تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سربریده ( به یاد دخترکان قربانی)
نویسنده: فریده فرد

آقا توروخدا منو تحویل بابام ندید . اگه برم خونه منو میکشه . شما بابام رو نمیشناسید . اون دیوونه است . چند بار خواسته منو بکشه . تورو جون بچه هات . خانم توروخدا اصلاً من و تو کلانتری نگه دارید . دختر مدام التماس مامور های کلانتری می‌کرد . لحظه ای چشم های دختر به انتهای سالن انتظار کلانتری خیره ماند .دهانش خشک شده بود . دیگر گریه نمی کرد ، فقط بهت زده و هراسان نگاه می‌کرد . پدر جلوتر آمد . چشمهای قرمز و صورت رنگ پریده و کشیده اش حاکی از بی خوابی شب گذشته مرد بود . بابا به خدا فرار نکرده بودم میخواستم خودم بیام خونه . دیشب هم خونه خاله بودم . مرد سیلی محکمی به صورت دختر زد . خفه شو . مامور دست مرد را گرفت و مانع ضربه بعدی شد . آقا این کارها یعنی چی . اینجا کلانتریه .خودتونو کنترل کنید . مامور کلانتری پدر را به اطاقی راهنمایی کرد . در اتاق مرد قوی هیکلی پشت میز مشغول مطالعه پرونده مبینا بود ، با دیدن مرد از جا بلند شد و با دست اشاره ای کرد و از پدر خواهش کرد تا روی صندلی بنشیند . مبینا بیرون اتاق هراسان به اطراف نگاه می کرد . در دلش میگفت چرا مامان نیومده . نکنه بلایی سرش آورده . زن پلیسی که کنار دستش نشسته بود مراقب بود مبینا دوباره فرار نکند . کسی نمی‌داند در اتاق بین پدر و مسئول پرونده مبینا چه گذشت ، ولی نیم ساعتی بعد پدر از اتاق خارج شد . دست مبینا را گرفت و با خود کشید . مبینا گریه میکرد. مدام میگفت منو میکشه. نذارید منو ببره . مامور خانمی که مبینا را همراهی می‌کرد گفت نگران نباش پدرته . قیم قانونی توئه . ما که نمیتونیم بدون اجازه پدرت تو رو اینجا نگه داریم .پدر سرعت قدم هایش را تندتر کرد و از سالن خارج شد ، ولی مبینا تا دم در کلانتری اشک ریخت و التماس کرد. سوار تاکسی شدند . پدر تا رسیدن به منزل کلامی حرف نزد . مبینا می‌خواست دل پدر را نرم کند . وارد خانه که شدند خواست دست پدر را ببوسد ، ولی تنها چیزی که نصیبش شد مشت محکمی بود که باعث پارگی گوشه لبش شد . مبیناناامیدانه به دنبال مادرش می‌گشت . مامان مامان.
مامان کجاست . چیکارش کردی . صدای بسته شدن در حیاط آمد. مبینا خواست به سمت حیاط برود که پدرش اورا به سمت اتاق انتهای راهرو هل داد و در را رویش قفل کرد . مبینا از ترس نفس نفس میزد . خون کنار لبش هنوز بند نیامده بود . صدای مادرش را شنید که التماس می‌کرد . احمد جان تو را خدا بهش رحم کن . غلط کرده. همین یکدفعه رو ندیده بگیر . خودم قول میدم که دیگه پاشو از خونه بیرون نذاره . اصلا با هر کس که تو بگی شوهر میکنه . غلط میکنه رو حرف باباش حرف بزنه . مرد با هر جمله ی زن خشمگین تر می شد . انگار باورش شده بود که صاحب دخترش است . صاحبی که از داشتن شیئی ای خسته و پشیمان شده . پس می‌تواند به راحتی آن شیی را نابود کند . مبینا از روزنه ی جاکلیدی تلاش می‌کرد مادرش را ببیند ولی کلید روی در بود و چیزی دیده نمی‌شد . با مشت‌های کوچکش به در میکوبد. مادرش را صدا می‌زد . مامان توروخدا منو بیار بیرون . نذار امشب اینجا بمونم . بابا میخواد منو بکشه .زن وارد راهرو شد . نگاهش به مرد بود . می‌ترسید به سمت در اتاق رود . مبینا همچنان التماس می‌کرد .زن مرددبه در اتاق نگاه کرد . دوباره برگشت پیش همسرش. افتاد روی پاهای مرد . به من ببخشش به جوانی اش رحم کن . کاری که نکرده. میخواسته بره خونه خاله‌اش .مرد لگد محکمی به صورت زن زد .
خفه شو . یعنی میگی خودمو بزنم به بی‌غیرتی . از فردا چطوری تو محل سربلند کنم . نمیگن دخترش رفته هر کاری دلش خواسته کرده و پدر بی غیرتش راست راست تو محل راه میره و هیچ غلطی هم نکرد . صد دفعه بهت گفتم این دختره رو جمعش کن . نمیتونی سرشو بکن زیراب تا آبروریزی نکرده . ولی گوشت که بدهکار نبود . بفرما اینم از دسته گلی که به آب داده . این ننگ فقط با خون خودش پاک میشه .
زن از ضربه‌ای که به سرش خورده بود هنوز گیج بود. به زحمت دستش را به دیوار گرفت و بلند شد . خون دماغش بند نمی آمد . وارد دستشویی شد صورتش را شست . می‌خواست به اتاق پیش همسرش برگردد . کلید اتاقی که مبینا را در آنجا زندانی کرده بود را روی در دید . به سرعت کلید را برداشت و در کیفش پنهان کرد .می‌دانست التماس دیگر فایده‌ای ندارد . به آشپزخانه رفت هوا تاریک شده بود . خواست سفره پهن کند تا شام بخورند ولی مرد گفت من گشنم نیست می خوام بخوابم .زن از پنهان کردن کلید در اتاق خوشحال بود . با خود فکر می‌کرد امشب را به صبح برسانم فراریش میدم . با من کاری نداره باید جون دخترم رو نجات بدم . رختخواب شوهرش را پهن کرد .چراغ خاموش بود ولی نور مهتاب از پشت پنجره تا وسط اتاق را روشن کرده بود . زن خوابش نمی برد از مبینا هم صدایی به گوش نمی رسید . انگار از آزادیش ناامید شده بود .

ساعتی نگذشته بود که زن با صدای ضجه ی فرزندش از جا پرید .وای کی خوابم برده . همسرش در اتاق نبود . هراسان به سمت راهرو دوید . مرد قفل دراتاق را شکسته بود . وارد اتاق شد . همسرش داس خونی در دست داشت و کنار جسم بی‌جان دخترش ایستاده بود . فرش غرق در خون بود . بدن بی سر دخترک هنوز تکان می‌خورد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما