تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پارک معنا
نویسنده: مهرشید قاسمی

تکه های ابرنیمی از خورشید را پوشانده بودند وخورشید نمیتوانست تماما پرتو افشانی کند ، نسیمی خنک می وزید و با خود بوی دلنشین یاس را به همراه می آورد.
عشق درگوشه ای از پارک روی تاب نشسته بود و با کشیدن پایش روی زمین، تاب را آرام حرکت میداد ، از اینکه ساعاتی قبل با غرور مجادله کرده بود دلگیر بود .
کمی آن طرف تر، شهامت بالای سرسره مارپیچی ایستاده بود و ترس پایین آن منتظر بود تا مبادا او زمین بخورد، نفرت و خودخواهی هم با یکدیگر درقسمت دیگری از پارک شطرنج بازی میکردند و راجب عشق و غرور حرف میزدند، آنها عشق را دوست نداشتند چون هیچگاه با آن دو همبازی نمیشد، اما خودخواهی را همیشه با کمال میل در جمع خود میپذیرفتند.
پارک ساکت بود ، دلتنگی برای قدم زدن به پارک آمده بود که عشق را دید وکنارش روی تاب نشست، آن دو دوستانی دیرینه بودند عشق گفت : احساس میکنم دیگر زیبا نیستم؛مانند گلی پژمرده در گلدان.
دلتنگی جواب داد : هیچگاه اینطور نبوده و نیست ،زندگی لحظات تلخ وشیرین زیاد دارد اما هیچ چیز بدون عشق معنی دار نیست، دستش را فشرد و ادامه داد : من هم بدون تو بی معنی هستم، چه کسی بدون عشق و علاقه دلتنگ خواهد شد؟ عشق تبسمی کرد و بوی یاس را نفس کشید ،او به شدت دلتنگ شادی و امید بود.
کم کم خورشید داشت غروب میکرد و عشق و دلتنگی با هم به سوی خانه روانه شدند، به خانه ی دلتنگی رسیدند و او با تکان دادن دستش از عشق خداحافظی کرد ، عشق
در مسیر خانه به زیبایی های زندگی فکر میکرد به دوستانی که داشت و به محبت و وفاداری که در خانه منتظرش بودند، وقتی به ابتدای کوچه رسید شادی و امید را دید که با سبدی از گلهای رز به سمت خانه اش میرفتند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما