تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادر کلمه عجیبی است
نویسنده: گلی فاطمی

داشتم خطاطی می کردم، با قلم و مرکب. عاشق این کار بودم اما جملاتش انتخاب خودم نبود. قلم که به دست می گرفتم و می نوشتم، جملات خودشان می آمدند و راه باز می کردند روی کاغذ. نوشتم: مادر کلمه عجیبی است. صدای ملیحه بلند شد : “علی سفره بازه”.   برگه را تا کردم و گذاشتم لای کتابم . کتاب را هم با خودم  سر سفره  بردم  سر سفره نشستم و کتاب را کنار دستم گذاشتم. ملیحه وسط دوقلوها نشسته بود و یک قاشق دهان این می گذاشت و یک قاشق دهان آن، دهان خودش هم بی وقفه کار می کرد. بابا مثل همیشه زودتر از همه غذایش را خورد و کنار کشید. ملیحه غر زد: “بیچاره معده  تو که باید کار دندون رو هم بکنه که غذاها رو نجویده قورت می دی”.  سکوت کردن بابا و ور رفتن  با وسایل دور و برش جزو شخصیتش بود. نه به ملیحه بر می خورد که بابا انگار حتی صدایش را هم نشنیده بود و نه کس دیگری عکس العملی نشان می داد. داشت با کتابم بازی می کرد. لای کتاب را که  باز کرد برگه را دید و به دستش گرفت و گفت : “چه خط قشنگی ! ” صدایش داشت می لرزید. رنگ صورتش گرفته شد و پرسید:” حالا چرا عجیب؟ ” درمانده از جواب نگاهش کردم و گفتم :”هان؟ ” نگاهم به ملیحه افتاد. قاشق قاشق غذا را بر میداشت و فوت می کرد و دهان بچه ها می گذاشت. فرصت نمی داد یکی دهانش بیکار بماند. کاش می شد که بگویم : مادر کلمه عجیبی است، عجیب نیست که کسی تو را به همه ترجیح بدهد حتی به خودش؟ بابا مات و مبهوت از بی جوابی من مثل جن زده ها از جایش بلند شد، در را باز کرد و سمت حیاط رفت. ملیحه با دهان پر گفت: “کجا ؟ ” باز هم جواب بابا سکوت بود. بابا نیم ساعت بعد آمد؛ تمام هیکلش گرد و خاک بود و لایه ای تار عنکبوت هم روی شانه اش چسبیده بود. هنوز در را پشت سرش نبسته بود که گفت :” ملیحه این کتابای قدیمی منو چی کار کردی ؟”  ملیحه هنوز هم دهانش داشت کار می کرد. بی خود نبود که رکورد صد کیلو را زده بود. با صدای ملچ ملوچ دهانش گفت: “همونجاست من دست نزدم بهش”.  بابا گفت: “ولی نیست یه جعبه بود پرِ کتاب و سررسید و این جور چیزا. جعبه هست، کتابا هستند، ولی بعضی چیزا نیست، یه سر رسید که توش پر شماره تلفن بود”. ملیحه گفت:” آهان یکی دو تا از سر رسیدا رو انداختم دور”.  بابا برآشفته شد آنقدر که صدایش داشت می لرزید: “انداختیش دور؟”  ملیحه تن صدایش محتاط تر شد:” آره بابا همه اش پاره پوره بود تو هم که لازمشون نداشتی، می موندند فقط دور و برمون موش و سوسک جمع می کردیم”. بابا می خواست خشمش را قورت بدهد اما تازه از دیدن نوشته من بغضش را قورت داده بود که تاب نیاورد و داد زد: “از ترس موش و سوسک انداختیش بیرون یا از ترس ……؟ لا اله الاالله”. بابا که داد می زد، رنگ از صورت ملیحه می پرید. حقش بود این هم عوض آن روزهایی که بابا را خر می کند و حرف می شود حرف ملیحه. به خودم قول دادم هروقت زن گرفتم یادم بماند هیچ وقت نگذارم خرم کند، عوضش من هم جوری داد نمی زنم که رنگ از صورتش بپرد. بابا نگاهش را به من دوخت. سرم را پایین انداختم و رفتم سمت اتاق خودم. درست مثل گوسفندهایی که خودش تعریف کرده بود که راه خانه شان را بلد بودند و سرشان را می انداختند پایین و بدون داد و بیداد راه طویله پیش میگرفتند. چند روزی بود بابا به حال خودش نبود زود می رفت و دیر می آمد. مدام با تلفنش حرف می زد و یادش می رفت وسایلی را که ملیحه سفارش داده بود بخرد. آن روز تا در مدرسه دنبالم آمده بود. از این تعجب نکردم که بابا دنبالم آمده بود، متعجب از این بودم که آدرس مدرسه مرا از کجا بلد بود؟ تا دیدمش خندید و گفت :” امروز می خواهیم بریم خرید”. گفتم :” خرید چی؟ پس ملیحه چی؟” گفت:”ملیحه نه، فقط من و تو دو تایی و مردونه”.  نگاه پر از بهت من مجبورش کرد ادامه بدهد:” بریم دهات یه سر به مادربزرگت بزنیم خیلی وقته ندیدیمش”. گفتم:” اتفاقی افتاده بابا؟”   گفت:” گفتم که دلم واس مادرم تنگ شده بود، خواستم ببینمش، مثل تو که هر از گاهی دلت واس مادرت تنگ میشه”. جمله آخری را که داشت می گفت، نگاهش به آسمان بود انگار داشت با کس دیگری حرف می زد. از مدرسه مستقیم رفتیم بازار و خرید کردیم، به قول بابا مردانه خرید کردیم. ملیحه لباسها را که دستمان دید، تکانی به هیکلش داد و با ناراحتی گفت: “من برم چایی بیارم “.  پشت سرش بابا چشمکی به من زد و در حالی که راه رفتن ملیحه را می پایید، دهانش را به گوش من نزدیکتر کرد و گفت: ” تو رو یاد پنگوئن نمیندازه؟ ” بابا می خواست مرا بخنداند شده حتی با مسخره کردن ملیحه. وقتی نگرانی را از خنده ساختگی ام خواند، گفت:” نیازی نیست به ملیحه چیزی بگی من خودم یه جوری سرشو شیره می مالم که با ما نیاد. فقط یه دوش بگیر و شب رو خوب بخواب که صبح خروس خون باید راه بیفتیم”. صبح خروس خون که راه افتادیم ملیحه دنبالمان آمد و پشت سرمان آب ریخت. دیگر از سگرمه های دیروز خبری نبود. این بار انگار بابا سر ملیحه را شیره مالیده ود. راه که افتادیم خوابم برد. قرار بود مثل همیشه چشمانم را که باز کردم کنار در چوبی خانه مادربزرگ، با قربان صدقه هایش از ماشین پیاده شوم. اما اینجا نه روستا بود و نه از مادربزرگ خبری بود. جاده ای دراز و بی انتها بود. دو طرف جاده درختان به صف ایستاده بودند و داشتند همدیگر را هل می دادند که کدام زودتر رد شدن ما را تماشا کنند. بابا چشمانش را ریز کرده بود و دوخته بود وسط جاده. گفتم : “کجا می ریم بابا ؟ ” بابا تکانی به خودش داد و گفت: “بیدار شدی؟”  مثل خودش سکوت کردم. دستهایش را از روی فرمان برداشت و خمیازه ای کشید و گفت:” کم مونده دیگه داریم میرسیم”.  دوباره تکرار کردم : “داریم کجا می ریم بابا ؟”  گفت : “این روزا چی برات عجیبه ؟” فقط نگاهش کردم. می خواستم بگویم رفتار شما. اما باز هم حرفم توی دلم ماند. خندید و گفت:” دارم میبرمت پیش یه موجود عجیب “.  سکوت کرده بودم تا ادامه بدهد اما بابا با سرخوشی زد زیر آواز و شروع کرد به خواندن. سکوت که می کردم ملیحه می گفت: ” لالمونی گرفتنو از بابات به ارث بردی توهم “.  صبر کردم تا آوازش تمام شد. با صدای بلند قهقهه ای زد و گفت: “پدرمو درآوردی پسر با اون نوشته ات”.  بعد دستش را از روی فرمان برداشت و چکی زیر گوشم زد و گفت:” بخند دیگه اعع هر چی هیچی نمیگم”.  گفتم:” کدوم نوشته؟”  خندید و گفت:”همون که رو برگه نوشته بودی . . .”  حرفش نیمه ماند.  بعد نفس بلندی کشید و با صدای آهسته تری  گفت: ” دارم میبرمت پیش مادرت “. سکوت شد. نه بابا می خواست توضیح بیشتری بدهد، نه من سوالی از بابا داشتم. دلم آشوب بود. یک بار عکس این موجود عجیب را لای دفتر خاطرات بابا دیده بودم، ولی ملیحه پاره اش کرد و حسابی با بابا جنگ و دعوا راه انداخت. تا یک ماه توی خانه مان سکوت بود. توی اون یک ماه حتی ملیحه هم سکوت کرده بود. بعد از اون دیگه یاد گرفتم وقتی دلم خواست اسم مادرم رو بیارم، یا در موردش کنجکاوی کنم جلوی دلم را بگیرم. شهر ما از این ساختمانهای شیک و بلند نداشت، فقط ساختمان چهار طبقه داشت که  آسانسور هم نداشتند و مجبور بودیم از پله ها بالا برویم. داشتم با خودم نوشته  تابلو را زمزمه میکردم که بابا از آشوب دلم باخبر نشود. قبلا هم یک بار سوار آسانسور شده بودم. زنگ را فشار دادیم وجلوی در ایستادیم. آقایی که در را باز کرد شیک تر از ساختمان و آسانسورش بود. تا بابا را دید با چهره ای گرفته گفت:” چرا اینقدر دیر اومدی؟ دیگه داشتم نا امید می شدم از اومدنت. فکر کردم مثل اون موقع ها باز هم بدقولی کردی”. بابا گفت: “با این قراضه ای که من دارم زودتر از این نمی شد رسید. شهر شما هم که …. ” وسط حرفهای بابا چشمش افتاد به من و گفت: ” این علی آقای خودمونه؟ وای باورم نمیشه علی کوچولو؟”   بعد کمی خم شد و مرا که مثل مجسمه نگاهش می کردم در آغوش گرفت و گفت: “چرا حرفی نمی زنی علی آقا؟ نکنه من رو نمی شناسی؟ ”  بعد دستم را گرفت و کشید داخل و رو به بابا گفت:” خیلی نامردی حتی اسمی هم از من پیش این بچه نبردی که داره اینجوری مات و مبهوت نگام می کنه”.  بابا زیاد عادت به حرف زدن نداشت و خواست گفتگو را کوتاه تر کند که گفت:” علی بابا! ایشون دایی سعید هست دایی بزرگت”. دایی بزرگم دوباره آمد وسط حرف بابا:” حالا داری منو معرفی می کنی؟ ای نامرد روزگار ما هم سهمی داشتیم ازین بچه”. بابا رو به من کرد و گفت: “علی پسرم با دایی برو خونه شون مادرت رو ببین من هم میرم مسافر خونه یکی دو روزی هستم. یکی دو روزی بمون پیش مادرت و بعد بیا با هم برگردیم”.  زندایی تا مرا دید خواست بغلم کند. خودم را کنار کشیدم. دایی شوخی کرد:” اعع اعع چی کارداری می کنی خانوم؟ علی اقا نامحرمه ها مثلا “.  زندایی به دست دادن اکتفا کرد و خندید. بعد به دایی گفت: “گفتی بهش؟”  دایی به جای جواب زندایی رو به من گفت: “برو بشین اونجا دایی جون. کنترل تلویزیون هم همونجاست بشین الان زنگ میزنم مادرت بیاد”.  باز هم دلم آشوب شد. بازهم تصورش کردم. از روی همان عکسی که یکبار دیده بودمش، با همان خنده مهربانش، با همان موهایی که ریخته بود روی شانه هایش. تلوزیون روشن که شد دایی به خیال اینکه من صدایش را نمی شنوم گفت:” بیاد اینجا بهش میگم “.  زندایی گفت:” کاشکی زودتر میگفتی. می ترسم بد بشه واس این بچه میشناسیش که”.  دایی متوجه گوشهای تیز من که شد صدایش را بلند تر کرد:” شما حالا برو از علی آقای ما پذیرایی کن یه شربتی میوه ای چیزی، نا سلامتی اولین باره اومده خونه داییش”. زندایی لبخندش اصلا محو نمی شد. انگار که همیشه داشت می خندید. کنارم نشست و گفت”: علی آقا مادرت تو راهه داره میاد اینجا. فقط، وقتی اومد میشه یه کم بری تو اتاق؟ بعدش من صدات می کنم بیای اینجا.”  باز هم لال مونی گرفتم از بس که متعجب بودم. صدای زنگ در بلند شد. دلم لرزید، زندایی با نگرانی نگاهم کرد. هنوز منتظر جوابم بود که دایی سراسیمه آمد و گفت:” علی بیا برو تو اتاق درو ببند”.  بلند شدم اما گفتم: “چرا مگه نگفتی داره میاد؟ ”  هر کاری کردم نتوانستم بگویم مادرم داره میاد. دایی دستم را گرفت و مرا به اتاق برد و در را پشت سرش بست. داشت نفس نفس میزد:” راستش علی جان! من هنوز به مادرت نگفتم که تو اینجایی. آخه میدونی نمیدونستم چه جوری بهش بگم که شوکه نشه حالا تو بمون اینجا تا من یه جوری بهش بگم بعد بیارمش پیشت”.  دایی فرصت ماندن توی اتاق را نداشت تا جواب مرا هم بشنود. رفت و در را پشت سرش بست. یک ساعتی گذشت. حوصله ام حسابی سر رفته بود. سرو صداها نامفهوم بود. چیزی نمی شنیدم. فکر کردم حالا چند قدم بیشتر با من فاصله ندارد. می توانم بغلش کنم .از فکرش هم  نفسم گرفت، این را فقط توی خواب دیده بودم. وقتی بغلم کرد، موهایش ریخت روی صورتم. دلم می خواست ببینمش. با ترس گوشه ی  در را باز کردم کسی را نمی دیدم. آنطرف هال نشسته بودند، اما صدا داشت می آمد. فکر میکنم صدای خودش بود:” شوخی نکن سعید من حال و حوصله شوخی ندارم”. صدایش هم مثل لبخندش دلنشین بود. برگشتم و توی آینه دستی به موهایم کشیدم. دوباره همان صدا بلند شد:” چی گفتی اینجاست؟”  صدای دایی سعید بود:” لیلا آرومتر تو رو خدا. این بچه با هزار تا امید اومده اینجا”.  بی خیال آینه و موهایم شدم. دلم میخواست ببینمش. در را باز کردم و بیرون رفتم. نشسته بود روی مبل، درست مثل همان عکس نبود فقط کمی شبیهش بود. من را که دید لحظه ای ماتش برد. بعد دستش را گذاشت روی صورت پر از آرایشش:” وای خدای من تو چی کار کردی سعید؟” دایی سعید دستم را گرفت و برد کنارش. دستش هنوز روی صورتش بود، سه تا از انگشتهایش انگشتر داشت. یاد ملیحه افتادم. دو سال بود از بابا قول انگشتر گرفته بود. بابا امسال هم گفته بود عید برایش می خرد درست مثل عید سال قبل. دایی گفت: “لیلا … با توام لیلا “.  لیلا دستش را از روی صورتش برداشت و زل زد توی چشمانم. نمی دانست چه بگوید. دایی اشاره کرد و زمزمه کنان  گفت: “بغلش کن دیگه”.  لیلا به زحمت دستهایش را باز کرد و مرا بغل کرد. بوی ادکلنش تند بود اما بهتر از بوی عرق پیراهنهای نشسته ملیحه بود. یاد آدم آهنی بچگی هایم افتادم. به زور چیزی را به دستش وصل می کردم تا نگهش دارد و بعد داد میزدم خودش نگه داشته. حالا هم جایش بود دایی داد بزند و بگوید:”خودش بغلش کرده “.  لیلا بلند شد. دستم را گرفت و مرا برد به اتاق و در را هم بست. بی مقدمه شروع به صحبت کرد:” منو نگاه کن”.  نگاهم به زمین بود. با جدیت گفت:” چرا داری در و دیوارو میبینی مگه نیومدی منو ببینی؟ ”  نگاهش کردم. کمی شبیه عکسش بود، اما به آن اندازه زیبا نبود. اشک زیر چشمش را پاک کرد گوشه تخت نشست: “ببین!  تو بزرگ شدی می تونی حرفای منو بفهمی”.  “ببین” اسم من بود نمی توانست اسمم را صدا کند:” ببین! درسته که من تو رو دنیا آوردم، اما لابد میدونی که تو بیمارستان تحویل پدرت دادم و برگشتم خونه پدرم”. کمی مکث کرد و بعد دوباره نگاهش را به نگاهم گره زد:” یعنی میخوام بگم مادر فقط اونی نیست که تو رو دنیا آورده باشه. اونی که بزرگت کرده بیشتر مادرته تا من”. بعد سکوت کرد. به من می گفت چرا داری در و دیوارو نگاه می کنی، اما خودش داشت در و دیوار را نگاه می کرد.  گفت:” تو نمی خوای حرفی بزنی؟”  فکر می کنم معنی همون ” چرا لال مونی گرفتی ” ملیحه را می داد. گفتم:” می خوام برم پیش پدرم”.  دوباره اشکش آمد. پاکش کرد و گفت:” نه دیگه قرار شد حرفامو بفهمی”.  نیم خیزشد و دستم را گرفت و کشید سمت خودش:” تو قصه عروسی شاه و گدا رو شنیدی؟ قصه عروسی من و پدرت هم همونجوری بود. ولی یه کم دیر فهمیدیم که اشتباه کردیم، درست موقعی که تو بودی و دیگه نمیشد کاریش کرد. من و پدرت با هم قرار گذاشتیم من ازش چیزی نخوام، اونم بی دردسر طلاقم بده. من روحرفم موندم وحتی تو رو هم نخواستم ازش، حتی تو رو. واس اینکه دوباره بتونم زندگی کنم”.  دوباره سکوت شد. حتی نگاهم نمی کرد. مکث می کرد و فکرش را به زبان می آورد:” ببین من الان سالهاست ازدواج کردم، شوهر دارم، بچه دارم، شوهر من از وجود  تو اصلا خبر نداره.اگه قرار باشه من و تو همدیگه رو ببینیم، زندگی من از هم میپاشه، ممکنه بچه هامو از دست بدم”. دوباره دستهایم را گرفت. دستهایش سردِ سرد بود. داغی بدنش را فقط توی خواب دیده بودم. باز هم فکرش را به زبان آورد:” تازه تو که دیگه ماشالله نیازی به مادر نداری مگه نه؟”  دستهایش را ول کردم. گفت:” ببین الان دیگه نه تو نیازی به من داری، نه من”.  دلم نمی خواست بقیه حرفش را بشنوم. سکوتم را شکستم و گفتم:” مادر آدم عجیبیه، مگه نه؟”  پرسید:”چی؟”  از اتاق آمدم بیرون. دایی سعید پشت در نگران و هراسان نشسته بود: “زنگ میزنید پدرم بیاد دنبالم ؟”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مصیماه گفت:

    تبریک به شما داستان زیبایی بود و اینکه ضدکلیشه بود. تقدس زدایی از مادر! درود بر شما

  2. پرستو انصاری گفت:

    خیلی جالب بود😍
    نمی‌تونستم آخرش رو حدس بزنم
    دلم خیلی برای علی سوخت
    حس می‌کردم خیلی پخته است😍

  3. حامد گفت:

    داستان خوبی بود

  4. لیلی صدر گفت:

    داستان خوبی بود. اگر چند بار بازنویسی اش کنید و اثر ویرایش بشه کار بسیار خوبی میشه. و البته به نظر من یک قسمتش غیرقابل باوره آنجایی که مادر به پسرش میگه من به تو نیازی ندارم (آخرهای داستان). میشه این قسمت حذف بشه. و اینکه یک مقداری باید کار بشه روی احساسات پسر وقتی میفهمه مادر داره.چون سالها بهش دروغ گفته شده. و چون از زبان اول شخص هست خیلی خوب احساس پسر رو میتونید توصیف کنید. و اگر یک مقداری هم کار بشه در حد چند جمله روی وضع مالی دایی. یعنی نشون داده بشه که این خانواده ثروتمند هستند در حد چند جمله صحنه خانه توصیف بشه، کار بسیار خوبی میشه و قابل چاپ در مجلات، چون اثر نقاط قوت زیادی داره مثلا اینکه شما چند جا غیر مستقیم توصیف کردید شرایط رو تاثیر گذاره در ذهن خواننده (مثلا انگشترهای مادر و اینکه پدر نمیتونه برای زنش انگشتر بخره). موفق باشید

  5. فریده فرد گفت:

    اشتیاق به ادامه ی خواندن یکی از بارزترین ویژگی قوی داستان شما بود بسیار عالی و جذاب
    آفرین
    موفق باشید

  6. آنیتا گفت:

    داستان جذابی بود، آخر داستان لو نمیره و خواننده دقیق نمیدونه با چه جور مادری
    روبرو خواهد شد.
    همه چی رو روان و خوب توصیف کردین .

  7. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود درود بر شما . داستان شما تقریبا همان چیزی بود که باید باشه و خواننده رو درگیر میکنه که ماجرا رو دنبال کنه

  8. فرناز گفت:

    خيلي زيبا بود
    واقعا لذت بردم
    قلمت مانا دوست عزيز