تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قرار در وقت اضافه
نویسنده: مصیماه

یک ساعت زودتر آمده و روی آخرین نیمکت در انتهای پارک نشسته بود. در این پنجاه و پنج سال که از عمرش می‌گذشت، به یاد نداشت که سر موعد، در قراری حاضر شده باشد. حالا هم فکر نمی‌کرد، زود آمده. محسن، سال‌ها پیش آدرس این پارک و این نیمکت را به او داده بود. اتفاقا این باتاخیرترین قرار زندگی‌اش بود. بیست و پنج سال دیر.
هنگام درددل با همکارش، بغضش سرباز کرد و سرش را گذاشت روی میز و آهسته شروع به گریه کرد. همکارش با دستش، به آرامی شانه‌اش را به نشان همدردی فشار داد و از اتاق خارج شد تا لیوان آبی بیاورد. با صدای محسن آذر، نماینده‌ی یکی از شرکت‌های طرف قراردادش، سرش را از روی میز بلند کرد و با چشمانی اشک‌بار به او خیره شد. سریع به خودش آمد و بدون حرفی اتاق را ترک کرد.
چندین ماه بعد، نیمه‌شب که شوهرش در اتاق خوابیده بود، او در سالن پذیرایی، مشغول تماشای تلویزیون بود ولی درواقع غرق در افکار خودش و مشکلاتش بود. با روشن شدن صفحه‌ی گوشی، سر چرخاند و نگاهی کرد: ” محسن آذر “
پیام داده بود. یک پیام ساده.
” تو اتاق کار شما، با وجود اون همه گل و گلدون، تنها محیط اداریه، که بوی زندگی می‌ده.”
هفته‌ی پیش بود که به دفترش آمده بود. تشکر ساده‌ای کرد. درست یادش نمی‌آمد چگونه ولی حرف شان ادامه پیدا کرد. همین محسن برایش عزیز بود. تا ابد برای هم حرف داشتند. عشق آن چیزی نیست که بتوان توضیحش داد. بنابراین حرف‌هایی هم که زدند را اگر واژه به واژه هم برای کسی بیان می‌کرد، شاید برداشتش با آنچه او برداشت می‌کرد فرق می‌داشت. ولی در او چنان سرگشتگی ‌ای ایجاد کرد که بعد از تمام شدن مکالمه‌شان، تا صبح بیدار ماند. از آن روز به بعد دیگر نتوانست آن زن قبلی بشود. آدم دیگری شد. بعد که محسن گفت او گمشده‌ی زندگی‌اش بوده و در اولین دیدار تمام‌ وجودش او را تمنا کرده، آدم دیگری شد. وقتی که گفت، با دانستن متاهل بودنش، یک سال با خودش جنگیده تا فراموشش کند. با دیدن اشک‌های آن روزش، باورش نسبت به زندگی مشترک‌ و خوشبختی او دچار تردید شد. روزها می گذشت‌. گاهی حرفی و پیامی رد و بدل می‌شد ولی او نمی‌خواست بپذیرد که به او احساسی دارد. هنوز هم فکر می‌کرد مثل بقیه مشتریان، که ارتباط کاری‌شان صمیمانه‌تر می‌شد، با او هم یک رابطه‌ی کاری دوستانه داشت.
دعواهایش با همسرش فروکش کرده بود. ولی همین فاصله و بی‌تفاوتی، هر روز به او یادآور می‌شد که زندگی‌اش، خالی از عاطفه و احساس، است و ارزش ادامه دادن ندارد. محسن بطور ضمنی، به او می‌فهماند که منتظرش است. به او می‌فهماند که همه‌ی زندگی‌اش به او بستگی دارد. تمام هدفش اوست، و بقیه‌ی چیزها در کنار او معنا پیدا می‌کند. حتا با جسارت، می‌گفت که زندگی زن هم همین‌طور است، بدون او زندگی نخواهد شد. زن خودش هم خوب می‌دانست. اینکه ازدواجش اشتباه است. اینکه مدارا و همراهی اجباری با همسرش، از طلاق بدتر است. اینکه این‌طوری هرسه ضرر می‌کنند. ولی او جرات تمام کردن رابطه را نداشت. و بدتر از آن، جرات شروع دوباره‌ی زندگی. آن هم با محسن که مجرد بود و تک‌پسر در یک خانواده‌ی تقریبا مرفه و سطح‌بالا. و او هم به‌طور ضمنی، این‌ها را به محسن فهماند. یک روز محسن به او گفت در پارک بزرگ حاشیه‌ی شهر، روی آخرین نیمکت، منتظر اوست. طوری گفت که بداند این درخواست قرار فقط برای دیدنش و نگاه کردنش نیست. ولی او باز هم نرفت. نرفت و محسن برای همیشه رفت. از این طرف و آن طرف از زندگی هم خبر داشتند. بعد از چند سال محسن با دختر یکی از اقوام‌شان ازدواج کرد. بعد از چند سال زن، صاحب فرزندانی شد. زندگی محسن اما زیاد پایدار نماند و از هم جدا شدند.
حالا او بعد از سی سال زندگی مشترک، بعد از ازدواج هر دو فرزندش، بالاخره کم آورد. از این بی‌صحبتی، تنهایی، بی‌عشقی، به تنگ آمد. حتما خبر به گوش محسن رسیده‌بود که باز هم یک نیمه‌شب پیام داد. هر دو می‌دانستند اگر آسمان به زمین بیاید، هیچ‌کدام، خط تلفنش _ این تنها راه وصل _ را عوض نخواهد کرد.
بالاخره قرار، برقرار شد؛ آخرین نیمکت، دورترین پارک شهر.
زن در زمانی که روی آن نیمکت نشسته بود، تمام حرف‌های محسن را مرور کرد. توصیفاتش از زیبایی او، لبخند او، نگاه او. آینه‌اش را از کیفش درآورد. حتا با آرایش هم، پیری و پژمردگی صورتش را نتوانسته بود پنهان کند. با خودش فکر کرد اصلا برای چه آمده؟ آمده با چروک‌های دور چشمش، عمری که بر باد رفته را یادآوری کند. از آن عشق آتشین، خاکستر خاطره‌اش برجا مانده بود، چرا آمده بود آن را هم بر باد دهد. آرام بلند شد و به راه افتاد. سوار ماشین که شد، سرش را به صندلی تکیه داد. اشکی از گوشه ی چشمش به پایین سر خورد. گوشی‌اش را خاموش کرد و سوییچ را در جایش چرخاند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سیما صادقیان گفت:

    عالی … عالی….خیلی خوب می نویسید.

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی وپراز احساس .به قول دوستمون قضاوت درمورد ادمها وقتی جای اونها نباشی سخته.در این دوره زنهایی که هیچوقت طعم ولذت زندگی مشترک رو نچشیدند زیادند.دوستی میگفت طول زندگی مهم نیست این عرض اونکه ماندگاره

  3. آنیتا گفت:

    خیلی با احساس نوشتی.

    وخوب تمام شد. شخصیت داستانی که زندگی نکرده. اصلا جایی برای قضاوت کردنش نذاشتی. میشه کاملا حس ودرکش کرد.