تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پنهانی
نویسنده: مهرشید قاسمی

پامو روی پدال گاز فشار دادم و قبل ازینکه فرصت کنند جلومو بگیرند از ویلا بیرون زدم، با سرعت به سمت خونه حرکت کردم صدای تلفن بدجوری روی مخم رژه میرفت ریموتو زدم و ماشینو داخل بردم پیاده شدم و با سرعت از پله ها بالا رفتم لباس هامو با تیشرت و شلوارک ورزشیم عوض کردم و به اتاق رفتم ، بدون اینکه دستکش دستم کنم شروع کردم به مشت زدن هر چی بیشتر یادم می آمد محکم تر مشت هامو نثار کیسه بوکس میکردم ،میدونستم ممکنه داداش مهدی رو خبر کنند ولی تا اون میخواست از خونه بیاد صبح شده بود؛ پس میتونستم به راحتی تنها باشم. فکرم سمت ویلا میرفت و حرفهایی که شنیده بودم ازکسایی که فکر میکردم میتونم رفیق صداشونکنم، این چندمین بار بود که توهین میشنیدم ؟ بخاطر اینکه حرمتهارو نشکسته باشم فقط گفتم:” متاسفم که فکر میکردم ما رفیقیم” و زدم بیرون و به آرمان که صدایم میزد هیچ توجهی نکردم.
دستام کم کم داشت درد رو حس میکرد اما برام مهم نبود، عادتم بود انقدر مشت میزدم تا آروم بگیرم، در کسری از ثانیه دستام از کیسه فاصله گرفت و چسبیدم به دیوار و تنها چیزی که رو به روی خودم میدیدم چهره ی برافروخته ی آرمان بود. نفسهام نا منظم شد ،یک درصد هم فکر نمیکردم ممکنه مهدی بهش کلید داده باشه نمیدونم چند ثانیه بهم خیره موند ولی یهو کشیدم تو بغلش، حس میکردم استخونام ممکنه خورد بشن ولی انقدر شوکه بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم سعی کردم از بغلش بیام بیرون اما نمیتونستم وقتی از حصار دستاش آزادم کرد دستامو گرفت؛خون مرده شده بودن مچ دستمو آروم گرفت و دنبال خودش از اتاق آورد بیرون و گفت:” بشین” نشستم رو مبل رفت سمت یخچال و بعد با چند تا تیکه یخ توی یه نایلون اومد و گذاشتش رو دستم . با اون یکی دستم پیشونیمو ماساژ دادم ،وقتش بود زبون باز کنم :” چجوری اومدی تو؟” هیچی نگفت سرشو که بالا اورد چند قطره خون روی لباسش توجهمو جلب کرد دست بردم و لمس کردمش جا خورد گفتم :”چی شده؟”گفت:” انتظار نداشتی که بی جواب بمونه؟” گفتم:” اگه میخواستم جواب بدم خودم … حرفمو قط کرد و گفت: “یعنی من انقد غریبه ام؟” پاشد رفت کنار پنجره ایستاد سرمو انداختم پایین ، هیچوقت جلوی کسی گریه نکرده بودم ولی الان چشمام میسوخت و هرلحظه ممکن بود بغضم بترکه وقتی سراسیمه طرفم اومد فهمیدم اشکام سرازیر شدن
خواست بغلم کنه که با دستم مانعش شدم و ازش خواستم تنهام بذاره گفت:”حتی اگه واست غریبه باشم حتی اگه منو نخوای من میمونم”، سکوت کردم .
رفت کنار پنجره و به بیرون نگاه کرد شروع کرد به حرف زدن: “آره حق داری باور نکنی چون به زبون نیاوردم، اولش میترسیدم بعدش که تصمیم گرفتم هر دفعه یه بهونه ای جور شد که بهت نگم وقتی شعراتو خوندم حدس زدم عاشقی و کلا ناامید شدم واسه همین نمیخواستم امشب بیام اونجا اما مهدی گفت بیام چون نمیخواست تو تنها باشی. به من اعتماد داشت دلخورگفتم:” الان نظرت راجب شعرام عوض شده؟” لبخندش عمیق شد گفت:” نه ولی الان مخاطبشونو فهمیدم” ماتم برد نکنه دفترچه خاطراتمو خونده باشه ؟از مشخصات نوشته ها میشد تشخیص داد … گفت:” به چی فکر میکنی؟ نترس دیشب که خونتون بودیم مهدی خواست بیاد صدات کنه گفتم من میرم اومدم دیدم رفتی تو تراس، ببخشید ولی اولش صدای گیتار زدنت جذبم کرد بعدم زمزمه هات با خودت.” یخ زدم ، سرمو انداختم پایین، صدای قدماش و گم شدن تو بغلش …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهرا پورمهدیان گفت:

    جالب و جالب و جالب
    من از طرفدارای داستان هاتم پر قوت بنویس