تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ایستگاه اتوبوس
نویسنده: فاطمه شکری

بارانِ زیبایی می‌بارد. تقریبا تمام لباس هایم خیس شده‌اند. در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌ و چشم دوخته‌ام به آدم‌هایی که از این سو به آن سوی خیابان می‌دوند. دفترم را قطرات باران کمی خیس کرده‌اند. کوله‌ام را به سمت خودم می‌چرخانم و دفتر را داخلش می‌گذارم. پیرزنی با چتری مشکی از کنارم عبور می‌کند. خمیده و آرام. روسریِ شیری رنگی را به سر کرده و با هر قدمی که برمی‌دارد پاهایش از کفش هایش جدا می‌شوند. زیر لب چیزی می‌گوید‌. به خودش یا باران؟ نمی‌دانم.
تقریبا تمام لباس هایم خیس شده‌اند. اتوبوس نمی‌آید و من منتظر می‌مانم. همانطور که ایستاده و دست‌هایم را توی جیب‌های بارانی‌ام فرو کرده‌ام، نگاهم می‌ماند روی ماشینی که کنار ایستگاه توقف کرده. پلک می‌زنم. سرنشین‌ شیشه‌ را پایین می‌دهد و دستی برای لمس باران بیرون می‌آید. باران آرام و نرم کف دستش را نوازش می‌کند. پلک می‌زنم. شیشه پاک‌کن ها باران را پس می‌زنند. باران بی مهابا می‌بارد. هوای سردی از ایستگاه می‌گذرد. جز من و آن پیرزن، دیگر کسی در ایستگاه نیست. حالا چتر را بسته و به آن تکیه زده‌است. تقریبا تمام لباس هایم خیس شده‌اند. پسری از خیابان می‌گذرد و خودش را به ایستگاه می‌رساند‌. هراسان است. می‌ایستد و به پشت سرش نگاهی می‌اندازد. نفسش به سختی بالا می‌آید. ترسیده‌است شاید. نگاهش از من به پیرزن می‌رسد. سمت پیرزن پا تند می‌کند و می‌رود روی صندلی می‌نشیند. تیشرتی قرمز رنگ پوشیده. اتوبوس چرا نمی‌آمد؟ پیرزن به جایی دور خیره بود و پسر روی صندلی پاهایش را تکان می‌داد. کوله‌ام را باز کردم و خواستم از آنها عکسی بگیرم که ناگهان صدایی آمد. سرم را چرخاندم تا صدا را ببینم‌. اتوبوس نزدیک می‌شد. در همان حالت دوربین را بیرون آوردم و روشنش کردم. اتوبوس نزدیک می‌شد. برگشتم تا از آن پیرزن و پسر عکسی بگیرم که چیزی از روبه‌روی من گذشت. به خیالم اتوبوس باشد، اما نبود. نبود. پسر می‌دوید و دوربینم را با خودش می‌برد. به دست هایم نگاه می‌کنم. به خطوط مستقیم و غیرمستقیمِ دستم نگاه می‌کنم. اتوبوس ایستاده بود و پیرزن از پله ها بالا می‌رفت. نگاهی به من انداخت و به پسری که می‌رفت، می‌دوید. به دست هایم نگاه می‌کنم. پسر دور می‌شد. می‌دوید. کوله‌ام را برداشتم. پیرزن از پله ها بالا رفت و پسر می‌دوید. اتوبوس از ایستگاه گذشت. به دست هایم نگاه می‌کنم. ماشینی که کنار ایستگاه توقف کرده بود، حرکت کرد و رفت. باران شدت گرفته. راه می‌افتم، خمیده و آرام. باران بی مهابا می‌بارید و حالا، تمام لباس هایم خیس شده‌اند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فائزه افتخاری فرد گفت:

    چه جالب بود و متفاوت.
    فقط یکم مفهوم برام گنگ بود، احتمالا اشکال از خواندنِ من هست.توصیف شما عالی بود.
    موفق باشید🌺🌺

    • فاطمه شکری گفت:

      سلام فائزهٔ عزیز
      ممنون که نظرت رو به من گفتی (:
      راستش من فقط داستان‌ها رو روایت می‌کنم.
      دنبال مفهوم‌پردازی و انتقال نکته نیستم.
      اما باز هم متشکرم، لطف داری 🍃 🌸