تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حلوا
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

زن جوان از در ورودی وارد قبرستان شد . شناختمش ، از سفیدی گچ دستش که از زیر چادرش بیرون بود و مرد جوان همراهش که دست دختربچه ای در دستش بود و در دست دیگرش زیرانداز و سبد گل و…. یکراست سمت قبر آمدند . زیرانداز راروی مزارانداختند و مشغول چیدن روی ان شدند. زن نشست وسرش را روی قبر خم کرد. دو زن چادری دیگرکنار آنها نشستند . زن سرش را بلند کرد و دوروبرش را نگاه کرد. از دور که مرا دید با اشاره دست به من فهماند که بروم نزدشان . دو زن برخاستند و پچ پچ کنان از کنارم که گذشتند بهم دیگر می‌گفتند : همه چیز شون عالیه ، عجب دسته گلی ، چه میوه‌های درجه یکی ، خرما های مضافتی پر از مغزگردو رو دیدی فقط زبونم لال نمیدونم چرا حلوا شون اینقده سوخته و تیره س .!!زن دیگر می گفت : هیچ مادری داغ عزیز شونبینه الهی ،اونم دختربچشو. چه حواسی واسش مونده بیچاره . !!؟آنها درست می‌گفتند. زیرا هر هفته دیس حلوای دست نخورده و باقیمانده خیرات روی قبر را،وقت رفتن توی کیسه برنجی ام جامی‌کرد.

با اشاره اوپارچه‌ای روی بساطم کشیدم. کتابم را زیر بغلم ‌گذاشتم و راه افتادم . چند متر که جلوتر رفتم مردد‌ایستادم. به این فکر بودم: نکنه کاری که میخوام انجام بدم باعث ناراحتی زن بشه؟
دل را به دریا زدم و کنار بساطم برگشتم و از زیرپارچه ،دیس بزرگ یه بار مصرف حلوایی بیرون کشیدم. زرد ،خوشرنگ ، خوش بو و از نوع پخت انگشتی ،با کلی تزئین خلال پسته و بادام روی آن. خیرات مزار بغل بساطم بود.
دو زانو کنار مرد جوان نشستم و همزمان دیس را کنارقبر ‌گذاشتم و با گفتن خدا بیامرزتش شروع به خواندن سوره جمعه کردم. زن زیر چادرباصدای آهسته گریه میکرد . دخترکی با لباس کهنه و وصله دار کنار زن آمدو با دستش روی شانه زن میزد زن به خیال آنکه دخترش است گفت: نکن عزیزم .
دختر همچنان به شانه زن میزد. زن که به هوای بغل کردن دخترش سرش را بالاآورددختر وصله پوش را دید که دستش به سوی خوراکی‌هادرازبود .زن چند سیب قرمز و پرتقال درشت توی دستانش جا داد، دخترک با عجله آنهارادرکیسه سیاه پلاستیکیش ریخت. ودوباره به شانه زن‌زد،واین باراشاره دستش به سمت حلوابود آنهم حلوای طلایی و نه حلوای سوخته. زن نگاهی به من و اوکرد وزیر لب چیزی گفت ، که معنی اش این بودکه این حلوا مال این آقاست و تکلیفش بلاتکلیف . در حال خواندن قرآن دیس را به وسط قبر هل دادم و با اشاره سرودستم به زن فهماندم که به اوهر مقدارکه می‌خواهد بدهد.زن سریع وبا خوشحالی ظرف حلوا را در کیسه اش خالی کرد.دخترک با رضایت رفت .

نزدیک غروب وقت اذان مردظرفهای خالی را جمع کرد وروانداز را بر داشت.زن گلها را با دقت روی قبر پرپر کرد و شیشه گلاب را روی آنها ریخت . وقتی زن اسکناس درشت‌تری بهم داد،رضایت را در چهره اش دیدم وخوشحال شدم که ازآوردن حلوایم دلگیرنشده. وقتی کیسه ام راکه با ریختن باقیمانده میوه وشرینی ها به زورو با فشارمی‌بستم به تلافی گفتم : خانم امشب برا آرامش روحش سوره یاسین رو می‌خونم. و با صدای شنیدن اذان مغرب با گفتن .. الفاتحه ، همگی بلند شدیم آنها سمت درخروجی رفتند ومن سمت بساطم.

 

********************

وارد قبرستان که شدیم دلم برای دیدنش پر کشیدقدمهایم را تند تر برداشتم و یکراست سمت قبر او رفتم چادرم از سرم داشت می افتاد می‌خواستم آن را درست کنم ولی نمی ‌شد با یک دست شکسته در گچ وظرف حلوا در دست دیگرم . عباس هم نمی توانست آن را بگیردبا دستهای پرش .اگر هم می‌توانست ان را نمی گرفت ، زیراشرط آوردن حلوا این بوده که من آن را بگیرم ،آخه پختن حلوای مرا قبول ندارد
همیشه با گله میگفت:آردش هنوز خامه ولی سوخته ست ای بابا کمی بیشتر حواستو بده آبرومونو نبری ..
نه اینکه بلد نباشم بپزم هان ، ولی همیشه ازدوچیز بدم آمده یا بهتر بگویم وحشت داشته ام یکی صوت قرآنه که وقتی از خونه ای یا مکانی بلند می‌شد مفهومش این بود که آهای آهای خبردار کسی اینجا مرده است ،و دیگریش حلوا و پختنش است که همیشه برای مرده‌ها ومراسم عزا شونه !زورم میامداز اینکه هرچه ترسیده بودم به سرم آمده بود!
هفته اول و دوم، زنهای تجربه دیده فامیل آن را می‌پختند تنهاترکه شدم اجبارا هر پنجشنبه با بی حوصلگی و روی شعله زیادآرد را با روغن تفت می‌دادم آرد که تیره می شد شکر و آبش را می ریختم و با صدای جیزش و حرارت و بوی سوختگی که از قابلمه برمی خاست کمی که سفت می‌شد با بی سلیقه توی دیس می ریختم و با ته قاشق اون رو شکل می‌دادم از اول تا اخر پختنش صدای بلندمریم می آمد که با ورجه ووجه می‌خواندآب و روغن با شکرقاطی کنی حلوا میشه کار بد هرکی کنه عاقبتش رسوا میشه ….دودارد سوخته بافضای ماتم زده خانه که قاطی می‌شد خودم را به کوچه می‌انداختم و سوار ماشین می شدم برای راهی شدن به سمت قبرستان .
عباس با دقت و وسواس رو انداز سر قبر راپهن کرد ،ظرف میوه
وجعبه شیرینی را وسط گذاشت، دو دسته گل را یکی بالا و یکی راپایین قبر‌گذاشتم ، خرما را کنار سمت راست و دیس حلوا را کنار خودم که کمتر دیده بشه گذاشتم صورتم راروی قبرگذاشتم ،جایی که دست مریم بودو آن را‌بوسیدم و از زیر چادرنجوا کنان با گریه می گفتم: سلام مریم خونه نومبارک عزیزم… الهی بمیرم اون زیر گرمته حتما؟بلندشوببین بابات و خواهرت اومدن ببیننت …. ای کاش تو این تصادف لعنتی خدا منو به جای تومیبرد …عباس تو گوشم گفت: خدارو خوش نمیاد به خاطراین بچه بی‌تابی نکن ببین چقدر ترسیده ..
سرم راکه بلند کردم دیدمش که توی بغل پدرش مچاله شده و با چشمان رنگیش نگران نگاهم می کرد دو زن فامیل سرقبر آمدندخودم را جمع وجور کردم و بدنبال قرآن خوان گشتم رو به رویم بود با اشاره به او فهماندم که بیاید. زنها فاتحه خواندن و با زدن آروم انگشت اشاره به قبر فاتحه را تحویل صاحبش دادند وقت رفتن با اشاره خوراکی‌ها راتعارفشان کردم هرکدام یک خرما برداشت . یواشکی که عباس نبینه حلوا تعارفشون کردم با هم گفتند : ممنون صرف شد،خرما برداشتیم خدا بیامرزدش … می‌گویم :جای بد نرین
زن مسن‌ترگفت : حرم سیدالشهدا انشاالله …و رفتند.
مرد قران خوان دو زانوکنارعباس نشست همراهش دیس حلوایی بود آن راگوشه قبرنزدیک خودش گذاشت .عجب چیزی بود-عمراکه بتونم اینجوری بپزم با این رنگ و بووتزئینی.با صدای سوزناک قرآن خوندنش زیر چادرزدم زیر گریه …تو دلم به مریم می‌گفتم : کاش بودی دلم تنگت شده اومده بودم که ببینمتت ، دختر قشنگم، چطوری امروز هم نبینمت وبرگردم خونه؟
دستی به شانه ام خورد ،فکر کردم دخترم است گفتم نکن مادر … این بارتندتربه شانه‌ام می زد، سرم را که بلندکردم کنارم مریم را دیدم ،خود خودش بودبا همان چشم‌های سیاهش واندام توپولش، اگر لباسش کهنه و کثیف نبود بامریمم فرقی نداشت ،با اشاره خوراکی می‌خواست دست پاچه شدم از این همه شباهت .با ذوق نصف میوه‌هارا ریختم درکیسه سیاه نایلونی اش… اما او حلوا می‌خواست آن هم از نوع حلوای زرد زعفرانی.با اشاره از مردتعیین تکلیف کردم و او در حال خواندن با خنده‌ای که تو صورتش پخش شد،رضایت خودش را اعلام کرد، همه حلوا راتوی ساکش جا دادم ،خنده ملیحی کرد ورفت و در شلوغی وازدحام زوار حرم ناپدید شد.
از خوشحالی اسکناس بزرگتری به مرد دادم. باقیمانده خوراکی‌هارا در کیسه اش جا دادم .
وقت اذان که شد‌گفت : همشیره امشب براآرامش روحش سوره یاسین رو هم می‌خونم شگون نداره غروب سر مزار با شین ،اموات رومی برن برای خوندن نماز، وقتی میت ببینه کسی سرمزارشه از رفتن اکراه داره…. نگاهی به سمتی که رفته بودکردم وآروم که کسی نشنود گفتم آره ،امروزدیدم که سمت حرم رفت
با گفتن الفاتحه مردهمه بلند شدیم . روانداز را برداشتم وگلها را روی مریم پرپر کردم شیشه‌ گلاب را روی گلهاریختم ،خم شدم ورویش را بوسیدم وبا اوخداحافظی کردم .مرد سمت بساطش رفت وماسمت درخروجی .دم در سرم رابرگرداندم ،اورا دیدم که گوشه درحرم تکیه داده ونگاهش با لبخندی مرا بدرقه می کرد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید عزیزم داستان قشنگی بود موفق باشی

  2. محمد گفت:

    بسيار زيبا ، عالي بود خسته نباشيد🙏🌹🌹

  3. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    پم

  4. ناهید یوسف زاده گفت:

    از همه دوستان که لطف کردن وخوندن سپاسگزارم و لطفا ایراد ها رو در سطح داستان کوتاه برام بنویسین ❤👆🌷❤👆🌷

  5. مهرنوش گفت:

    👏👏👏👌👌👌

  6. ملیکا گفت:

    داستان پر از احساس بود عالییییی .👏👏👏👌👌👌

  7. لاله گفت:

    داستان خیلی خوبی بود.

  8. نرگس گفت:

    بوی حلوا و اسم حلوا همیشه آدم رو به یاد عزاداری می اندازه و مراسمات روضه یک حس آماده شدن برای ناراحتی.😔😔

  9. فاطمه گفت:

    داستان خوبی بود. از دست دادن عزیزی که همیشه کنار ما بود واقعا سخته.😔😔🌹🌹

  10. پگاه گفت:

    داستان پر از حس واقعی بود.😔

  11. الناز گفت:

    داستان عالییی بود .🌹🌹

  12. بهاره گفت:

    داستان پر از احساس بود. و حس واقعی داشت اشکم در اومد.😔😔😔 من رو به یاد مادر بزرگ عزیزم انداخت که رفتنش واسم خیلی سخت بود. بوی حلوا و صوت قرآن میتونستم حس کنم. 😔😔😔

  13. کیانوش کمانگر گفت:

    سلام ناهیدجون
    بسیار زیبا و تأثیرگذار .. به ویژه که از نگاه هر دو طرف بود .. این شیوه نگارش از زبان دو طرف، خیلی خوب نشون میده که قضاوت کردن آدمها چه تأثیری در طرز تفکرشون میذاره .. خیلی خوبه بتونیم از نگاه دیگری هم به وقایع زندگی نگاه کنیم ..
    کامتون شیرین باشه و هر روز پیروزتر از دیروز.

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      سلام کیانوش عزیزم .ممنون که خوندین وتشویق کردین .کام شما هم حلوایی البته از اون زعفرونی وطلاییش 😙😙😙😀😀😀😀🌷❤

  14. پریسا مهرجو گفت:

    عمیقا تاثیر گذار بود 👌👌👌🌹🌹🌹🌹

  15. آنیتا گفت:

    یه داستان با دو روایت.خیلی عالی مینویسین.
    این سبک خاصیه؟

  16. نسرین گفت:

    بسیار با احساس و زیبا فکر میکنم اشک همه رو دراورد😢

  17. نسيم گفت:

    بسيااااار عميق وتاثير گذار بود بي اختيار چشمهارو تر ميكرد🌹🌹🌹👏🏼👏🏼👏🏼

  18. جمشید مشاک گفت:

    جالب وزیبا وساده خیلی خوب بود

  19. نسرین گفت:

    Qبسیار با احساس و روان فکر کنم اشک همه رو دراورد😢