تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هر چیز که برای خود میپسندی، برای دیگران هم بپسند
نویسنده: هانیه علایی

صدای زنگ که بلند شد، شاگردها هجوم بردند طرف در. انگار نه انگار تا الان همه سر کلاس آروم نشسته بودیم.

از تنه های محکم بچه ها و قدم های محکمشون، میز من که ردیف اول بود مدام تکون می‌خورد. تنها کاری که کردم کیف سورمه ایی جدیدم رو که تازه چند روزی بود خریده بودم، محکم گرفتم تا نیافته زمین و خاکی نشه.

کلا روی وسیله‌هام اگر نو بود، حساس بودم.

یکم که کلاس خلوت شد، دیدم هنوز یکی از بچه ها نشسته.

اسمش علی بود و تازه اومده بودن به شهر ما. برای همین وسط سال تحصیلی، به مدرسمون اضافه شده بود و تازه وارد محسوب میشد.

چیز زیادی ازش نمیدونستم فقط میدونستم که شاگرد اول مدرسه خودشون بوده.

همینطور که ظرف میوه‌ام رو از توی کیفم برمی‌داشتم، بهش گفتم که زمان زنگ تفریح یه ربعه. اگر دوست داره میتونه با من بیاد بریم.

گفتم شاید قوانین مدرسه رو ندونه.

پیشنهادم رو با لبخند رد کرد و گفت میخواد درسهای ساعت بعد رو بخونه.

منم اصراری نکردم و رفتم پیش بقیه دوستام که از شاگردای کلاس‌های دیگه بودن.

اون روز تموم شد و روزای بعد هم علی هیچ کدوم از زنگ تفریح ها رو نیومد.

یکی از روزا که اخر ساعت بود و همه داشتیم جمع می‌کردیم که بریم خونه، متوجه شدم که خیلی ،روم راه میره.

انگار مواظب باشه که چیزی از دستش نیافته یا مثلا پاش خواب رفته باشه.

در موردش کنجکاو شده بودم برای همین پشت سرش با فاصله، شروع به راه رفتن کردم.

یکم که گذشت متوجه شدم که رویه کفشش از زیره کفش تقریبا جدا شده و این احتیاط توی راه رفتن برای اینکه که بقیه متوجه این موضوع نشن.

به سر کوچه مدرسه که رسید قدمش تندتر شد و انگار که دیگه استرس دیده شدن ایراد کفشش رو پیش همسناش رو نداشت.

خانمی با چادر مشکی که کهنه هم به نظر می‌رسید، توی ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه منتظرش بود.

راحت می‌شد از شباهت ظاهری حدس زد که مادرشه.

هر دو چهره استخونی و بینی کشیده و ابروهای پرپشت مشکی داشتن. مهربونی از چهرشون پیدا بود.

دیگه کم کم داشتم مطمئن میشدم که وضع مالی خوبی ندارن.

حالا ما هم وضعمون عالی نبود اما بدم نبود.

یهو یاد اون روزی افتاده بودم که با مادر و پدرم رفتیم خرید کوله سورمه ایی و به خاطر ذوق من و با وجود اینکه کفش خودم سالم بود، یک کفش دیگه هم برام گرفته بودن.

یه لحظه یه چیزی مثل نور توی سرم روشن شد.

من و علی تقریبا هم قد بودیم و پس ممکن بود سایز پاهامون بهم بخوره. دلیلی نداشت من یک کفش نو توی کمد داشته باشم و اون با خجالت راه بره.

همیشه بهم یاد داده بودن که هر چی رو برای خودم دوست دارم، برای بقیه هم دوست داشته باشم.

پس فقط می‌موند مطرح کردن این موضوع با مامان و بابام.

از وقتی رسیدم خونه تا سر شام داشتم فکر میکردم که چجوری این موضوع رو بگم.

زمان شام که رسید با مِن‌مِن حرفم رو شروع کردم و خواسته‌ام رو بهشون گفتم.

پدرم پرسید که از کاری که می‌خوام بکنم مطمئنم و بعدا پشیمون نمیشم؟ و اون قدر بزرگ شدم که این کار رو به چشم منت و ترحم بهش نگاه نکنم. و من گفتم بله.

چون اون روز پنجشنبه بود، بهم گفتن تا اخر جمعه دوباره قشنگ فکر کنم و اگر هنوز مصمم بودم، بهشون بگم.

تمام طول جمعه همه ذهنم روی این موضوع بود و اخر شبش، رضایت مجددم رو اعلام کردم. پدر و مادرم لبخند رضایت همیشگیشون رو بهم زدن و پدرم گفت فقط میمونه که چطور این کار و انجام بدیم که باعث دلخوری نشه.

قرار شد که توی یکی دو روز اینده مامان یه روزش رو بیاد مدرسه دنبال من.

بهش گفتم بودم که مادرش هر روز توی ایستگاه اتوبوس منتظر علی میشینه.

یه روز که از مدرسه تعطیل شده بودیم و من دوباره داشتم اروم پشت سر علی راه میرفتم، نزدیک ایستگاه دیدم که مامانم داره با مامان علی حرف میزنه. دیدم که علی رسید پیش مامانش و مامان منم تا از دور من رو دید، خداحافظی کرد و اومد سمتم.

بهم گفت که از به خاطر گرمی هوا، سر صحبت رو باز کرده و همینطور که حرفشون گل افتاده بوده، متوجه شده که مامان علی توی خونه کار میکنه و برای هر کی که بخواد، سبزی و ابلمیو و .. خونگی درست میکنه و میفروشه که کمک خرج باشه.

خلاصه که مامان ماموریتش رو کامل انجام داده بوده و شماره تلفن رو گرفته بوده.

بعد که رسیدیم خونه مامان زنگ زد و سفارش هر چی میخواست رو داد.

چون همیشه به خوراکی های سالم علاقه داشت، خوشحال بود که یکی رو پیدا کرده که میتونه این جور محصولات رو در تمیزی کامل بهش برسونه.

بعد از یکی دو روز و رسوندن سفارشای مامانم به دستش، مامان علاوه بر دستمزد مامان علی، کفش رو هم به عنوان هدیه به مادر علی داده بود که بتونه خوشحالش کنه.

البته که اولش مادر علی قبول نکرده بود ولی مامان رو میشناختم. خوب بلد بود چجوری با ادمها حرف بزنه تا قانع بشن.

فردای اون روز علی کفش رو پوشید و از اون به بعد همه زنگ تفریحها، کنار خودم و بقیه دوستاش، مشغول گپ زدن و خودن خوراکیامون بودیم.

اینم بگم که از اون به بعد، علاوه بر دوستی عمیق من و علی، مامانم و بیشتر فامیلهاش، مشتری پر و پا قرص مامان علی شدن و همه سفارشا رو بهش میسپردن.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما