تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

غرق و صدای خرچنگ
نویسنده: سیما صادقیان

 غرق و صدای خرچنگ       

        برای دهمین بار تمام مسیر را توی ذهنش مرور کرد. از خانه که بیرون آمده بود به جز رفتگر هیچ کس دیگری در کوچه  نبود…. سرکوچه آقای قدرتی داشت مغازه اش را باز می کرد و  نانوایی هم باز بود و بعد ردیف مغازه هایی که همه بسته بودند.

  جلو نانوایی چند نفری ایستاده بودند.توی صف یک نفره هیچ کس نبود.یک  نان گرفت و زیر کاپشنش گذاشت.

     چند دقیقه ای سر خیابان ایستاد.اتوبوس ها کار نمی کردند و خیابان خلوت خلوت بود . رانندۀ ماشین هایی که عبور می کردند تند می راندند . انگار می ترسیدند سرشان را بچرخانند و آدم های کنار خیابان را ببینند. ناچار شد پیاده راه بیفتد. راه سرچهارراه دسته کارگران روزمزد بی هیچ ملاحظه ای کنار هم ایستاده بودند . از دو رآنان را می دید و نمی دانست چطور از بین آن ها عبور کند. همین که به آن ها رسید ماشینی سر چهارراه ایستاد . همۀ پنجاه شصت کارگر ریختند دور ماشین و پیاده رو خلوت شد. از چهارراه هم رد شد و به خیابان دیگر رفت.باز هم ردیف سینما و فروشگاه ها و پاساژهایی که بسته بودند.هر چه بیشتر پیش می رفت خیابان هم خلوت تر می شد.

    تمام طول راه به جز هفت ،هشت نفر،کس دیگری را ندیده بود که آن ها هم اکثراً ماسک و دستکش داشتند. هر روز فقط همین آدم ها را دیده بود:کارگران بدون ماسک و دستکش و گاهی هم با بیل و کلنگ و آدم های ماسک زده ای که همه مثل هم شده بودند.  

   شب قبل حاج نعمت زنگ زده بود و گفته بود: دو هفته تو قرنطینه بودی. بسه دیگه پاشو بیا سر ساختمون. مهندس میگه سفت کاری را تا آخر ماه باید تحویل بده. قرارداد داره.

اما وقتی رسیده بود نه حاج نعمت آمده بود نه آقای مهندس . فقط یکی از کارگرها آمده بود و مهندس به او سپرده بود که وقتی کامیون آمد و خاک ها را خالی کرد با هم خاک ها را ببرند داخل ساختمان و همان جا هم برای کف پارکینگ و حیاط شفته درست کنند.

     تازه نان را تمام کرده بودند که کامیون نارنجی وارد کوچه شد و کمپرسی را بالا زد و خاک ها را آرام آرام روی زمین  خالی کرد. خاک ها تازه و سرخ بودند. همه جا پر از گرد و غبار غلیظی شد.ماسک نداشت و با یک نفس هزاران هزار ذره خاک تازه و نم دار بینی اش را خنک کرد.غبار غلیظ بود و تنفس را برایش سخت کرده بود. نفسش را در سینه حبس کرد و بعد هم چشمانش را بست.بوی خاک او را به یاد  نهر مینو انداخته بود. تابستان که می شد پسرها از نهر جدا نمی شدند.اطراف آن بازی می کردند. شنا می کردند و همۀ کارها و قرارهایشان کنار نهر بود. گاهی در روز چهار پنج بار توی آب می پریدند. مادرش  گفته بود توی آب شنا کنید، اما سر را داخل آب نکنید.

  اما اصلا کیف قضیه همین بود که سر را داخل آب کنند و یکی هم آن بالا بایستد و بشمارد تا ببینند کدامشان بیشتر می تواند زیر آب بماند.نفسی عمیق می کشید .همۀ ریه اش را پر از هوا می کرد و سرش را زیر آب می برد.یکی از پسرها آن بالا می ایستاد و می شمرد: یک…. دو…. سه…. ده .. پانزده .. سی و هفت … چهل و چهار … آن زیر صدای قل قل آب بود و حرکات ناگهانی بچه هایی که نفس کم می آورند و گاهی هم صدای چق چق چنگال خرچنگ های کنار نهر. دیگر هیچ نبود. آب با نرمی و سکوت خود دعوت می کرد که پایین و پایین تر برود و هر چه پایین تر می رفت سبک تر و رهاتر می شد. وقتی دیگر هیچ صدایی به گوشش نمی رسید می فهمید که همه از آب بیرون آمده اند. سرش را بیرون می آورد و می دید که همه بچه ها منتظرند تا او بیرون بیاید.

     صدای به هم کوبیده شدن  در پشت کامیون او را به خود آورد. هوا از گرد و غبار سرخ شده بود.وقتی کامیون رفت و ذرات سرخ  بر زمین نشست؛ پنجرۀ یکی از خانه های روبه رو باز شد . سری بیرون آمد و رو به آن ها و خاک سرخ و ساختمان نیمه کاره فریاد زد : «خدا ازتون نگذره که توی این اوضاع آخرالزمان هم حرص مال دنیا را می زنید .می دونید تا فردا زنده اید که دارید برای خودتون کاخ می سازید؟ »با یک نفس حرفش را گفت و سرش را داخل برد و پنجره را بست.

صدایش مثل چق چق چنگال خرچنگ ها بود در نهر مینو …..

      خاک ها مثل یک کوه سرخ بودند جلو ساختمان. هر روز مقداری از آن را دو نفری داخل ساختمان بردند و شفته کردند و گوشه گوشۀ ساختمان کار کردند.از روز دوم بود که احساس کرد چیزی در سینه اش سنگینی می کند و انگار که هر ذره ای که از کوه خاک جلو ساختمان کم می شد جزئی از کوهی می شد که در سینه اش در حال تشکیل است.سرفه هایش مثل بادی بود که خاک های کوه درون سینه اش را به هم می زد. اما هر روز ذره ذره به سنگینی کوه روی سینه اش اضافه می شد و دیگر هیچ سرفه ای و حتی هیچ توفانی نمی توانست آن را از جای خود تکان بدهد. بردن خاک ها یک هفته طول کشید و روز هفتم دیگر کم آورد….. سرفه امانش را بریده بود . از صبح تنها بود. سرراهش یک نان گرفته بود و منتظر ماند تا آن کارگر دیگر هم بیاید.نان زیر لباسش ماند. آن کارگر دیگر، نیامد…. تا ظهر به تنهایی آخرین ذرات خاک را داخل ساختمان برد و کوچه را هم جارو زد.باید می رفت و تا شب کار شفته ها را تمام می کرد اما نتوانست.همان جا کنار در نشست. نفس کم آورده بود.مثل وقت هایی که زیر آب بود دلش می خواست بیرون بپرد و نفس تازه کند .اما انگار علف های دراز کف نهر دور پایش پیچیده بودند. مادرش گفته بود که سرش را داخل آب نکند….. نانش را از زیر لباسش بیرون آورد و تکه هایی از آن را کند و مشغول جویدن شد. چیزی مثل یک بغض در گلویش مانده بود که با نان هم پایین نمی رفت. روبه روی پنجره خانه ای نشسته بود که صدای صاحبش مثل به هم خوردن چنگال های خرچنگ بود.سایۀ همسایه را می دید که از جلو پنجره می گذشت. انگار که او را می پایید.تصویر مثل وقت هایی بود که از زیر آب سایۀ محو بچه هایی را می دید که بالای آب منتظر ایستاده بودند تا ببینند چقدر می تواند نفسش را درسینه نگه دارد.این بار اما نهری کف آلود در سینۀ او می جوشید.تصویر آدم ها را یک به یک مرور کرد. رفتگر…..آقای قدرتی….آدم های جلو نانوایی…. کارگرهایی که سرچهارراه ایستاده بودند. آدم های ماسک زده ای که از کنار او رد می شدند… حتی کامیون و یک به یک ذرات گرد و غباری که به هوا بلند شده بود….. همه از جلو چشمش می گذشتند.و هر لحظه محو و محو تر می شدند. اما او سعی می کرد چشمانش را باز نگه دارد تا ببیند  کدام یک از آن ها پنجه انداخته است و گلویش را می فشارد…..

نفسش تمام شد.دیگر نمی توانست خود را از نهر بیرون بکشد.سینه اش پر از آب شده بود.زیر آب چشمانش را باز کرد.تصویرهای محو به او نزدیک می شدند.صدای قل قل آب را در سینه اش می شنید و صدایی شبیه به  چق چق چنگال های خرچنگ که می گفت: بهش نزدیک نشید . به اورژانس زنگ زدم . الان می آیند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه زیبا دو تا تصویر رو به هم گره زده بودین
    من خیلی از این کات خوردن‌ها و رفتن به رود مینو خوشم اومد
    و چقدر غم‌انگیز و تامل بر انگیزه حال کارگر قصه که اشک آدم رو درآورد آخرش.
    خسته نباشید