تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادربزرگ
نویسنده: ناهید پورصدامی

چشم هایت را چون گلی شکفته به روی دنیا باز می کنی و آهسته درگوشت نجوای بیداری صبح می آید، لبخند بزن… زیرا که تو امروز هستی و توانسته ای روز جدیدی را آغاز کنی.

از خواب بیدار شدم و با چشم های نیمه بازم نگاه کوچکی به همه جا می کنم. وقت بیدار شدن و رهایی از زندان رخت خوابیست که سعی در خواب نگه داشتن من می کند.

پله هایی که هر صبح باید به سرعت از آنها پایین می رفتم جلوی چشمم می آید و احساس بدخستگی به من دست داد ولی دیر نپایید که اندیشه ای مثبت با یاد پروردگار آرامش بخش خاطر من شد و این را یافتم که هنگامیکه چشمانمان را به سوی جهان باز می کنیم از هیچ غمی ناله نکنیم.

به رسم هرساله در منزل پدربزرگ جمع می شویم، درست است که سالها او را از دست داده ایم ولی مادربزرگ و شعرها و قصه های شنیدنی او ما را کنار هم جمع کرده شاید جمع شدنها جمع تر شده باشد اما نباید تکرار لحظه ها را بخواهیم زیرا زندگی یک سریال نیست که بتوانیم به دلخواه قسمتی را به جلو و یا قسمتی را به عقب برگردانیم.

ثانیه های باهم بودن،نغمه های لبخندهایمان و پچ پچ زنان ، همه ی اینها تکرار نشدنی است. سعی کنیم در شادی و مهربانی زندگی کنیم.

من خودم را زودتر از همه به خانه مادربزرگ رساندم و او مثل همیشه با شعرهای شنیدنی اش به من خوش آمد گفت و من از اینکه کنار او بودم طعم شیرین شادی را می چشیدم.

زمان بلند شدن و آماده کردن ظرف های لازم برای نهار بود تا من و او باهم منتظر یکایک آنها شویم تا بیایند و باعطرخوش ظرف های غذایی که در دست د اشتند سفره را رنگین کنند.

کاش آنها می دانستند شاید هم می دانند صدای آنها آرامش بخش ترین آوای زندگی اوست…

او می گوید: بهار من با آنها بهار است شاید اگر نبودند خزانی بیش نبود…

لبخندی بر لبم می نشیند نمیتوانم طعمش را تشخیص دهم تلخ یا شیرین… خیلی وقت بود که سراغ دفتر خاطراتم نرفته بودم و آنها را مرور نکرده بودم…

این بهار که مادربزرگ حضور نداشت، جمع ها دیگر جمع شدند و تازه فهمیدم که او خود بهار بود و با رفتنش آنرا تبدیل به خزان کرد…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما