تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دیگری
نویسنده: مصیماه

  1. از در که وارد شدم اولین چیزی که دیدم چهره‌ی گرفته و عصبی او بود. خودم تختش را از اتاق، آورده بودم داخل هال و جلوی تلویزیون، که حوصله‌اش سر نرود. اما تلویزیون خاموش بود. نشانه‌ی بدی بود. یعنی از روزهای عادی، عصبانی‌تر است. در حالی که در کنار چوب‌رختی ورودی، خم شده بودم کفش‌هایم را در جاکفشی بگذارم و لباس‌هایم را آویز می‌کردم، سلام کردم. و مثل همیشه منتظر جواب نبودم.
    _ آیسان کو؟
    می‌دانستم دختر بیچاره‌ام از ترس او به اتاقش رفته ولی برای اینکه بتوانم به حرف بیاورم، بدیهیات را می‌پرسیدم. که باز هم جواب نداد. به اتاق آیسان رفتم. داشت تنها بازی می‌کرد، این اواخر دیگر عروسک‌هایش را داخل بازی نمی‌آورد. گوشه ای نشسته بود و با لگوهایش مشغول ساختن چیزی بود.
    _ دخترم؟ سلام.
    لبخند کمرنگی زد.
    _ سلام مامان. من دارم برج می‌سازم.
    با همان نشاط و شادی ساختگی ادامه دادم:
    _ باشه عزیزم، شام رو حاضر کنم بخوریم، بعد میام باهم درست کنیم.
    به آشپزخانه رفتم.
    _ حمید، غذا چی می‌خوری؟
    _ کوفت!
    به آرامی پلک زدم و نفس عمیقی کشیدم. غذای از دیشب مانده را گرم کردم. و تندتند مشغول درست کردن سالاد شدم. خسته بودم. بسیار خسته. هم جسمم، هم روحم. هر وقت که حمید گندش را درمی‌آورد و با بدمحلی و تلخ‌زبانی‌اش آزارم می‌داد، با مرور گذشته شروع می‌کردم به زخم زدن خودم.
    چقدر آن منِ دیروز ولع زندگی داشت. از وقتی خودم را شناخته بودم، همزمان مشغول درس خواندن و کار کردن و کلاس رفتن بودم. وقتی باهم آشنا شدیم و بعد از مدت کوتاهی ازدواج کردیم، مهمانی و دورهمی‌ها هم اضافه شد. هردو باهم تلاش می‌کردیم و کار می‌کردیم و خوش می‌گذراندیم. وقتی دخترم به خانواده اضافه شد، واقعا زمان کم می‌آوردم. اما فقط شش ماه مرخصی داشتم و دوباره همه چیز را کنار هم می‌خواستم. این پرکاری و شلوغی روزها نه تنها خسته‌ام نمی‌کرد، بلکه از هر فعالیتی انرژی می‌گرفتم برای فعالیت دیگر. تا اینکه آن اتفاق شوم رخ داد. اولش حمید گفت انگشتانش گزگز می‌کنند، بعد ضعف و بی‌حالی اضافه شد. و به اولین دکتر که مراجعه کرد، راه بیمارستان و آزمایشگاه، جایگزین تمام مسیرها شد. در عرض یک سال بدنش تحلیل رفت، دکترها هم تشخیص درستی نمی‌دادند. می‌گفتند به نوعی شبیه بیماری ام‌اس است ولی مطمئن نبودند. بدنش داشت از بین می‌رفت و ویلچرنشین شده بود و تنها دارویی که تجویز می‌شد کورتون بود با یک مشت ویتامین. دیگر نمی‌توانست حتا با ویلچر جایی برود‌ و به کل خانه‌نشین شد. غم از دست رفتن همسرم در جوانی یک طرف و خرج خانه و زندگی که یکباره بر دوشم افتاده بود یک طرف. ولی اینها چیزی نبود که مرا از پا دربیاورد. من آدم تلاش کردن بودم‌. فقط حالا با تلاش به جلو نمی‌رفتیم و فقط می‌توانستیم درجا بزنیم. اعتراضی نمی‌کردم، از حمید مثل گل مراقبت می‌کردم. حتا مادرش که چند روزی آمد، جا زد. نه او می‌توانست درست از عهده‌ی نگهداری حمید بربیاید، نه حمید دوست داشت، مادرش او را مثل یک بچه تر و خشک کند و پوشکش کند.
    همه‌ی اینها را با جان و دل پذیرفته بودم. چون سرنوشتم بود. ولی این تنهایی آزارم می‌داد. تنهایی جسمم نه چندان، شاید چون از اول هم زن خودداری بودم و یا انقدر مشغله داشتم که نیازهای بدنم را فراموش کرده بودم. تنهایی بی هم‌صحبتی، روانم را خسته تر می‌کرد. حمید هرچه می‌گذشت، عنق و کم‌حرف می‌شد. در رفتارش یک خشم فروخورده‌ای داشت. این را حتا در بلیعدن غذایی که در دهانش می‌گذاشتم، حس می‌کردم. ولی مگر تقصیر من بود که او بیمار شد؟ مگر حالا که او بیمار شده، زندگی من سالم باقی مانده؟ ساعت کاری‌ام را دوبرابر کرده‌ام که دست‌مان جلوی کسی دراز نشود و از پس هزینه‌های درمان بربیاییم. کار خانه و بچه‌داری هم که بعد از دوازده ساعت کار به‌ عهده‌ی من است. اگر او یک‌جا افتاده و زجر می‌کشد، من هم دارم دنبال مشکلات می‌دَوَم و اذیت می‌شوم. دوست داشتم بعد از این‌همه دوندگی، شب که کنار بسترش می‌نشینم، قربان صدقه‌ام برود، از روزی که گذشت بپرسد. ولی او در اوج فداکاری‌من، با من مثل یک زن خیانت‌کار رفتار می‌کرد. اگر چند دقیقه دیر می‌رسیدم، آن شب زهرمار هر سه‌مان می‌شد. دوست داشتم داد بزنم و بگویم که، درست حدس می‌زند، از وقتی علیل شده، حتا صمیمی‌ترین دوستش به من پیشنهاد داده، ولی من چه کرده‌ام فقط دایره‌ی ارتباطم را تنگ‌تر کرده‌ام. دو سال است که تمام عمرم را دارم کار می‌کنم، کار بیرون، پرستاری، خانه‌داری، بچه‌داری. بارها خودم را جایش گذاشتم، با تمام وجود حس کردم خفت از کارافتادن و بی فایده بودن آن هم در جوانی را. بارها با خودم گفتم اگر حمید هم به جای من بود و من بیمار می‌شدم حتما همین طور به پایم می‌سوخت. ولی آیا من هم این‌طور جواب محبت‌هایش را می‌دادم؟
    دارم با ریاضت زندگی می‌کنم که او با داد و بیداد و فحش بخواهد، مردانگی‌اش را ثابت کند. غم‌انگیزتر این است که خودش هم می‌داند، دلم نمی‌آید برنجانمش.
    ظرف غذایش را بردم کنار تختش، به محض اینکه نشستم، زد زیر بشقاب. برنج و خورشت قرمه‌ای که قاطی کرده و گرم کرده بودم به سر و رویم ریخت و بشقاب به زمین افتاد و شکست. آیسان با ترس از اتاقش بیرون آمد ولی جرات نکرد جلوتر بیاید و در چارچوب در ایستاد.
    _ چی کار می‌کنی حمید؟
    _ برو کنار همونی که موهاتو براش رنگ کردی غذا بخور
    _ خفه شو دیوونه. تو که به من نگاه نمی‌کنی. تمام موهام سفید شده. از قیافه‌ی آدمیزاد دراومدم، یه رنگ گذاشتم، گناه کردم.
    _ نه حق داری، تو که مثل من یه گوشه نیافتادی بلااستفاده بشی، باید رنگ و وارنگ کنی بری این ور و اونور.
    _ تو انصاف داری؟ من کی وقت می‌کنم جایی برم نامرد؟ چرا آزارم میدی، من که توقعی ازت ندارم. فقط یه کم من رو هم ببین. ما دوتایی تو این سرنوشت تلخ و زندگی سخت شریکیم.
    _ آره، ولی من اینجا مثل یه پیرمرد افتادم و جامو خیس می‌کنم، تو هر روز یه تیپ می‌زنی و دوره‌ می‌افتی تو خیابونا
    _ خفه شو، فقط خفه شو.
    بلند شدم و با گریه به سمت اتاقم رفتم. ولی دیدن چشم‌های ترسان آیسان، تصمیمم را عوض کرد. به سمتش رفتم. بغلش کردم و برایش توضیح دادم که مامان و بابا خسته‌اند و جای نگرانی نیست. غذایش را کشیدم و در حالی که جانی به تن نداشتم، آرام قاشق غذای او را در دهانش می‌گذاشتم‌. گوشی‌ام که روی میز ناهارخوری، کنار دستم بود، لرزید. از ترس حمید، همیشه بی‌صدا بود، چون به هر تماس و پیامی مشکوک بود. با اینکه منتظر کسی نبودم و حوصله هم نداشتم، ضربه‌ای به صفحه‌ موبایل زدم تا ببینم پیام تبلیغاتی است یا کس دیگری. ابتدای پیام که نمایش داده می شد، مثل آب روی آتش آرامم کرد.
    ” کاش می‌تونستم یه‌جوری کمکت کنم که این همه خسته نشی سپیده. دوست دارم باز تو عکس‌هات لبخند بزنی…”
    انگار می‌خواستم خودزنی کنم. اصلا بگذار حرف‌های حمید حقیقی شود که حداقل دلم از گناهِ نکرده نسوزد. بعد از اینکه شام آیسان را دادم و در تختش خواباندم، گوشی را برداشتم و با هیجانی که سال‌ها بود تجربه نکرده بودم به تختخوابم رفتم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. شکوفه کمانی گفت:

    جالب بود
    اویل داستان روان نبود ولی بعدا عالی شد
    جمله هاکوتاه باسه بهتر میشه جمعش کرد
    موفق باشید

    • مصیماه گفت:

      ممنون. درسته در بعضی جمله‌هاطگ، ساختار جمله هم بهم ریخته‌است و وقتی خودم می‌خونم می‌گم واقعا معجزه‌است که بقیه حرف من‌و با این نوشتنم، می‌فهمن😄. انشالا تو بازبینی اصلاح می‌کنم

  2. گلی فاطمی گفت:

    سلام خانم مصیماه عزیز
    داستانتون بسیار جذاب بود و کشش خاصی داشت که منو تا آخر با خودش کشوند. جملاتی مثل ” با یادآوری گذشته شروع می کردم به زخم زدن خودم ” بسیار توصیف زیبا و به جایی بود. اما قسمتی از داستان که ماجرای بیماری حمید روایت میشه داستان خشک و بی روح به شکل یک گزارش درمیاد و بعد از این ماجرا دوباره شکل منعطف داستانی به خودش میگیره و جذاب میشه.
    موفق باشی

    • مصیماه گفت:

      سلام گلی جان. حرفی ندارم جز اینکه بگم دقیقا درست گفتی، توصیف بیماری رو سمبل کردم. سر فرصت حتما تغییرش می‌دم.ممنون از محبتت و از اینکه دقیق و حرفه‌ای می‌خونی

  3. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود درود بر شما . چقد زیبا واقعیت و سختی زندگی یک زن رو به تصویر کشیدی

    • مصیماه گفت:

      ممنون 🌿🌿. بیشتر از اینکه خوشحال بشم داستانم مورد توجه‌تون واقع شده، از این خوشحالم که به عنوان یک مرد، درد یک زن براتون قابل درک و منطقیه

  4. مهرشید قاسمی گفت:

    بسیار زیبا بود シ

  5. سپیده گفت:

    آخرش تنم لرزید …
    کاش ادامه داشت…🙂

  6. آنیتا گفت:

    اشکم دراومد.
    دردتنهایی وخستگی زن رو حس کردم.
    چه خوب کردین درمورد این سوژه نوشتین.
    قلم خوبی دارین

    • مصیماه گفت:

      متاسفم که اشک شما رو دراوردم ولی برای خودم خوشحالم که تونستم کمی تاثیرگذار باشم. مرسی دوست عزیز

      • ندا مؤیدی گفت:

        عزیزم زیبا بود و اثر گذار. برای من که خودم هفده ساله درگیر بیماری ام اس هستم البته نوع خفیفش بسیار تلخ بود. من اصلا به حمید حق نمیدم وبه عنوان یک زن متاثر شدم ولی فکر میکنم این رفتار در کسی با اون شرایط خیلی دور از ذهن نیست.

        • مصیماه گفت:

          ممنون عزیزم. امیدوارم روزگار شاد و خوشی رو داشته باشید. خیلی از انسان‌ها وقتی یک محرومیتی رو تجربه می‌کنن، تلخ می‌شن. به نظر منم رفتار حمید، با توجه به شرایطش قابل توجیهه.

          • فاطمه گفت:

            این عبارتی رو که در جواب دوستمون گفتین خیلی دوست داشتم:«خیلی از انسان‌ها وقتی یک محرومیتی رو تجربه می‌کنن، تلخ می‌شن.» اگر اجازه بدین من اینطور تغییرش بدم: «کم اند آدم هایی که وقتی محرومیتی رو تجربه میکنند، تلخ نمیشند.»
            موفق و سربلند باشین

          • مصیماه گفت:

            من هم با جمله‌ی شما موافق‌ترم