تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

به وقت دلتنگی
نویسنده: سید رضا موسوی

بنام خدا

به جز غم تو که با جان من هم‌ آغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست

چراغ خانه چشم منی، نمی‌دانی؟
که بی تو، چشم من و صحن خانه، خاموشست

دلشوره و اضطراب وجودش را فرا گرفته، هر چه سعی می کند بر خودش مسلط باشد، نمیتواند.
بغض گلویش را می فشارد و بی اختیار، چشمانش تر می شود.
انگار خانه مانند قفس برایش تنگ و کوچک شده و نفس کشیدن برایش مشکل.
سرش را می چرخاند و نگاهش را به قاب عکس روی دیوار می اندازد.
به چشمان آقا جواد خیره می شود. یاد روزی می افتد که خودش این عکس را از جواد گرفته بود، روزی که برای آخرین بار او را از زیر قرآن رد کرده بود.
علی اکبر کاسه ی آب را پشت پایش ریخته بود.
دوباره از اعماق وجود، آهی می کشد و زیر لب با خود زمزمه می کند:
عشق آن بغض عجیبی است که از دوری یار
نیمه شب، بین گلو مانده و جان می گیرد.
نگاهش را می چرخاند و آن سوی اتاق را نگاه می کند، علی اکبر و زهرا کوچولو چه ناز خوابیده اند.
پیش خود فکر میکند، شاید آنها هم الان خواب بابا را می بینند.
آخه به بچه ها قول داده، اگه زود بخوابند، آنها را برای مراسم گرامی داشت پدر ، بیدار خواهد کرد!
آخه مراسم گرامی داشت پدر ساعت ۵ صبح خواهد بود! درست مانند چهار سال گذشته!
دقیقاً زمان آسمانی شدنش.
همرزمانش تعریف کرده بودند: اون روز صبح وقتی جواد و تعدادی از نیروهایش در حلقه داعشی ها گرفتار شده بودند، آقا جواد از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و توان حرکت از او گرفته می شود، به سمت او حمله ور میشوند اما هنوز هم جرات نزدیک شدن به بدن نیمه جانش را ندارند، بدن را به رگبار میبنند ،وقتی بر بالینش می رسند، سرش را همانند اربابش ابا عبدالله الحسین علیه السلام از تنش جدا می کنند.
به عکس آقا جواد خیره می شود و زمزمه می کند:
به جان می جویمت، جانا کجایی؟
جواد جان، جواد من ، فرمانده من ، دلاور من ، چهار سال از فراغت گذشته. اما هنوز پیکرت باز نگشته.
به ساعت نگاه می کند، تا پنج صبح ، چند ساعتی باقی مانده!
از جا بلند می شود ، باید مهیا شود. به کودکانش نگاه می کند: علی اکبر و زهرا در خوابی عمیق فرو رفته اند.
صبح نزدیک است.

(تقدیم به روح بلند شهید مدافع حرم ، جواد الله کرم)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    تاثیر گذار و زبیا بود
    ولی به نظرم اگه بلند تر میشد و با جزئیات بیشتر بهتر هم میشد.

  2. آنیتا گفت:

    به نظر من اولش شبیه داستان نیست ولی
    چند سطر بعد شکل داستان می گیره.
    متن تاثیر گذاری داره .
    جسارتا
    آب رو پشت سرش ریخت بنویسین بهتر نمیشه؟

  3. فریده فرد گفت:

    جملاتتون تاثیرگزار وعالی بودن
    موفق باشید