تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بلوار سرنوشت
نویسنده: ناهید پورصدامی

توی بلوار ایستاده بودم و منتظر بودم؛ چنددفعه ای چراغ راهنما سبز و قرمز شده بود اما پاهایم مرا برای رفتن به آن سوی خیابان و رسیدن به دکه ی روزنامه فروشی محمود آقا باری نمی کردند.

معلوم است که امروز روز متفاوتی است چرا که هیچ گاه چنین دکه روزنامه فروشی شلوغ نمی شد، و من همین رفتن آن سربلوار آینده ام را مشخص می کرد و نمی دانستم مانند کسانی خواهم شد که از شادی در جای خود می پرند و یا کسانی که با شرم سرشان را پایین می اندازند و بی صدا محل را ترک می کنند.

آقا جانم همانگونه که دستی بر سبیلش می کشید با من شرط کرد که تنها امسال اجازه شرکت در کنکور را دارم و اگر قبول نشم باید به کلاس خیاطی بروم و من عاشق درس وکتاب و متنفر از گرفتن قیچی و متر…

می گفت دختر را چه به دانشگاه رفتن باید همان کلاس خیاطی اش را برود تا دوروز دیگه صاحب فرزند شد بتواند برای آن قنداق های رنگی بدوزد…و من همین فکر برای لرزاندن تنم کافی بود…

مادردرم هم مدام زمان درس خواندنم، سبزی ها را مقابلم می گذاشت و می گفت: پاک کن آنها را برای نهار گرفته ام و من تا می گفتم درس دارم ،نشگونی از بازویم می گرفت و شروع به غرغر می کرد…

نمی دانم چه زمانی چراغ قرمز شده بود و من خود را به آن سوی بلوار رسانده بودم، آقا محمود تا مرا دید گفت: خوب شد آمدی، تنها یک روزنامه مانده که آنرا به سفارش آقا جانت برایت نگه داشتم گفته بود امروز میایی…

و من دست لرزانم را برای گرفتن روزنامه دراز کردم و آنرا سریع ورق زدم و نامم را که دیدم نمی دانستم به کدامین شکل خود را به خانه برسانم و خبر را به آقا جان بدهم و بگویم دخترت، خانم دکتر شده است…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مهرشید قاسمی گفت:

    زیبا بود 🔥

  2. فریده فرد گفت:

    بسیار کوتاه ومفید آفرین

  3. مهرآنا گفت:

    🧡🧡🧡🧡سربلند و پیروز باشید