تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دوست تقلبی
نویسنده: مهرآنا

آنا هر روز برایم ایمیل می فرستاد. اولین دوستم توی دوران دبیرستان او بود. با این فقط چند عکس ازش دیده بودم ولی آنقدر دوستش داشتم که به همین چند تا رضایت دهم. مادر از اینکه با دوست شده بودم ، خوشحال بود. حق داشت. به مدت ۶ سال حتی یکبار هم با هم سن و سال اای خودم حرف نزدم. نه مشکل داشتم و نه افسرده بودم. فقط بقیه به اندازه کافی خوب نبودند.

توی ایالت مالابو به او خواهر کوچک کمیک می گفتند. هر هفته تلگرافی هم ازش دریافت می کردم. او تمام داستان هایم را می خواند و تحلیل می کرد. به خودم افتخار میکردم. آنا باعث و بانی تمام اتفاقات بود.

نمی دانم این ماجرا از کی شروع شد ولی اولین کمیک رسمی را میتوانم بهش ربط بدهم. قرار نبود رسمی شود و با اسم من توی سایت قرار بگیرد. آنا بدون اطلاع قبلی اینکار را کرد. کمیکم با نام( زندگی دوست داشتنی یک گوجه فرنگی) توی سایت مدرسه منتشر شد. به سرعت جزو پربازدیدترین ها قرار گرفت و کامنت های زیادی دریافت کرد. اولش ترسناک بود. توی مدرسه همه به سمتم می آمدند و با تعجب سوالاتی ازم می پرسیدند. کمی بعد دنیای شیرین معروف بودن شروع شد. آنا کمیک های بیشتری را منتشر کرد. یکی از آن یکی پر مخاطب تر. اعتماد به نفسم فقط توی چند هفته آنقدر بالا رفته بود که توی مسابقه داستان نویسی شرکت کردم.

قبل از پست کردن داستانم به تلگراف خانه رفتم.

– سلام آنای عزیزم … امیدوارم حالت مساعد باشد و مثل من روز های خوبی را پشت سر بگذاری. حیفم آمد که مژده شرکت در مسابقه ایالتی را بهت ندهم. تو سهم بزرگی از این موفقیت داری. بهترین دوستم می مانی و خواهی ماند.

دوستدار تو کیت.❤

نامه را به تلگرافچی دادم. همانجا منتظر ماندم تا جواب را دریافت کنم.

– مطمئنی میخای وایستی…

– اره.

با قطعیت تمام گفتم.

تلگرافچی، شاگردش را برای کاری بیرون فرستاد و رو به من گفت: الان جواب تلگرافت میاد…

متنظر تلگراف تحسین کننده از آنا بودم. روی صندلی چوبی نشسته بودم ولی قدم کوتاه بود و پایم آویزان شده بود. تکانشان دادم. پوتین های قهوه ای و چرکم لق لق می زدند.

بعد چند دقیقه در تلگراف خانه باز شد. مادر و شاگرد تلگراف خانه وارد شدند. از جایم بلند شدم. با تعجب به مادر نگاه کردم.

بدون هیچ حرفی به سمت تلگرافچی رفت و نامه ام راا گرفت و خواند.

اندکی بعد گفت: سلام کیت عزیزم. امیروارم همیشه اینقدر شاد و سرزنده باشی. دوستدار تو مادرت و بهترین دوستت آنا گرابنستاین.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    داستان‌های شما بسیار زیبا هستند موفق باشید.

  2. سپیده علی پور گفت:

    ایده ها و موضوع هایی که انتخاب میکنی ،اتفاقهای توی داستانهاتو دوست دارم. موفق باشی عزیزم

  3. آنیتا گفت:

    مثل همیشه
    شیرین و متفاوت .
    داستانهای خوب تو این دوره
    خوندم.
    ولی شما توانمند و جذاب مینویسین.
    نمیشه گفت دوست تقلبی.

  4. پرستو انصاری گفت:

    خسته نباشی
    شیرین بود برام
    از نامه ی کیت به آنا خیلی خوشم اومد حس و حال خارجکی بودن رو داشت

  5. فرزان گفت:

    خیلی زیبا و تاثیرگذار بود👌 زمان بندی خوبی داشت، شروع و پایان و ریتم هم بجا و به اندازه بود بنظرم! یک ذره فقط بنظرم باید پایانش ‌شوک آورتر می بود، ولی مرحبا👌💪🙏

  6. سمانه افشان گفت:

    عالی
    موافق باشی عزیزم🤩

  7. مهدی گفت:

    سربلند و پیروز باشید

  8. mahyar گفت:

    موفق باشی عزیزم

  9. مرضیه گفت:

    عالی بود عزیزم

  10. فره گلنار گفت:

    خوب بود صحنه سازی هات و اینکه خیلی سریع روایت شد و پایانش جالب بود چند تا نکنه داشت مثلا ایمیل میفرستاد بدش تلگراف چی بدش ما نمی دونیم در کدام زمان هستیم حتما باید زمان نوشته هاتو یک جور به مخاطب برسونید ولی جذابت داشت موفق باشید

  11. lili گفت:

    من شک‌ندارم که تو موفق میشی ❤❤

  12. lili گفت:

    تو قطعا بهترینی

  13. مرضیه نادم گفت:

    داستانتون عالی و درعین حال کوتاه بود،مختصر و مفید👏👏