تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سربریده ( به یاد دخترکان قربانی)
نویسنده: فریده فرد

آقا توروخدا منو تحویل بابام ندید . اگه برم خونه منو میکشه . شما بابام رو نمیشناسید . اون دیوونه است . چند بار خواسته منو بکشه . تورو جون بچه هات . خانم توروخدا اصلاً من و تو کلانتری نگه دارید . دختر مدام التماس مامور های کلانتری می‌کرد . لحظه ای چشم های دختر به انتهای سالن انتظار کلانتری خیره ماند .دهانش خشک شده بود . دیگر گریه نمی کرد ، فقط بهت زده و هراسان نگاه می‌کرد . پدر جلوتر آمد . چشمهای قرمز و صورت رنگ پریده و کشیده اش حاکی از بی خوابی شب گذشته مرد بود . بابا به خدا فرار نکرده بودم میخواستم خودم بیام خونه . دیشب هم خونه خاله بودم . مرد سیلی محکمی به صورت دختر زد . خفه شو . مامور دست مرد را گرفت و مانع ضربه بعدی شد . آقا این کارها یعنی چی . اینجا کلانتریه .خودتونو کنترل کنید . مامور کلانتری پدر را به اطاقی راهنمایی کرد . در اتاق مرد قوی هیکلی پشت میز مشغول مطالعه پرونده مبینا بود ، با دیدن مرد از جا بلند شد و با دست اشاره ای کرد و از پدر خواهش کرد تا روی صندلی بنشیند . مبینا بیرون اتاق هراسان به اطراف نگاه می کرد . در دلش میگفت چرا مامان نیومده . نکنه بلایی سرش آورده . زن پلیسی که کنار دستش نشسته بود مراقب بود مبینا دوباره فرار نکند . کسی نمی‌داند در اتاق بین پدر و مسئول پرونده مبینا چه گذشت ، ولی نیم ساعتی بعد پدر از اتاق خارج شد . دست مبینا را گرفت و با خود کشید . مبینا گریه میکرد. مدام میگفت منو میکشه. نذارید منو ببره . مامور خانمی که مبینا را همراهی می‌کرد گفت نگران نباش پدرته . قیم قانونی توئه . ما که نمیتونیم بدون اجازه پدرت تو رو اینجا نگه داریم .پدر سرعت قدم هایش را تندتر کرد و از سالن خارج شد ، ولی مبینا تا دم در کلانتری اشک ریخت و التماس کرد. سوار تاکسی شدند . پدر تا رسیدن به منزل کلامی حرف نزد . مبینا می‌خواست دل پدر را نرم کند . وارد خانه که شدند خواست دست پدر را ببوسد ، ولی تنها چیزی که نصیبش شد مشت محکمی بود که باعث پارگی گوشه لبش شد . مبیناناامیدانه به دنبال مادرش می‌گشت . مامان مامان.
مامان کجاست . چیکارش کردی . صدای بسته شدن در حیاط آمد. مبینا خواست به سمت حیاط برود که پدرش اورا به سمت اتاق انتهای راهرو هل داد و در را رویش قفل کرد . مبینا از ترس نفس نفس میزد . خون کنار لبش هنوز بند نیامده بود . صدای مادرش را شنید که التماس می‌کرد . احمد جان تو را خدا بهش رحم کن . غلط کرده. همین یکدفعه رو ندیده بگیر . خودم قول میدم که دیگه پاشو از خونه بیرون نذاره . اصلا با هر کس که تو بگی شوهر میکنه . غلط میکنه رو حرف باباش حرف بزنه . مرد با هر جمله ی زن خشمگین تر می شد . انگار باورش شده بود که صاحب دخترش است . صاحبی که از داشتن شیئی ای خسته و پشیمان شده . پس می‌تواند به راحتی آن شیی را نابود کند . مبینا از روزنه ی جاکلیدی تلاش می‌کرد مادرش را ببیند ولی کلید روی در بود و چیزی دیده نمی‌شد . با مشت‌های کوچکش به در میکوبد. مادرش را صدا می‌زد . مامان توروخدا منو بیار بیرون . نذار امشب اینجا بمونم . بابا میخواد منو بکشه .زن وارد راهرو شد . نگاهش به مرد بود . می‌ترسید به سمت در اتاق رود . مبینا همچنان التماس می‌کرد .زن مرددبه در اتاق نگاه کرد . دوباره برگشت پیش همسرش. افتاد روی پاهای مرد . به من ببخشش به جوانی اش رحم کن . کاری که نکرده. میخواسته بره خونه خاله‌اش .مرد لگد محکمی به صورت زن زد .
خفه شو . یعنی میگی خودمو بزنم به بی‌غیرتی . از فردا چطوری تو محل سربلند کنم . نمیگن دخترش رفته هر کاری دلش خواسته کرده و پدر بی غیرتش راست راست تو محل راه میره و هیچ غلطی هم نکرد . صد دفعه بهت گفتم این دختره رو جمعش کن . نمیتونی سرشو بکن زیراب تا آبروریزی نکرده . ولی گوشت که بدهکار نبود . بفرما اینم از دسته گلی که به آب داده . این ننگ فقط با خون خودش پاک میشه .
زن از ضربه‌ای که به سرش خورده بود هنوز گیج بود. به زحمت دستش را به دیوار گرفت و بلند شد . خون دماغش بند نمی آمد . وارد دستشویی شد صورتش را شست . می‌خواست به اتاق پیش همسرش برگردد . کلید اتاقی که مبینا را در آنجا زندانی کرده بود را روی در دید . به سرعت کلید را برداشت و در کیفش پنهان کرد .می‌دانست التماس دیگر فایده‌ای ندارد . به آشپزخانه رفت هوا تاریک شده بود . خواست سفره پهن کند تا شام بخورند ولی مرد گفت من گشنم نیست می خوام بخوابم .زن از پنهان کردن کلید در اتاق خوشحال بود . با خود فکر می‌کرد امشب را به صبح برسانم فراریش میدم . با من کاری نداره باید جون دخترم رو نجات بدم . رختخواب شوهرش را پهن کرد .چراغ خاموش بود ولی نور مهتاب از پشت پنجره تا وسط اتاق را روشن کرده بود . زن خوابش نمی برد از مبینا هم صدایی به گوش نمی رسید . انگار از آزادیش ناامید شده بود .

ساعتی نگذشته بود که زن با صدای ضجه ی فرزندش از جا پرید .وای کی خوابم برده . همسرش در اتاق نبود . هراسان به سمت راهرو دوید . مرد قفل دراتاق را شکسته بود . وارد اتاق شد . همسرش داس خونی در دست داشت و کنار جسم بی‌جان دخترش ایستاده بود . فرش غرق در خون بود . بدن بی سر دخترک هنوز تکان می‌خورد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    این داستان حرف نداشت…

  2. مریم‌ابراهیمی گفت:

    بعد از خوندن اون داستان هایِ طنز خوندن این داستان حالم رو گرفت. روزی که خبر بریده شدن سر دختر به دست باباش رو شنیدم و بعدش تبری که به سر اون یکی دختر خورد هر دو روز حسابی حالم خراب شد. خب من نوجوونم و شاید خیلیا بگن فکرت اشتباهه ولی به نظرم با کشتن آبرویی حفظ نمی‌شه که راحت دختراشون رو قربانی می‌کنن🙂
    ممنون از اینکه نوشتی و خیلی عالی صحنه هارو به تصویر کشیده بودی👌🏻
    و درآخر ممنون که با داستانت یادآور شدی تا فاجعه هارو به راحتی فراموش نکنیم🙂

  3. کوثرمودی گفت:

    چقدر این داستان قشنگ و پر از احساس نوشته شده بود… اینقدر زیبا بود فضاسازیاش که آدم خودش رو همونجا حس میکرد…

  4. فاطمه طهماسبی گفت:

    سلام فریده خانم خیلی داستان قشنگ و در عین حال غم انگیزی بود خیلی خوب صحنه ها رو توصیف کرده بودید.

  5. فاطمه فرهادپور گفت:

    خیلی خوب صحنه ها را توضیح دادید

  6. آیدا گفت:

    خیلی قشنگ تصویر سازی کرده بودید و توصیف ها دقیق و بجا بودند اما متاسفانه انقدر دردناک و غم الود بود که باور کردن این واقعیت که بر سر رومینا چه آمد واقعا غیر ممکنه

    • فریده فرد گفت:

      دوست عزیز حق باشماست ولی متاسفانه این اتفاق در واقعیت بارها وبارها رخ داده
      ممنون که وقت گذاشتید🌺🙏

  7. فاطمه گفت:

    واقعیت دردناکی بود ممنون از داستانتون

  8. تینا گفت:

    خیلی عالی بود و این مسئله تو جامعه ماخیلی زیاد واقعا یه همچین آدمی رو باید همونجور که دخترش کشته قصاص کنن با همون داس

  9. آیلا عباسی لو گفت:

    بذار واقعیت رو بگم نتونستم تا انتها بخونم از بس که داستان دردناک بود
    ☹☹☹

    • فریده فرد گفت:

      دوست عزیز از اینکه ناراحت شدید متاسفم ولی خوشحالم که نوشته ام احیاسی را در شما زنده کرده ممنون از همراهیتون

  10. نیما گفت:

    خیلی خوب بود
    تا اواسط داستان استرس رومینارو حس میکردم

  11. فرامرز گفت:

    واقعیت دردناکیه که هنوز نمیتونیم باهم مثل انسان رفتار کنیم

  12. محمد حسین فولادی گفت:

    داستان خوب و تلخی بود .
    البته شخصیت پدر برای من کمی غیر قابل باور بود و منو یاد جک نیکلسون تو فیلم درخشش انداخت.
    اگر دیالوگ ها رو داخل گیومه بنویسید خیلی بهتره
    در کل تلاشتون برای نگارش یک داستان برای نشان دادن این فاجعه قابل ستایشه

  13. مصیماه گفت:

    تلخ و واقعی. توصیفات خوب بود مخصوصا ابتدای داستان. ولی عجله در نگارش باعث شده بود کمی حالت گزارش پیدا کنه. در کل با بازنویسی داستان بهتر می‌شه

  14. الهام گفت:

    داستان خوب و زیبایی بود خسته نباشی
    نثر داستان کمی ایراد داشت.
    دیالوگ و متن تو در تو و گاهی غیر قابل تشخیص بود.
    عجله و شتابزدگی در نوشتن مشخص بود که با کمی توصیف از بین میرود.
    موفق باشید

  15. فاطمه تفقدی گفت:

    سلام.این اتفاق فوق العاده تلخو خوب نوشتید البته بیشتر شبیه گزارش ماجرا از جانب کسیه که هیچی درباره دختر و پدر و بطور کلی شخصیت ها و افکار و گذشتشون نمیدونه بود. البته به عنوان ایده اولیه عالیه. پیشنهادم برای بازنویسی اینه که افراد رو صفر و صدی نبینید برای بیان داستان ، سختی کار نویسندگی همینه….شاید یجاهایی محبور باشیم به درک پدر و اشتباه دختر بپردازیم!!!
    مهم اینه همه جوانبو ببینیم و هیچ شخصیتیو رو از نگاه قضاوتگرانه بیان نکنیم. نه شخصیت مثبت رو نه شخصیت منفی رو. فقط زوایای مختلفی که به این ماجرا مربوط میشه نشون بدیم و بنظرم بهترین زاویه دید برای روایت این داستان، دانای کل هستش.
    امیدوارم درهیچ‌جای دنیا شاهد این فجایع نباشیم😔
    موفق باشید.

  16. پیمان احتشام زاده گفت:

    بسیار خوب
    به‌نظر‌من‌در‌این‌داستان‌،
    جای‌ِدیدگاه‌جامعه،که‌به‌فرهنگ‌‌بدی‌
    تبدیل‌شده‌،خالی‌است.
    به‌نظر‌میرسدمقصر‌اصلی‌پنهان شده‌است.
    فشارهاو‌نگاه مردمی‌که‌
    بمبارانِ‌تهمت‌وتحقیر
    وانگهایی‌ازاین‌دست‌‌،
    دستمایه‌سرگرمی‌شان‌میشود.
    میتواندجایی‌در‌این‌داستان‌داشته‌باشد،
    یا‌خیر؟
    ایا‌این‌مردم‌در‌این‌جنایت‌شریک‌نیستند؟
    البته،من‌دراین‌مورد‌چند‌خطی‌نوشته‌ام‌
    باعنوان:
    پدری‌که‌دخترش‌را‌کشت‌هزاران‌شریک‌دارد.
    یاحق

    متن‌ارسال‌شده‌قبل‌مشکل‌تایپ‌داشت‌
    لطفا‌حذف‌بفرمایید

  17. پیمان احتشام زاده گفت:

    بسیار خوب
    به‌نظر‌من‌در‌این‌داستان‌،جای‌ِدیدگاه‌جامعه،که‌به‌فرهنگ‌‌بدی‌تبدیل‌شده‌،خالی‌است.
    بهنظر‌میرسدمقصر‌اصلی‌پنهان شده‌است.
    فشارهاو‌نگاه مردمی‌که‌بمبارانِ‌تهمت‌وتحقیروانگهایی‌ازاین‌دست‌‌،دستمایه‌سرگرمی‌شان‌میشود.میتواندجایی‌در‌این‌داستان‌داشته‌باشد،یا‌خیر؟
    ایا‌این‌مردم‌در‌این‌جنایت‌شریک‌نیستند؟
    البته،من‌دراین‌مورد‌چند‌خطی‌نوشته‌ام‌
    باعنوان:
    پدری‌که‌دخترش‌را‌کشت‌هزاران‌شریک‌دارد.
    یاحق

  18. حمز ه لو گفت:

    حالم به هم میخوره از قوانین مزخرف حاکم بر جامعه که یک پدر میتونه مالک فرزندش باشه این مالکیت نیست که نسبت به فرزند داریم این رابطه ای دو طرفه هست که اگر ارتباط بین پدر و دختر دوستانه بود دختر سراغ غریبه نمیرفت و دوم این که در بین ترکها رسم هست که اگر دختر و پسری هم رو میخواستن و پدر راضی نبود با هم فرار میکنند و در اونجا این مسئله اصلا بی ناموسی خانواده نیست ولی ریشه این قتل در جایی دیگر باید باشد ولی در هر حال داستانی که نوشته بودی خیلی تاثیر گذار بود اما میتونست بلند باشه و از دید مبینا هم مطلبی عنوان بشه تا خواننده بهتر بتونه عمق فاجعه رو درک کنه

  19. مریم مهدوی نژاد گفت:

    سلام دوست عزیز داستان شما بسیار خوب نوشته شده و واقعا هر انسانی رو می‌تونه به درد و تفکر وادار کنه
    اما یک چیز کم داشت و آن هم گفتن از رومینا بود که نقطه عطف داستان و ماجرا هست شاید بهتر بود درباره رومینا اطلاعات بیشتری به خواننده می‌دادید زیرا بنا را بر این باید باشد که هیچکسی رومینا را نمی‌شناسد
    موفق و سر‌بلندباشید

    • فریده فرد گفت:

      ممنون از نکته سنجی تون ولی هدف من بیشتر اشاره به تفکر غلط درمورد غیرت وغیور بودن است به همین دلیل علت فرار مبینا را توضیح ندادم چون در واقعیت هم بنا به دلایل مختلفی این فرارها اتفاق افتاده ولی همه دریک چیز مشترک بودن وآنهم برخورد وحشیانه ی افراد ذکور خانواده بوده

  20. پرستو انصاری گفت:

    زیبا نوشته بودید
    خیلی غمگین شدم

  21. آنیتا گفت:

    به امید روزی که معنی درست کلمه ناموس رو یاد بگیریم.
    ممنون که نوشتین.
    همه مون غصه دار هستیم.

    • فریده فرد گفت:

      متاسفانه همینطوره خودم هم موقع نوشتن گریه میکردم به همین دلیل دلم نیومد خیلی صحنه ها را تشریح کنم

  22. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما . اظهار نظر در مورد قتل سخته ولی خوب نوشته بودین

  23. سحر گفت:

    خیلی دردناک و ناراحت کننده بود .

  24. afshin گفت:

    داستانی دردناک ولی در کل خوب نوشته شده بود

  25. فریبا گفت:

    خیلی خوب بود
    متاسفانه خیلی دردناک.
    موفق باشید عزیزم

  26. آنیتا گفت:

    خیلی عجیبه داستان
    صحنه ها کاملا قابل لمس بودن
    موفق باشید