تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دوستی ساده ما
نویسنده: پرستو انصاری

پشت یکی از میز‌های گوشه‌ی سالن جا‌خوش کردم. مثل کسی که از وطنش غریب افتاده مظلومانه به دور‌وبر نگاه میکنم. تنها چهره‌های آشنای جمع همان دو نفری هستند که در جایگاه اصلی نشستند و اصلا حواسشان به من نیست. تقصیر خودم است. وقتی مثل ندیده‌ها پشت‌سر داماد راه میفتم و اول سر و حتی زودتر از قوم و خویش‌های درجه‌ی‌ اول، حاضر و آماده به تالار می‌رسم، باید هم یک گوشه کِز کنم و گیج و ناآشنا فقط به سیل مهمانان خیره شوم. بچه‌ها اما در راه هستند. همین که از راه برسند از این عزلت خلاص میشوم.
سالن در تاریکی فرو رفته و نور‌های رنگی روی دیوار و سقف تالار شروع به رقصیدن کرده. کلافه می‌شوم و برای بار هزارم زنگ میزنم. یک بوق کامل تمام نشده تماس برقرار می‌شود.شاکی به حرف می‌آیم.
-کجایین پس؟
سرخوش می‌خندد و آرام جواب می‌دهد.
-کم مونده برسیم.
حرصم می‌گیرد.
-همش همینو میگی، سه ساعته منتظرم، بابا عروسی تموم شد.
کلافگی‌ام را می‌فهمد و دلجویی می‌کند.
-ببخش داداش، رفتم دنبال فائزه و علی باهم بیایم.
قانع می‌شوم.
-باشه پس منتظرم، زود بیاین، خدافظ.
برادران عروس دست به دست برادران داماد می‌دهند و یک حلقه‌ی رقص در وسط تالار میسازند. داماد خندان در وسط حلقه می‌ایستد و مردانه می‌رقصد. دلم می‌گیرد. مثلا قرار بود با من برقصد. بچه‌ها که بیایند، تلافی می‌کنم. اینقدر در وسط می‌رقصم و می‌رقصانشم که پایمان ورم کند.
سالن غرق صدای موزیک و کف و سوت شده. به سختی از لابه لای کله‌‌ی مهمان‌ها صورت فرشته‌گون عروس را میبینم. روی صندلی‌ شاهانه‌، بالای سکویی گرد که مخصوص عروس و داماد است نشسته و با لبخند و لذت به رقص یارش در وسط حلقه نگاه می‌کند. مادر و خواهرش دورش را گرفته‌اند و گاهی از سر عشق بوسه‌ای به صورت عروس نوگلشان می‌زنند. نگاهم پاندول‌وار از صورت عروس به صورت داماد حرکت می‌کند و ذهنم من را به خاطراتی نه چندان دور می‌فرستد.
روز اول دانشگاه است. با هزار ضرب و زور ارشد قبول شدم. نه در شهر خودم. اما سراسری قبول شدم، سراسری زنجان و با یک دنیا آرزو آمدم تا معماری بخوانم. ارشد معماری. شهر سردی است و یک دنیا با کرمان ما فرق دارد.‌ خیلی غریبی می‌کنم. اولین بار است که دور از خانه می‌مانم. سربازی نرفتم و دوران کارشناسی را هم کرمان بودم. فضای خوابگاه برایم عجیب است. تا چشم کار می‌کند پسر‌های تهرانی و قزوینی خوابگاه را قرق کردند و به سختی می‌شود یک همشهری پیدا کرد.
روز اول کلاس می‌رسد. طرح یک داریم با استادی که میگویند نامش مقیمی است و از قضا جدی و عمیق . انگار که روز اول مدرسه است. مثل بچه‌ای که می‌خواهند از مادر جدایش کنند، مظلوم وارد کلاس می‌شوم. همه به چشمم غریبه می‌آیند. گوشه‌ای دور از دید انتخاب می‌کنم و بی‌صدا می‌نشینم. مضطربم. دست خودم نیست. با اینکه دیگر بچه نیستم اما این محیط جدید و آدم‌هایش من را می‌ترساند. بچه‌ها اما انگار خوب با‌هم جفت شدند.‌حرف می‌زنند و گاهی هم میخندند. سررسیدم را از کیف درمیاورم و با خودکار رویش خط میکشم. مثلا می‌خواهم خودم را مشغول نشان دهم و اضطرابم را کم کنم. سنگینی نگاهی را حس می‌کنم. سرم را بلند میکنم. پسری از آن جمع متوجه من شده و نگاهم می‌کند. هل می‌شوم. من که جلب توجهی نکردم. سرم را پایین می‌اندازم و تند تند خطوطی روی جلد چرمی سر‌رسید می‌کشم. پسر از جایش بلند می‌شود و به سمتم می‌آید.
-سلام
چشمانم در حدقه می‌چرخد. نگاهش می‌کنم.
-سلام
پسر قد متوسطی دارد. موهایش از جلو کمی ریخته و چشمان کوچکی دارد و رنگ پوست و موهایش درست نقطه‌ی مقابل من است. موهای من سیاه پرکلاغی، موهای او قهوه‌ای و بور. پوست من تیره و آفتاب‌سوخته، پوست او سفید و روشن. انگار که ترس و اضطراب را از چشمانم خوانده. لبخند میزند. دو چین کوچک کنار چشم‌هایش پحتگی‌اش را به رخ می‌کشد.
مهربانی چهره‌اش به قلبم نفوذ میکند و یخش را می‌شکند. لبخند میزنم.
– من امیرم. امیر امیریان.
لبخندم عمیق می‌شود. مثل خودش جواب می‌دهم.
– منم میلادم، میلاد زاهدی.
ذوق میکنم. انگار اولین رفیقم را پیدا کرده‌بودم.
زمان جلو می‌رود. وقتی میفهمم اهل همدان است و در خوابگاه می‌ماند رفیق تر می‌شویم. خودم را چتر میکنم در اتاقش و اتاق خودم را می‌دهم به یک پسر تهرانی. به واسطه‌ی رفاقتم با او با بقیه‌ی بچه‌های کلاس هم رفیق می‌شوم.‌ اعتماد به نفس بچه‌های معماری را ندارم. درسم هم خیلی خوب نیست. مدرک را بیشتر برای دلخوشی پدرم که گوشه بازار اختیاریه‌ی کرمان حجره‌ی ادویه فروشی دارد، می‌خواهم. امیر اما فرق دارد. زحمت‌کش است. می‌خواهد هر چیزی را عمیق درک کند. همین اخلاقش سر ذوقم می‌آورد.
دو‌ هفته‌ای از شروع کلاس‌ها می‌گذرد و سر و کله‌ی دوتا همکلاسی جدید پیدا می‌شود. دوتا دختر. زبر‌وزرنگ هستند. از کارشناسی در این دانشگاه بودند و برخلاف ما غریبی نمیکنند. یکیشان که اسمش بهاره است خیلی آشنا میزند. فکر که میکنم میفهمم شبیه امیر است، بور و سفید و مو طلایی. اما چشمان بزرگی دارد که آدم را خیره میکند. لاغر اندام است و شلوغ. با همه شوخی می‌کند، کوچک و بزرگ و دختر و پسر ندارد. اما عمیق است مثل امیر. از همان روزهای اول اما نگاه و توجه امیر را نسبت به بهار‌ه می‌بینم. شرم میکنم چیزی در موردش از امیر بپرسم. امیر عارف‌مآبانه رفتار می‌کند و من می ترسم با سوالی بی‌جا برنجانمش، هرچه نباشد رفیق جانیم شده. وقتی این بدن گرما دیده‌‌ام تاب زمستان سرد و خشک زنجان را نیاورد و زیر سرم رفت همین امیر بالای سرم بیدار مانده و پاشویه‌ام کرده بود، وقتی عاجز از درک حرف‌های استاد فلاحت می‌شدم همین امیر با حرف های عارفانه‌اش روشنم می‌کرد و تا صبح پابه پای من بیدار می‌ماند و کمک میکرد پروژه‌‌ام را تمام کنم. خلاصه که در مرام و رفاقت برایم کم نگذاشته بود و من نمی‌خواستم بی‌هوا به حریم شخصیش وارد شوم و ناراحتش کنم. اما به هوای رفاقت از آن روز که حس کردم گلویش گیر کرده، روی بهاره دقیق شدم تا به خیال خودم صلاحیتش را بسنجم. سر کلاس‌ها وقتی حواسش نیست، نگاهش می‌کنم. از نظر ظاهر کم ندارد. به چشم خواهری زیبا و خانم است. چند باری دیده بودم که امیر هم محو چشمان عسلی‌اش شده. در اخلاق و رفتارش دقیق شدم. سرزنده و شوخ است. یکبار خودم دیدم که می‌خواهد یک حبه قند را آتش بزند و خیلی هم ذوق دارد! در کل آدم متفاوتی است. به درز دیوار هم می‌خندد اما اگر بحث جدی باشد، جدی می‌شود و سخرانی‌های آتشین می‌کند. یکبار که سر شوخی را با او باز کردم، خودکارش را در کمرم فرو کرد و قش‌قش خندید! به امیر اما نگاه متفاوتی دارد. همیشه با هم بحث‌های فلسفی راه می‌اندازند. بماند که امیر بعد از حرف زدن با بهار چقدر کیفور می‌شد‌ و صورتش گل می‌اندازد. بهار اما حواسش نیست. خیال می‌کند امیر با همه مهربان است، البته که هست ولی جنس مهربانی‌اش با بهار فرق دارد. کم‌کم برق چشمان امیر بیشتر می‌شود. کم‌کم عشق رسوایش میکند. خوب یادم هست‌شبی که بالاخره اعتراف کرد را. گفت که بهار برایش مثل سنگ حقیقت است و همین که دلش او را دیده، شناخته و به همین سادگی عاشق شده.
حتی اعترافش به عشق هم عارفانه بود. سنگ حقیقتش اما نمی‌داند دل از این مرد عارف برده. مدام از سر شوخی و گاهی هم جدی برایش زن پیدا می‌کند که مثلا خواهری کند برای رفیقش. من اما آتش عشق را در چشمان خسته‌اش می‌بینم. آتشی که بالاخره سوزاند خرمن تنهایی‌اش را و به بهاره هم فهماند امیر عاشقش شده. بماند که چقدر سر‌به‌سر امیر گذاشتم که قرار است قاطی مرغ‌ها بشود ولی ته‌دلم خوشحال بودم از اینکه قرار است به زودی هم فامیل عروس شوم و هم فامیل داماد.
بالاخره از راه می‌رسند. یک‌راست به سمت امیر و بهاره می‌روند و بعد از دیده‌بوسی و تبریک با چشم من را جست‌جو میکنند. با دست علامت می‌دهم و اینبار همگی حتی امیر و بهاره هم به سمت میز دورافتاده‌ی من می‌آیند. امشب از آن شب‌هاست که به قول شاعر”گل در بر و می در کف و معشوق به کام است”.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید پورصدامی گفت:

    متن بسیار صمیمانه نوشته شده که باعث انتقال یک حس و حال خوب میشه
    قلمتون نویسا

  2. Ahmadreza گفت:

    خانم انصاری
    من امشب اومدم داستان جدیدی از شما بخونم ولی چیزی منتشر نشده…
    فعالیتتان متوقف شده؟

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلی ممنونم که دنبال می‌کنید و پیگیر هستین🌹🌹🌹
      بی اندازه سپاس‌گذارم🌹🌹
      نه متوقف نشده ولی گاهی یکم تایید داستان ها طول می کشه، الان دوتا داستان جدید دارم به اسم کمد و سگ زرد

  3. Omid گفت:

    خوش بحالشووون
    چ داستان شیرینی…انرژی گرفتم😍😍

  4. Ahmad Reza گفت:

    😍😍😍بعدش چی میشه ؟ بعد عروسیشون ؟؟علی و فائزه ام همکلاسی بودن؟ باهم ازدواج کردن؟ چ کلاسییی بوده😍😍
    شما خودت دانشجوی معماری هستی؟

  5. Omid گفت:

    حس میکردم واقعیه
    حال و هوای کلاس و اینکه یه عاشقانه رو اینقدر مختصر و مفید توصیف کردی جذاب بود😍

  6. Zahra گفت:

    چه قدر سبک نوشتارتون و بیانتون دلنشین بود ❤️