تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اولین دیداراعضاگروه صدداستان
نویسنده: فریده فرد

بعد از ۶ ماه بالاخره با تولید واکسن کرونا و برطرف شدن خطر شیوع بیماری همه ی فعالیت های اجتماعی از جمله کلاس نویسندگی به روال عادی گذشته برگشته است . از هفته قبل که توی گروه استاد اعلام کردند کلاسهای حضوری تشکیل خواهد شد خیلی هیجان زده و کمی مضطرب بودم . مضطرب که نه ، بیشتر شوق دیدار افرادی که ماه ها با هم ارتباط داشتیم و همراه هم بودیم ، به هم کمک می کردیم ، از هم نظر می خواستیم ، یک جورهایی مثل یک خانواده شده بودیم ، ولی فقط به صورت مجازی .
هر کدام مان تصویری شاید غیر واقعی از هم ساخته بودیم . مخصوصاً آنهایی که پروفایلشان عکس نداشت ، مثل خودم . تصور این افراد به شدت سخت ولی جالب بود . کلاس ساعت ۲ شروع می شد ، ولی اصلا دوست نداشتم دیر برسم ، به همین دلیل خیلی زود از خانه بیرون زدم . این موقع روز معمولاً ترافیک نیست و من هم ۲۰ دقیقه بیشتر در راه نبودم . نیم ساعتی به شروع کلاس مانده بود ، ولی با توجه به تردد افراد به همان آدرس ذکر شده درگروه ، بیانگر این بود که من تنها فرد عجول گروه نبوده‌ام . داخل کلاس شدم ، کمی دورتر از درب ورودی میز چوبی قرار داشت که خانم جوانی با برگ هایی دردست منتظرمدعوین بود .ظاهراً فرم ثبت مشخصات حاضرین بود . صورت کشیده ی ظریف ، با چشمان قهوه ای روشن و لبخندی روی لب ، من را به یاد حدیث عزیز انداخت . احتمالاً خودش باشد. میان قد با ظرافت و خوش سلیقه در انتخاب لباس .
جلوتر رفتم و با مکث کوتاهی گفتم شما حدیث خانم هستید . لبخندی زد و گفت بله . با خوشحالی دستم را به طرفش دراز کردم و خودم را معرفی کردم ، خیلی دلم میخواست در آغوش بگیرمش و همه محبت هزینه نشده ماه‌های گذشته را یکجا تسویه کنم . چقدر صبورانه در طول چند ماه آموزش مجازی همراه و همدل همه بود . واقعا نماد کاملی از حدیث عشق و صبر بودند . برخوردش همانقدر با محبت و محترم بود که در گروه رفتار می‌کردند . بعد سلام واحوالپرسی و ابراز خوشحالی از دیدار همدیگر ، مشخصاتم را در برگه نوشتم . اسامی آشنای زیادی در را در لیست دیدم که مشتاقانه برای دیدارشان لحظه شماری می کردم . مخصوصا آنهایی که تصویرشان را نداشتم ، مثل آقای شهریاری ، بانو انگیز بانی ، آقای حمید انصاری. خدای من همشون هستند ، ولی خوب چطوری میتونم بشناسمشون . با اشتیاق و کنجکاوانه به دنبال چهره‌های آشنا بودم . عکس هر یک را به همراه نامشان در گوشی ام ذخیره کرده بودم و هر از گاهی برای یادآوری چهره هایشان به گوشیم نگاهی می‌انداختم . همینطور که در طول کلاس دنبال صندلی خالی میگشتم ، سعی می کردم بدون جلب توجه به چهره افراد با دقت نگاه کنم . به انتهای کلاس نگاهی کردم ، خانم یوسف زاده کنار آنیتا نشسته بود . مطمئن هستم خودشان هستند . گرم صحبت با هم بودند . سمت چپ دو ردیف به آخر کلاس مانده آقای پیمان احتشام زاده را دیدم . راستش از سبیل هاشون شناختم ، درست مثل عکس پروفایلشو نبودند . ولی یه آقایی کنارشون نشسته و مشغول صحبت بودند که به نظرم آشنا آمد ولی نشناختم شان . آقای رستم رسولی سمت راست در همان ردیف نشسته بود ، با کت و شلواری اسپرت ، مرتب و شیک . کاملاً معلوم بود که شخصیت منظمی دارند . صندلی جلوی او خالی بود همان جا نشستم در همین لحظه صدای سلام و احوالپرسی از جلوی کلاس شنیده شد

با دقت نگاه کردم آقای قائدی آمده بودند و تعداد زیادی از حضار مشغول سلام و احوالپرسی با ایشان بودند . البته سرشان کم موتر از عکس‌پروفایل شان بود . نمی‌دانم شاید به تازگی در اثر کار زیاد کم مو شده بود . دوباره به پشت سرم نگاهی انداختم . آقایی را که به نظرم آشنا آمده بود را به کمک عکس های داخل گوشی ام به جا آوردم ، آقای صالح محمودآبادی بودند . با خودم فکر کردم چرا سبیل هاشو را زده با سیبیل خوش تیپ تر بود . حالا سر فرصت به ردیف‌های جلوتر از خودم با دقت نگاه می‌کردم . بین خانمها خانم مردانی ، خانم لیلا فرزادمهر ، خانم فاطمه بیرانوند و ندا و فرناز عزیز را شناختم . چقدر از دیدارشان هیجان داشتم . یه حس جالبی بود همیشه آنها را فقط در قالب یک عکس تصور می کردم و حالا همه شان برایم زنده شده بودند . عده ی زیادی هم حضور داشتند که نمی‌شناختمشان ، ولی بین آنها بیشتر دلم میخواست خانم نسترن منصوری را می‌دیدم . حتم داشتم هم صحبتی با او برایم بسیار دلنشین و خوشایند می‌شد ، ولی حیف که نبودند . با نزدیک شدن به ساعت ۲ تعداد حاضرین بیشتر و بیشتر می شد و تقریباً همه صندلی ها پر شده بودند . دوباره به پشت سرم نگاهی انداختم . یک صندلی خالی کنار آنیتا بود دلم می خواست خودم را به او که همیشه داستان هایم را می خواند و همراه دائمی ام بود معرفی کنم ، به همین دلیل با عجله از جایم بلند شدم و به طرف انتهای کلاس حرکت کردم . با لبخندی سلام کردم و گفتم خانم یوسف زاده عزیز ، آنیتای نازنین از دیدارتون خوشوقتم . من فریده فرد هستم . هردو با خوشحالی از جا بلند شدند و با هم دست دادیم چقدر گرم و صمیمی بودند . بلافاصله با هم مشغول به صحبت شدیم ، انگارسالها از آشنایی مان می‌گذشت . در فضای کلاس از صحبت های گروهی چند نفره همه همه ای به پا شده بود، هر شخصی دنبال چهره آشنایی می‌گشت . در همین حین آقای کلانتری وارد کلاس شدند . با همان لبخندی که در عکس پروفایل شان بود ، با کت وشلوار مشکی و موهای مرتب ، بدون ریش و سیبیل . و این آغاز دوباره ای برای همراهی خانواده ی جدیدمان بود .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما