تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زندانی در جهانش
نویسنده: پرستو انصاری

نمی‌دانم چه در مغزش می‌گذرد. حتی نمی‌دانم اسم این مرضی که دارد چیست، وسواس فکری است یا چه می‌دانم شاید هم اسکیزوفرنی خفیف. خیر سرش خودش دکتر است. مریض‌های بیچاره روی چه حسابی اینطور جلوی در مطبش صف می‌کشند را هم نمی‌فهمم!؟
منشی خوش قد و بالایش با لبخند صدایم میزند. تکانی می‌خورم و دست از جویدن ناخن‌هایم برمی دارم و از روی صندلی پلاستیکی بلند میشوم و به سمت در اتاقش میروم. زنی که کنار دستم نشسته بود، بنای ناسازگاری می‌گذارد و از حق و نوبت می‌گوید. منشی محبوبش سریع آرم میتی‌کومان را از جیبش در‌میآورد و می‌گوید که من همسر دکتر هستم و کار فوری دارم. همه سکوت می‌کنند و من پیروز بدون اینکه حتی در بزنم داخل میشوم. صندلی را به سمت پنجره‌ی بزرگ شیشه‌ای چرخانده و از تماشای منظره کیفور شده انگار که خیلی آرام به سمتم برمی‌گردد و با فرض این که من هم بیمار هستم یک” بفرمایید مشکلتون چیه؟ “معروف می‌گوید. چند صدم ثانیه اما طول می‌کشد تا گیرنده‌های عصبی چشمان سیاه و وحشی‌اش دستور را به مغزش ببرند و او بفهمد من شکیبا هستم. همان شکیبایی که می‌گفت وصله‌ی جانش است. پیشانی‌اش چین می‌خورد و صدایش بم میشود.
-تو اینجا چیکار میکنی؟!
پوزخند میزنم.
-جای سلامته!؟
بازدمش را پرفشار از دهانش بیرون می‌کند و از روی صندلی اربابی‌اش بلند میشود و درست روبه‌رویم می‌ایستد. قد بلند و هیکل بزرگش سایه‌ی روی سرم میشوم.
-با چی اومدی؟
مسخره بود! همیشه اولین سوال جدیش همین است،”با چی اومدی؟” من اما شکیبای سابق نیستم.
-با تاکسی
از زیر گردن تا بناگوشش سرخ میشود و رگ کلفت گردنش بیرون میزند. صدایش آرام میشود، شبیه مادری که میخواهد از طفل خطا‌کارش حرف بکشد.
-چی گفتی؟
در ظاهر چیزی نشان نمی‌دهم، اما مثل چی ترسیدم. آب دهانم را قورت میدهم و اخمم را غلیظ‌تر میکنم و شمرده شمرده به حرف می‌آیم.
– با تاکسی
دست به کمر می‌گذارد و می‌خندد. همه‌ی این مراحل را حفظ بودم.
-یه بارم تکرار کن، با چی اومدی؟
لبم را با زبان خیس می‌کنم. این همه مریض به فاصله‌ی یک در گوش به گوش هم نشسته‌اند و این من را بیشتر می‌ترساند که یک قدم عقب میروم.
-من برا گزارش دادن نیومدما
قدم عقب رفته‌ام را جبران میکند و چانه‌ام را با دست می‌گیرد و به چشمانم زل میزند. صدایش شبیه بازجو‌های روانی زندان‌های زیرزمینی میشود.
-برای چی اومدی؟
کارش همین بود. اول خوب با روانم بازی میکرد و بعد طوفان راه می‌انداخت. نگاهم را به یقه‌ی پیراهن سفیدش میدوزم. خودم دیشب برایش اتو کرده بودم.
-من… یعنی من نه مامانم مریضه، باید برم ببینمش.
چانه‌ام را بین استخوان انگشتان دستش فشار می‌دهد و شبیه آدم‌هایی که بدترین خبر دنیا را می‌شنوند اما باورشان نمی‌شود، لبخند میزند.
-حالت خوبه شکیبا!؟
دست خودم نیست اما باز هم این بزاق لعنتی را که پشت هم دهانم را پر می‌کند، قورت می‌دهم.
-به خدا مامان مریض شده، خودش زنگ زد گفت.
چشمانش را تنگ می‌کند و چند ثانیه در سکوت نگاهم می‌کند و بعد به سمت صندلی پشت سرم هلم می‌دهد. به ضرب روی صندلی می‌افتم. روپوش را از تنش می‌کند و کت بلند و بارانی‌اش را از روی رخت‌آویز گوشه‌ی اتاق و کیف چرمی‌اش را از روی میز چنگ میزند. دوباره به سمت من که هاج و واج تماشایش می‌کنم می‌آید و مچ دستم را در چنگال دستان پت و پهنش اسیر می‌کند و دنبال خودش می‌کشدم. برای حفظ ظاهر جلوی این‌همه مراجعه کننده هم که شده جیغ جیغ نمی‌کنم و رام و مطیع دنبالش میروم. منشی که ما را شال و کلاه کرده می‌بیند متعجب به سمتمان میآید. به قدری محکم جدی گفت که کار فوری پیش آمده و دیگر برای امروز مریض نمی‌بیند، که نه منشی و نه حتی یکی از بیمار ها هم شکایتی نمی‌کنند.
دستش شبیه یک دستبند محکم دور مچم پیچیده‌. من را تا ماشین شاستی بلند آخرین مدلش می‌کشد‌، شبیه سرباز‌هایی که یک متهم خطرناک را به سمت چوبه‌ی دار میبرند. عملا توی ماشین می‌چپاندم و سریع قفل در را میزند. خودش هم سوار میشود. مثل مجرم های فراری گاز می‌دهد و التماس‌های من را اصلا نمی‌شنود. نمی‌دانم کجا می‌رویم. نیم ساعتی هست که از شهر بیرون آمدیم و چشمم فقط جاده و دار و درخت می‌بیند. سرعت ماشین کم شده و از جنون اولیه‌ خبری نیست. نیمرخ اخم‌ آلودش را نگاه می‌کنم. با یک دست فرمان را چسبیده و دست دیگرش به پنجره تکیه داده و روی لب‌هایش گذاشته. احتمالا عمیق در حال فکر کردن است. آرام صدایش میزنم.
-امین؟
حتی نگاهم نمی‌کند. بلندتر صدایش میزنم.
-امین؟
انگار اصلا وجود ندارم. اگر نمی‌خواست محال بود بتوانم به حرف بیاورمش. چند دقیقه بعد وسط یک جاده‌ی خاکی که به یک باغ سرسبز منتهی میشود، نگه میدارد. پیاده میشود و سمت من میآید و در ماشین را برایم باز میکند و از ماشین بیرونم می‌کشد. نمی‌دانم چه چیزی در ذهن مریضش می‌گذرد. هنوز جای خطی که برای تنبیه بدون اجازه تا سر کوچه‌ رفتن همراه همسایه، با چاقو روی آرنجم انداخته بود می‌سوزد و احتمالا باید خودم را برای یک تنبیه اساسی‌تر آماده کنم. خودش اسم این کارهایش را تنبیه‌گذاشته. می‌گفت هر کار اشتباهی که بکنم باید تنبیه شوم. بی اجازه بیرون رفتن نه اصلا بدون او تا سر کوچه هم رفتن اشتباه بود و تنبیه داشت. پدر و مادرم هم دو ماه یکبار حق داشتم ببینم و اگر از حدی که گذاشته بود تجاوز میکرد، تنبیه میشدم.
بازویم را گرفته و به سمت باغ هلم می‌دهد. بغض سنگینی که این پنج ماه روی گلویم نشسته دوباره قلمبه می‌شود . یک کلبه‌ی کوچک وسط باغ خودنمایی می‌کند. داخل کلبه می‌شویم. هوای نزدیک غروب است و تاریکی در حال حلول کردن. چراغ ندارد. تنها چیزی که داخلش می‌بینم یک مکعب مستطیل فلزی گوشه‌ی سمت راستش است. بازویم را رها می‌کند و حکمم را می‌خواند.
-این باغ و این کلبه همش مال منه، تا ده کیلومتریشم هیچ آدمیزادی پیدا نمیشه، نه چراغ داره نه آب…
مکث می‌کند و شیطان در وجودش می‌رقصد.
-چون این کلبه‌ رو زمان دانشجویی برای تشریح استفاده میکردیم. اگه پشت سرتم نگاه کنی یه یخچال مرده میبینی.
دریای خون است که از قلبم پمپاژ میشود و تنم را می‌لرزاند. بغضم جرئت پیدا می‌کند و بیرون میزند. همان ماه اول همه‌ی نقطه ضعف‌هایم را شناخته بود، تاریکی، مرگ و مرده.
زار میرنم بلکه دلش به رحم بیاید.
-امین؟ تو رو خدا، تو که میدونی من از تاریکی و تنهایی میترسم.
لبخند راحتی میزند.
-چون میدونم آوردمت اینجا عزیزم.
حرص را هم به هق‌هق اضافه میکنم.
-پس اگه فردا اومدی جنازمو پیدا کردی، تقصیر خودته‌ها.
لعنت به حفره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش که اینجور وقت‌ها خالی میشد.
-نترس عزیزم من همین دور و برم، حواسم بهت هست.
نه هق‌هق و نه التماس و نه غلط کردن هایم به کارم نمی‌آید، در را قفل می‌کند و میرود. چه فکری کردم که شیر شدم و رفتم مطبش. همه‌ی شهر برای خودش و پدرش بود، من حتی در عادل‌ترین دادگاه‌های این شهر هم حقی نداشتم.
تاریکی چشمم را پر می‌کند. به مکعب مستطیل گوشه‌ی اتاق خیره میشوم و در دورترین فاصله ممکن ازش روی زمین سرد و سفت میشینم و به زندان جدیدم عادت می‌کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مصیماه گفت:

    خیلی خوب شروع شد و توصیفات جذاب بود. موضوع هم جالب بود که فردی که شخصیتش مشکل داره یک فرد تحصیلکرده است. فقط پایانش قابل پیش بینی بود و ای کاش طور دیگه ای رقم می‌خورد

    • پرستو انصاری گفت:

      ممنون از وقتی که گذاشتید و خوندید😃
      نکته‌ی درستی گفتین که باید بهش دقت کنم، مرسییی😃🌹🌹

  2. سید رضا موسوی گفت:

    سلام
    خیلی تلخ و غم انگیز بود

  3. احمد رضا گفت:

    سایت تعداد صفحاتش زیاد شده
    منم چشام یکم ضعیف شده نمیتونم همه داستاناتو ببینم
    میترسم از دستم در بره
    اسم داستانایی ک تا الان منتشر کردی رو برام مینویسی؟

  4. احمد رضا گفت:

    بعد چن وقت اومدم خوندم واقعاً شوکه و هیجان زده شدم
    اصلا انگار ی جون تازه گرفتم🥰

  5. احمد رضا گفت:

    😫😫😖😖😖😖
    طفل معصوم
    خانم انصاری من یه مدت نبودم، یعنی سرم یهو شلوغ شد، چن تا داستان منتشر کردین تو این مدت؟

  6. آنیتا گفت:

    چقدر خوب مینویسن شما.

    قلبم موقع خوندن به هیجان افتاد. رفتار امین
    ضالمانه بود ولی نمی دونم چراخوشم اومد.

    • پرستو انصاری گفت:

      بازم ممنون که خوندین 😃
      و ممنون که انرژی میدید آنیتا جان😃🌹🌹
      بله به نظرم به خاطر اینه که یه عشق آمیخته به خشونته