تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چگونه برای ضیافت ساعت ۹شب آماده شویم؟
نویسنده: مریم غروی

بسم‌الله بلند از سر ریایی گفته و وارد مغازه می‌شود.

خانم عبداللهی از جایش بلند می‌شود و سلام و صبح‌ بخیر آرام ولی صمیمانه‌ای را به آقای تمدن هدیه می‌دهد.

آقای تمدن، بی‌توجه به موهبت این هدیه، خود را به پشت دخل می‌رساند تا بار دیگر حساب‌کتاب دیروز را مرور کند، مبادا قِرانی در جیبی غیر از جیب سفت و زشت خودش برود، جیبی که دیگر برای یک شاهی هم جا ندارد، چه برسد به یک قِران!

در مغازه باز شده و مرد خوش‌پوشی وارد می‌شود که با حرف‌هایش خبر از ویزیتور بودن خود می‌دهد.

+خداروشکر پدر ما انقدری عقل داشت که قد جیبش بچه بیاره و باز خدارو صدهزار مرتبه شکر، ما همیشه آقای خودمون بودیم و منت این و اونو نکشیدیم.

خانم عبداللهی که از وقاحت صاحبکارش شرمنده شده بود، پی دست هایش را گرفت و مشغول کندن لاک نصفه و نیمه‌ای شد که از هفته‌ی پیش روی ناخن‌های کشیده‌اش بجا مانده بود.

+اگه این گدایی نیست، پس چیه؟

پسرک نفس عمیقی کشید، خود را محکم کرد، قامت بلندش را کمی خم کرد و دو ساکی را که از سر خستگی به زمین سپرده بود، برداشت و با طمانینه مغازه را ترک کرد. با طمانینه اما مطمئن؛ درست مثل جوانی که تسخیر لانه‌ی جاسوسی را درست دید و درست‌وقت.

آقای تمدن، بی‌اعتنا به شرم خانم عبداللهی، غرور خدشه‌دار شده‌ی‌ پسرک و وقاحت بی‌پرده‌ی خودش، دستمال و شیشه پاک‌کن را از زیر میز برداشت و گذاشت جلوی خانم عبداللهی.

خودش هم روی صندلی قدیمی پدر به دیار باقی پیوسته‌اش لم داد و نشست به خواندن صفحه‌های هرروزه‌اش در تلتکس.

منگوله‌ی بالای در به صدا در آمد و در باز شد.

-احوال آقاحسین؟!

+از احوال پرسی‌های شما!

-خودت که وضعو میبینی حسین‌جان! خانم بچه‌ها نمیذاشتن تکون بخورم.

+الان گذاشتن؟!

-مثل اینکه که مغازه‌ی هم‌شیره گرامی پارچه‌‌ای داره که چشم خانم مارو گرفته، به قصد اون اومدم این‌سمت که دیدم بسته‌ست.

آقای تمدن زیرلب بد و بیراه حواله‌ی زمین می‌کند.

-چیزی گفتی حسین جان؟

انگار که زنگ زشت‌گویی به صدا در آمده باشد، آقای تمدن سفره‌ی سیاه دلش را باز می‌کند و می‌نشیند به طول و تفضیل از اینکه امان از دنیای کوچکی که جا برای بزرگانی مثل من ندارد و می‌بافد و می‌بافد ‌و می‌بافد..

صدای منگوله..و در باز می‌شود.

این‌بار، پسرک ویزیتور، درحالیکه پلاستیک زباله‌ی بزرگی در دست دارد بسمت آقای تمدن می‌آید، آقای تمدن را در پلاستبک جا ‌می‌دهد و به بیرون حمل‌اش می‌کند تا راس ساعت ۹شب، دم در بگذارتش، شاید که کمی به‌درد‌بخورتر! 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما