگه میزارم شما بین گله‌ی گرگا تنها وول بخوری.
چشمانم گرد میشود.
-گله‌ی گرگ چیه مسخره؟!
با چشم به همان شازده پسر‌های اطراف اشاره میکند و سرش را نزدیک‌ میکند.
-البته نکه توام پسر گریزی برا اون میگم یه وقت روح لطیفت آسیب نبینه.
هلش میدهم و با قدم‌های سریع خودم را ازش دور می‌کنم اما دیگر کار از کار گذشته. میدود و خیلی زود خودش را میرساند و از پشت بند کوله‌ام را می‌گیرد. عصبانی به سمتش برمیگردم.
-چی میگی تو آخه؟! آبرومو بردی، برو دیگه، برو آشغالاتو جمع کن.
چشمانش را تنگ می‌کند و دستش را در جیب شلوارش میگذارد.
-نوچ، من با شما کار دارم.
کلافه نفسم را بیرون میدهم.
-بگو، کارت چیه؟
ابرو بالا می‌اندازد و پلاستیک سیاه را در دستش تکان میدهد.
-اول آشغالامونو جمع کنیم.
تند میروم، میدوم، آهسته میروم، یک دفعه‌ای میپیچم، جا میگذارمش، پشت درخت، توی دره، لای بوته‌ها قایم میشوم و خلاصه هر کاری میکنم فایده ندارد و دنبالم می‌آید و تمام کوپن‌های احتمالی ازدواجم را باطل می‌کند. بالاخره سه ساعتی که می‌گذرد و مشمپا‌هایمان لبالب از آت و آشغال پر میشود، عزم رفتن می‌کنیم. پکر شده و کفری می‌خواهم سوار اتوبوس دختر‌ها شوم که باز سد راهم میشود و می‌گوید ماشین دایی را آورده و من را از جمع اتوبوسیان بیرون می‌کشد. سوار که میشوم و ماشین را روشن می‌کند، ضبط هم خود به خود شروع به خواندن می‌کند:
-عمدا از تو میپرسم کجا، یعنی مثل دیوونه‌ها با من برو با من بیا، از بس عاشقم رفتارم عجیبه….
صدای خواننده که در گوشم می‌پیچد، همزمان به نیمرخ ماهان که با آهنگ خیلی آرام هم‌خوانی میکند، نگاه می‌کنم. ناگهان چیزی در مغز و قلبم تکان می‌خورد و فرضیه‌ای شکل می‌گیرد: “نکنه ماهان عاشق منه!؟”
با هر جمله‌ای که از دهان ضبط بیرون میریزد و ماهان همراهش هم‌خوانی میکند، تصویر کارهای امروزش هم در مغزم پشت هم پخش میشود و فرضیه به سمت اثبات میرود. تا اینکه پا روی ترمز می‌گذارد و ماشین را کنار یک کافه‌‌ای که روی سردرش نوشته بود “کافه باغ” نگه میدارد. تپش قلبم میرود که به هیجان بیندازتم.
-چرا اینجا نگه داشتی؟!
لبخند عمیقی میزند و به سمتم برمیگردد.
-کاری که باهات داشتم، همینه.
لبخند ذوق‌زده‌ای که می‌خواهد روی لبم بشیند را به زور تهدید مغزم، مهار میکنم.
-یعنی چی؟!
صدایش قلبم را گُر نگرفته آتش میزند.
-راستیتش… اوووم… راستش من دارم با یه دختری آشنا میشم……..
دیگر صدایش را نمیشنوم، در ماشین را باز میکنم و می‌خواهم بروم که سریع خودش هم از ماشین پیاده میشود.
-کجا!؟ بابا هستی من که خواهر ندارم، این دختره‌ام میگه من معذب میشم تنها باهات حرف بزنم، بیا در حق من خواهری کن. الان منتظرمونه تو کافه ها.
جوابش را نمی‌دهم و کنار جاده می‌ایستم.
-هستی به نفع خودتم میشه اگه بیای…
نزدیکم می‌شود.
-دختره، یه داداش داره مدیر شرکته، مجردم هست.
حس میکنم همه‌ی بدنم آتش گرفته و از گوش‌هایم دود بلند میشود. در دلم هر چه بد و بیراه بلدم نثارش میکنم و بدون توجه به عبور ماشین‌ها از جاده رد میشوم و به داد و بیداد‌های ماهان هم یک ارزن اهمیت نمی‌دهم و درست آن دست جاده می‌ایستم و گوشی را از کوله‌ام بیرون میکشم و به خانه زنگ میزنم و درمانده از مادرم می‌خواهم که پدرم را بفرستد دنبال منی که مثلا از اتوبوس جاماند‌ه‌ام.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. احمد رضا گفت:

    این داستانت خیلی شیرین بود
    مثل هندونه میموند
    😁😁

  2. احمد رضا گفت:

    سلام نویسنده جوان
    خوبی؟

  3. آیلا عباسی لو گفت:

    خیلی بامزه و شیرین تعریف کردید

  4. آنیتا گفت:

    ممنون از داستان شیرینت. لذت بردم

  5. محمد پارسا گفت:

    داستان واقعا شیرینی بود. جذابیت زیادی برای ادامه دادن خواندن آن داشت. قلمتون پربار. 🌷😍

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسیی از لطف تون و وقتی که گذاشتین و خوندین داستان رو🌺🌺
      مرسی که میگین داستان شیرینی بوده، خوشحالم کردین😃🌺