تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لطفا یکی بیاید این جنایت را تیتر بزند
نویسنده: محمد سبزی خوشنام

باد سوزناکی دارد از توری زیر پیراهنم رد می شود
یک چیزی این وسط درست نیست این باد دارد از من هم رد می شود و این فاجعه است، درست مثل اخبار حوادث که هیچکدامشان این جنایت را تیتر نزده اند. مگر می شود چنین حادثه وحشتناکی برای آدم اتفاق بیفتد مثل بمب در جمجمه اش منفجر شود،اما هیچ کس آنرا تیتر نکند.
باید تمام این ماجرا هارا برایش تعریف کنم اینکه تقصیر من نیست که همیشه صدایی از آشپزخانه می آید صدای راه رفتن نرم نرمک یک زن،یک زن که دارد خودش را می فروشد به چند دست بشقاب و چنگال توی آشپزخانه و من از تمام این صداها می ترسم باید حتما به او بگویم من مقصر نیستم و حتی از تمام این ماجراها مثل چی… می ترسم
_چرا داری اینجوری میکنی، خودتو داغون کردی بس نبود؟
_عه،سلام عزیز دلم ، خوبی؟ الان میخواستم بیام باهات حرف بزنم
_شنیدم همه ی حرفاتو، بس کن دیگه وقتشه که بهش بگی بره
_من تقصیری ندارم من بهش میگم بره، اما نمیره، گاهی وقتا میاد میشینه رو اوپن یه دامن آبی خنک تنش میکنه، بالاشم لخت و پتی، دست میبره لای موهاش نگاشو میندازه رو من…
_محمد بسه دیگه بگو بهش که بره زندگیمون نابود شده شهریار داره میره مدرسه بهت نیاز داره
_یه بار نگاش کردم اونم از سر کنجکاوی،
بدنش اصلا قشنگ نبود، بدن تو خیلیم از اون بهتره موهاشو بلوند کرده بود لَخت لَخت بودن انگار داشتن روی سرش سُر میخوردن میومدن پایین…
_نکن اینجوری بسه دیگه
_مژه هاشو فر کرده بود سیاه، مثل دیوارای همین اتاقی که داخلشیم، سایه پشت چشاش آبی رنگ بود، رژ لب صورتی زده بود ، مثل لبای تو صورتی صورتی، فکر میکرد میتونه گولم بزنه…
_میدونم محمد تو گول نمیخوری فقط به این بگو بره بیرون، من بهت نیاز دارم.
_میدونی چیه اوندفعه بهم گفت من مثل اون نیستم، دوست داشتنم به خاطر این نیست که بهت نیاز دارم ، من فقط به خاطر خودت دوست دارم، فقط خود خود تو، نه هیچ چیز دیگه ای، گفتم بهش که مث سگ داری دروغ میگی،اما همینکه تو چشاش خیره شدم فهمیدم که داره راست میگه، نمیدونم چرا از حرفاش بوی دروغ نمی اومد
_محمد، من دوست دارم،این تو نیستی که اون زن و میخواد، به اونی که تو سرته بگو که بره،محمد تو باید برگردی باید قرصاتو بخوری.
_چرا گریه میکنی؟
_واییییی محمدددد، شهریار هر شب میگه بابام کجاست؟؟؟؟ من دیگه نمیدونم چی بهش بگم.
_گریه نکن،بابام بهم قول داده که هفته دیگه میایم خواستگاریت، سر نماز بود که قول داد بهم،
وقتی اومدیم اون روسری آبی خوشگله رو سرت کن با اون چادر گل گلی سفیده بود که از مشهد برات آورده بودم!!.
_محمددددد بسه دیگه
_ من اون زن و نمیخوام، من تو رو دوست دارم بیا از اینجا فرار کنیم، اینا الان سر میرسن میبندم به صندلی بعدش یه چیزی و از بدنم رد میکنن، لامصب چیز عجیبیه همینکه رد میشه همه جامو سِر میکنه حتی اونایی که تو سرم وول میخورن و…
گریه نکن دیگه، میدونی وقتی گریه میکنی، اون زنه که رو اوپن نشسته، وایمیسه سرپا و میرقصه… یه رقص بندری اصیل، نامسلمون بدجوری بدنش و میلرزونه،یه جور عجیبی که تا حالا ندیده آدم، ناراحت نشو ولی یه بار دلم لرزید لعنتی بلد بود همه چی و بلرزونه،حتی این دل لامصب و …
_باشه محمد، با همینا زندگی کن من و شهریارم دیگه به درک اصلا بزار ماهم بمیریم که راحت شیم.
یکی باید این جنایت را تیتر بزند که چرا آدم ها بی اجازه وارد سرمان می شوند، مثل همین زن که در سرم داد میکشدددد :
_آییییییییی محمدددددد تو دیوونه شدی برگرد پیش ما زودتر خوب شو شهریار منتظرته.
شهریار دیگر کیست؟ حتی نمی دانم این زن از کجای زندگیم سبز شده است !!!؟؟؟
زن من روی اوپن نشسته است و دارد برایم بندری می رقصد بدنش را میلرزاند،دلم را می لرزاند،نزدیکش میشوم، بغلش کنم، بدنم سِر میشود انگار یکی دارد چیزی را از بدن من رد میکند، یکی دارد من را از او جدا می کند
کاش روزنامه ها آزاد بودند و تیتر می زدند که
(ورود غیر مجاز به سر آدمها ممنوع است)
و یا
(بیاییم بی اجازه چیزی را از بدن کسی رد نکنیم)
اما روزنامه ها آزاد نیستند و زنی دارد با بچه اش در سرم راه می روند
و چیزهایی از بدنم رد میشوند که سلول هایم را سِر می کنند،آنقدر سِر میکنند که دیگر یادم نمی آید آخرین بار کجایش را برایم لرزاند که دست و پایم اینطور دارد می لرزد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مصیماه گفت:

    ایده و اسم داستان خوب بود. و داستان‌های با تم روانشناسانه جالب اند. قلم و بیان شما هم پرکششه. ولی یک چیزی سر جاش نبود، یه کم نامرتب بود، شاید من نتونستم روند قصه رو درک کنم. داستان طوری بود که اول من و درگیر کرد ولی بعد همین طوری رهام کرد.
    موفق باشید

    • محمد سبزی خوشنام گفت:

      سلام ممنون بابت نظرتون میشه یه کم بیشتر توضیح بدید و اینکه کجا حس کردید رها شدید یا روند داستان براتون سخت شد؟

  2. پرستو انصاری گفت:

    جالب بود مخصوصا جمله بندی ها
    آدم رو به دیوانگی میرسوند
    موفق باشید

    • محمد سبزی خوشنام گفت:

      خوشحالم که دوست داشتید خانم صالحی،داستان هاتون رو خوندم قلم خوبی دارید موفق باشید

      • پرستو انصاری گفت:

        خیلی ممنونم از شما🌹🌹 فقط من خانم صالحی نیستم😅

        • محمد سبزی خوشنام گفت:

          باور کنید خواستم بنویسم خانم انصاری که نوشتم خانم صالحی.قبلا جان پناه رو از شما خونده بودم قشنگ بود زجر آزمون رو هم خوندم که موضوع جالبی داشت نمیدونم چرا نشد کامنت بزارم.

  3. آیلا عباسی لو گفت:

    بیان جزییاتش خوب بود و تیتر جنجالی هم داشت
    موفق باشید

    • محمد سبزی خوشنام گفت:

      ممنون خانم عباسی لو🌹،میتونید داستان تخت شماره هفت رو هم بخونید که اون هم در ژانر روانشناسیه

  4. مهرشید قاسمی گفت:

    جالب بود قشنگ جزئیات بیان شده بود
    موفق باشید🌸🌹

  5. آنیتا گفت:

    داستان جالبی بود.
    شروع و پایان خوبی داشت.