تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نقطه متحرک قرمز
نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

چند تا بودیم همه رنگ قرمز مثل رز، آبی مثل دریا، سبز مثل برگ های چنار، سفید مثل ابرها، صورتی مثل شکوفه های سیب، خیلی رنگها هر رنگی که بتواند یک چشم کوچک را جذب خود کند و نخ ما ها را محکم در دست های کوچک و لطیف خود بگیرد و ببرد و بخندد و قند در دلمان آب شود، برای خنده هایش و بدود و این سمت و آن سمت برویم و تلو تلو بخوریم و باد به صورتمان بخورد و فراموش کنیم که درون خودمان هم فقط باد است پیرمرد بادکنک فروش دست هایش می لرزید و ما نیز در دستان لرزان او می لرزیدیم و چشم انتظار کودکی هستید خیابان حسابی شلوغ است این جور مواقع امکان رفتن ما بیشتر می شود. منتظر یک کودک بازیگوش هستم که مرا بگیرد در دستان کوچکش و بدود و بالا و پایین بپرد و بخندد. آهان یک کودک آمد دختری با موهای خرگوشی ولی سلیقش من نبودم سبز خواست از سبز خداحافظی کردم و شاد و خندان رفت…

زن جوانی جلو آمد، واقعا بادکنک می خواست، می خواست بپرد، بازی کند، بدود، نمی دانم، قرمز را انتخاب کرد، همین طور هم هست زنها قرمز دوست دارند، رنگ رز است، رنگ دامن هایشان، رنگ رژ لب هایشان هست چرا انقدر قرمز دوست دارن زنها؟ راستی رنگ قلب قرمز است، رنگ خون هم. بالاخره از اینجای کسل کننده داشتم میرفتم، من را در دستش گرفت و همین طور که تکان تکان می خوردم در حال در آوردن پول از کیف خود بود مبلغ را پرداخت و خم شد و نشست درست روبروی یک پسر بچه روی ویلچر هرگز فکرش را نمی‌کردم مرا به دسته یک ویلچر ببندند و حتی نمی دانستم کودک میخندد یا نه فقط مردمک چشمهایش حرکت می‌کرد سرش را روی شونه اش تکیه داده بود و دستهایش آویزان روی بدنش، بدن بی حرکتش، من از سکون پیرمرد آمده بودم به سکون ویلچر یک پسربچه ، احساس خوبی داشتم نمی‌دانم چرا تا حالا تجربه نداشتم،احساس کردم می خندد ، ما حرکت کردیم، مادر مارا حرکت داد، مادرش همه چیز را برایش تعریف می‌کرد از مغازه‌ها می‌گفت از آدم ها از حرف هایشان تا لباس هایشان.            چند روزی با هم بودیم ،خوش بودیم ،حالا می فهمیدم نگاهش را شبها روی تختش بود به من خیره می شد تا چشمان زلالش خواب بروند و زیبا بخوابند، صبح آفتابی زیبایی بود امروز مادر ما را برد پارک ،سبز ، زیبا، با طراوت، بچه ها بازی می کردند، سر میخورد، ناگهان یک پسربچه ای مو فر فری که شیطنت از سر و رویش مشخص بود، آمد سمت ما از من خوشش آمده بود مادر نشسته بود و کتاب می‌خواند حواسش هم نبود کاش می توانستم صدایش کنم کاش به جای باد در درون زبان داشتم صدا داشتم و او را صدا می‌زدم پسر بچه با نخ من بازی کرد انقدر که من را جدا کرد و آزاد شدم او نتوانست من را بگیرد رفتم بالا بالا ، آزاد بودم ولی این بار این آزادی را دوست نداشتم این حرکت را دوست نداشتم، این بالا رفتن را، این تلو تلو خوردن در میان باد را بالا بودم اما شاد نبودم پسرک سرش به سمت من بود،با چشمانش مرا نگاه می کرد دیگر لبخند را در چشمانش ندیدم من دور شدم و او یک نقطه ثابت بود میان آن همه تحرک بچه‌ها ، شلوغی پارک ، شلوغی شهر، ماشینها ،نور، صدا همه را داشتم می دیدم و من یک نقطه قرمز بود، نقطه قرمز متحرک در میان سکون آسمان آبی و آرامش خورشید و حرکت سفید و آرام و باوقار ابرها…یک نقطه متحرک قرمز…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه خلاقانه و زیبا بود
    اینکه بادکنک مادر پسر رو مادر خودش می‌دونست و مثلا می‌گفت مادر ما رو به پارک برد، خیلی جالب و دوست داشتنی بود.
    موفق باشید