تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آخرین باران
نویسنده: پرستو انصاری

دستم را گرفته و می‌کشد. از یک چاله‌ی پر آب درنیامده، داخل دیگری میفتیم. جورابم کاملا خیس شده. شدت باران زیاد شده و چشمانم ناخودآگاه زیر جور‌ قطراتش بسته می‌شود. با یک دست من را می‌کشد و با دست دیگر کلت سیاهش را گرفته. شانس میاوریم. تنه‌ی یک درخت تنومند شکافته‌شده و چیزی شبیه به اتاقک ساخته. قدم‌هایش سرعت می‌گیرد. داخل تنه‌ی شکافته جاگیر می‌شویم. صدای نفس‌هایمان در هم می‌پیچد. کلاه از سرش برمی دارد. دستش را روی موهای طلایی‌اش میکشد و مثل همیشه یک‌وریشان می‌کند. قطرات آب از روی مو‌ها و صورتم دانه دانه روی زمین سقوط می‌کنند. کلاهش را دو دستی‌ می‌چلاند و آب مثل آبشار بیرون میریزد. دندان‌هایم به هم می‌خورد. نمی‌دانم از سرماست یا ترس. درجات روی سینه‌اش خیس خورده و براق‌تر به نظر می‌رسند. دستان لرزانم را بلند میکنم و کلاه از سر برمی دارم. نگاهم می‌کند با همان حالت همیشگی‌‌اش که چشمانش را گرد میکند.
– از این فاصله خیلی زیباتری.
قلبم می‌تپد. فک لرزانم را می‌جنبانم و نگاهش می‌کنم.
-میخواید حواسمو پرت کنید؟
سرش را از تنه‌ی درخت بیرون میبرد و سرکشی می‌کشد.
-برعکس، می‌خوام حواست جمع بشه.
دستانم را دور خودم می‌پیچم و به کلت سیاهش چشم میدوزم.
-تا حالا کسی بهم نگفته بود.
سرش را داخل میاورد و نگاهم می‌کند.
-چی رو؟
نگاهش میکنم.
-اینکه زیبا هستم رو.
چشمانش را تنگ میکند. دست و پایم را گم می‌کنم.
-نکنه شوخی کردین؟!
می‌خندد و قطرات آب روی کلت را با آستین لباسش پاک می‌کند.
-وقتی مطمئنم فردایی در کار نیست، وقتم رو با شوخی کردن تلف نمی‌کنم.
لرزم بیشتر می‌شود. آسمان هر از چند گاهی چنان فریادی می‌کشد که صدای توپ و تفنگ گم می‌شود.
خشاب کلتش را بیرون می‌کشد. فقط دوتا تیر دارد. بغض می‌کنم. مثل اینکه جدا فردایی در کار نبود. همزمان که خشاب را سر جایش می‌گذارد به حرف میآید.
-ترسیدی؟
اشکم جاری میشود.
-خیلی
سرش را بلند میکند و خیره‌ام میشود.
-فکر میکردم برات عادی شده.
با دست آب موهایم را میگیرم.
-این چیزا هیچوقت عادی نمیشه.
صدای دویدن چکمه‌های سیاه روی گل‌ و لای می‌آید. هوشیار میشود. بازو‌یم را می گیرد و به چشمانم زل میزند. نگاهش غم دارد، ترس دارد.
-وقت زیادی نداریم.
نگاه می‌دزدم. برای اولین بار به اسم کوچک صدایم می‌رند.
-سوفیا؟
تنها نگاهش میکنم.
-فقط دوتا تیر برام مونده.
به گریه می‌افتم و سرم را پایین می‌اندازم.
-می‌دونم.
با دست چانه‌ام را می‌گیرد. مردمک چشم‌هایش می‌لرزد اما همچنان مقتدر و محکم است.
-اگه یه پرستار زن رو کنار یه فرمانده پیدا کنن، میدونی چی میشه؟
جرئتم زیاد می‌شود. سرم را در سینه‌اش پنهان میکنم. می‌دانستم و همین هم شدت گریه‌ام را زیاد می‌کند.
-سوفیا ما وقت زیادی نداریم.
سرم را از سینه‌اش جدا میکنم. بدنم یخ کرده اما از اینکه‌ کنار او هستم خوشحالم. صدای دویدن چکمه‌ها واضح‌تر می‌شود. خیلی تلخ است اما برای گریه و زاری و فرار وقتی نمانده.
-من آماده‌ام.
کلاهش را سرش می‌کند. خودم را به تنه‌ی درخت می‌چسبانم. حداقل از شکنجه شدن بهتر بود.
-جایی بزن که بدون زجر تموم شه.
حس میکنم چشمانش قرمز شده. صاف می‌ایستد و یک دستش را کنار پایش رها میکند و دست دیگرش را کنار کلاهش میبرد و احترام می‌گذارد.
-باعث افتخاره که کنار شما جنگیدم پرستار بِکر.
لبخند میزنم، زیر سیل اشک‌‌هایم.
کلتش را به سمتم می‌گیرد و زمزمه می‌کند《دوستت دارم》. گلوله به سمتم می‌آید و صدای آوازش که می‌خواند:《وقتی که آزادی این‌جا نیست
تو آزادی هستی، وقتی که شکوهی این‌جا نیست تو شکوهی …》در صدای چکمه‌پوش‌های روسی گم می‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. احمد رضا گفت:

    این یه داستان یه عاشقانه بی نظیره
    یه صحنه پر از جزئیات
    ی عشق شیرین

    همه
    همه
    همه
    باید اینو بخونن و بگن آیا باهاش درد کشیدن یا نه؟

    • پرستو انصاری گفت:

      از هیجان و ذوق دستم موقع نوشتن کامنت داره میلرزه
      من تا صبح میتونم بنویسم دیگه😃
      تا ابد میتونم بنویسم دیگه
      خیلییی مرسیییی😃🌺🤩

  2. احمدرضا گفت:

    نمیدونم کی و کجا بتونم شما رو ببینم
    اما امیدوارم روزی باشه که به اوج رسیده باشین
    همین نزدیکیاااا

    • پرستو انصاری گفت:

      منم نمی‌دونم واقعاا سرنوشت چیز عجیبیه ولی خیلی دوست دارم همه بچه‌های صد داستان و مخصوصا شما رو ببینم و ساعات ها درباره نوشتن با هم حرف بزنیم😃
      ممنونممم واقعااا 😃🌺

  3. احمد رضا گفت:

    من همه داستانتو خوندم
    تو این روزا سعی میکنم واسه همشون نظر بذارم چون با تک تکشون زندگی کردم،
    تک تکشون زندم کردن

    • پرستو انصاری گفت:

      کاش میدونستم که می‌خونید و با انگیزه‌ بیشتری مینوشتم😃
      ولی خیلییی خیلییی خوشحال شدم که می‌خوندید
      خیلییی مرسییی خیلییی مرسیی🌺🌺🌺🌺

  4. احمد رضا گفت:

    من از خدا ممنونم
    از “آخرین باران” ممنونم
    از پرستو انصاری ممنونم

    • پرستو انصاری گفت:

      منم از خدا خیلییی ممنونم که دعام رو اجابت کرد و شما خوب شدید😃
      ممنونم که برگشتید و باز می‌خونید نوشته‌های من کمترین رو😃🤩🌺

  5. احمدرضا گفت:

    من
    من واقعا نمیدونم اگه اولین بار لینک داستانتو نمیدیم شاید الان جزو مرده ها بودم….
    چون زندگی اونقدری برام سخت بوده که حتی نتونستم عشقم که نویسندگیه رو ادامه بدم
    اما الان دارم دوباره جون میگیریم و بابتش از شما و نوشته هات ممنونم

    • پرستو انصاری گفت:

      گریم گرفت وقتی نظراتتون رو خوندم
      منم اگه شما داستانام را نمی‌خوندید و نظر نمیدادید شاید دیگه نمی‌نوشتم
      از ته دلم امیدوارم نوشتن رو دوباره شروع کنید، مطمئنم آدمی با این روح و فکر غنی و بزرگ نوشته‌هاش عالی خواهند شد😃 و چقدر خوشحال میشم اگه منم بتونم بخونمشون😃
      من از شما بیشتر ممنونم به خاطر این همه انگیزه و امید که دادید به یه نویسنده تازه کار که تو اول راه منتظر یه کورسوی نور بود

  6. احمد رضا گفت:

    اگه بگم این داستان کورنا منو خوب کرد،باور میکنی؟

    • پرستو انصاری گفت:

      با این جمله واقعااااا ذوق مرگ شدمممم😃😃😃
      خدا رو شکرررر که خوب شدیدددد😃😍
      همیشه سلامت باشیدددد😃🤩🌺

  7. ساجده صحرانورد گفت:

    خیلی خوب بود 👌👌👌

  8. شهرزاد قاسمی گفت:

    زیبا بود :)))))

  9. کوثرمودی گفت:

    خیلی داستان زیبایی بود واقعا لذت بردم😍

  10. احمد رضا گفت:

    شهر آخرش از فرویده؟😍😍😍
    بچه تو چقد باهوشی اخههههه

  11. احمد رضا گفت:

    دلم میخاد صد بار بخونم این داستانو

  12. احمد رضا گفت:

    چ داستانی
    چ جذابیتی
    چه اوجی
    چ خطی
    اصلااااا کیف کردم

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلیییی ذوق کردم😃😃
      همش منتظر بودم این داستانو بخونید و نظر بدید
      خیلی خوشحالم که خوب بوده به نظرتتون😃

  13. فائزه جعفرپور گفت:

    خیلی زیبا . احساس کردم یه سکانس از فیلمه 🙂

  14. آنیتا گفت:

    امروز یه داستان کوتاه واقعی خوندم.

    عالی نوشتین.