تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مسافرکوچک
نویسنده: فریده فرد

صدای گریه نوزاد قطع نمی شد . مادر نگران کودکش بود . می‌ترسید خستگی راه و مسافرت سخت در کوه های سبلان در این فصل سرد سال باعث بیماری نوزاد شده باشد . با نگرانی کودک را زیر چادرش محکم تر به آغوش کشید
آهسته لالایی در گوش نوزاد زمزمه می‌کرد . قاطرها از کوره راه های جاده کوهستانی بالا می رفتند . از باکو تا اینجا سه روز در راه بودند. سوسوی چراغ های شهر کوچک اردبیل کم کم به چشم می خورد . مادر جوان با دیدن چراغ های روشن شهر زادگاهش خوشحال شد . زن که سکینه نام داشت ، دو سال قبل ، بعد از ازدواج با پسری که اهل باکو بود برای زندگی به آن دیار نقل مکان کرده بود . همسرش ایوب مرد خوب و مهربانی بود . وضع مالی خوبی داشتند . کشاورز بود و چندین راس گاو و گوسفند هم داشت . سکینه بعد از به دنیا آمدن اولین فرزندش برای استراحت و تجدید دیدار خانواده خویش به اردبیل سفر می کرد . ایوب قول داده بود خیلی زود بعد از سر و سامان دادن به کارهایش دنبال او و کودک نوزادش به اردبیل خواهد آمد . سکینه دلتنگ برادر و خواهرش بود . برای دیدار آنها لحظه شماری می کرد . هفته قبل برای برادرش نامه‌ای ارسال کرده بود و از سفر خود وی را مطلع ساخته بود. برای همین وقتی به کاروانسرای اردبیل رسیدن برادرش خوشحال و سرحال منتظرشان بود . از دور آغوش خود را برای بوسیدن خواهر و نوزادش باز کرده بود . الهی قربون شما بشم خواهر عزیزم چقدر لاغر شدی . پسر خوشگله دایی رو ببینم ماشالله مردونگیش به خودم رفته .برادر درشکه ای همراه داشت .خواهرش را سوار درشکه کرد. بقچه را پشت درشکه جا داد .نوزاد که به واسطه بوسه های مشتاق دایی از خواب بیدار شده بود دوباره شروع به گریه کرد . سکینه جان بچه چرا گریه میکنه. نکنه دل درد داره. نمیدونم داداش میترسم مریض شده باشه . خدا نکنه زبونتو گاز بگیر . از آقا ایوب چه خبر . اوضاع تون روبراهه. خواهر و برادر کلی حرف برای گفتن داشتند و مسیر کاروانسرا تا خانه پدری بهترین فرصت بود. طولی نکشید که به خانه رسیدن . سکینه با کمک برادرش از درشکه پیاده شد . آخی چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. داداش دیگه باید برات آستین بالا بزنم .چقدرمیخوای تنها زندگی کنی. خدا بیامرز پدر و مادرمان را . آنها که رفتن من و تو با هم بودیم .ولی من که رفتم تو خیلی تنها شدی .همیشه نگرانت هستم .سکینه جان فعلا وقت این حرفا نیست .برو تو کمی استراحت کن . به بچه ات هم برس شاید گرسنه است . آن شب برای خواهر و برادر با شادی به سر رسید . سکینه هنوز احساس خستگی می کرد .کودکش به راحتی خواب بود .انگار او هم از خستگی و سرما اذیت شده بود ولی الان توی رختخواب گرماو نرم پشمی به خواب سنگینی فرو رفته بود .

صدای های عمیقش خیال مادر را راحت می کرد .مادر بوسه ای بر پیشانی نوزاد زد و گفت خدا را شکر تب نداره. بخاری هیزمی تا صبح روشن بود ولی هوای سرد و کوهستانی اردبیل در فصل زمستان بدون کرسی قابل تصور هم نبود . کرسی تزیین شده با شال قدیمی مادر ، یادآور خاطرات کودکی سکینه بود . سکینه دستش را روی گلهای قرمز شال کشید . انگار می خواست موهای مادر را نوازش کند . چشم‌هایش پر از اشک شد . دلتنگ‌مادر بود . سکینه غرق در خاطرات کودکی بود که صدای بسته شدن درب چوبی خانه به گوش رسید . از زیر کرسی بیرون آمد و چادرش را دور کمرش پیچید .روسری اش را مرتب کرد . در اتاق باز شد .خواهر بزرگترش به همراه دو فرزندش وارد اتاق شدند . دو خواهر از دیدن هم آنچنان شادمان شدند که بدون حرفی همدیگر را به آغوش کشیدند . هم اشک بود و هم خنده .نجیبه خواهر بزرگتر سکینه هم یک کودک یکساله داشت ولی به دلیل سرمای هوا همراهش نیاورده بود و در خانه پیش مادرشوهرش گذاشته بود . چشمش که به نوزاد خواهر افتاد با خوشحالی از خواهر جدا شدو سمت کودک رفت . دلش نیامد کودک را با بوسه هایش بیدار کند .کمی دورتر کنار کودک نشست و قربون صدقه ام میرفت . سکینه دو فرزند خواهرش را به آغوش کشید . تندتند آنها را می‌بوسید . خاله قربونتون بشه .ماشالا برای خودتون مردی شدید .حالا دو خواهر و برادر کنار هم خوشحال از اتفاقات دو سال دوری حرف می‌زدند . صبحانه را خورده و نخورده نجیبه گفت نگران هستم . بهتر په زودتر برگردم . میترسم طفلم مادرشوهرم را اذیت کنه. وقت شیرش هم شده ولی تا شب دوباره میام میبینمت . سکینه هنوز از دیدن خواهر و خواهرزاده هایش سیر نشده بود . با التماس گفت تو را به خدا یکی دو روزی بیاید اینجا پیش ما . از همسر اجازه بگیر بچه‌ها را هم بیار . نجیبه گفت قول نمیدم ولی سعی می کنم حتما دو سه روزی پیشت بمونم . تو هم باید بیای خونه ما . آنا ناراحت میشه به دیدنش نیایی . سکینه با لبخند ی گفت چشم حتماً . نوزاد از سر و صدای خداحافظی بیدار شده بود .سکینه خود را زود به کودک رساند واو را به آغوش کشید . چقدر خوشحال بود که در خانه پدری کنار خواهر و برادرش است . ولی حیف که همسرش ایوب نبود . بعد از ازدواجشان اولین باری بود که چند روز از هم دور بودند . دلتنگش بود ، ولی به روی خودش نمی آورد . برادرش آسیابان بود . کار سختی داشت ولی خوب خدا رو شکر برادرش قوی بود .از ظهر گذشته بود .سکینه هنوز ناهار نخورده بود . نان نداشتن . در حین خوردن ناهار مشغول درست کردن خمیر شد . میخواست در تنور کمی نان بپزد .میترسید تا شب نان آماده نشود . کمی گوشت قورمه درست کرد . هوا تاریک شده بود .گردسوز های روی طاقچه را روشن کرد .فانوس های توی دهلیز ورودی را هم نفت ریخت و روشن کرد . نان های پخته شده را در سبد چوبی گذاشته بود . با دستمال سفید ی روی نانها پوشانده بود .تنور هنوز روشن بود . سکینه منتظر برادرش بود . از غروب خورشید خیلی وقته میگذره الان که آسیاب کار نمیکنه چرا داداش نیومده . نکنه اتفاقی افتاده .صدای صحبت چند مرد جوان توی کوچه به گوش می رسید .در میان آنها صدای برادرش را شنید خوشحال در را باز کرد . خوش اومدی داداش . چرا اینقدر دیر کردی . رفته بودم شهربانی . ی نامه نوشته بودم بفرستم برای ایوب که خیالش از رسیدن شما راحت بشه . نامه را دادم ولی انگار از امروز صبح راه‌ها را بستند . میگن می خوان از ارس سیم خاردار بکشن و بین ایران و شوروی مرزبندی کنند . سکینه دیگه چیزی نمی گفت . رنگش پریده بود . نفسش حبس شده بود . تو نگران نباش . از این چیزا خیلی میگن . مگه میتونن جلوی مردم را بگیرن . میدونی چقدر آدم مثل تو و ایوب هست . زن و بچه مردم را که نمی توان نگه دارن . برادر سعی داشت خواهرش را دلداری دهد ولی خودش به چیزهایی که می گفت اصلا اعتقادی نداشت . خبر رسیده بود تو این گیر و دار تیراندازی شده و چند نفر هم مردن . دولت هم دست گذاشته که حتماً رفت و آمد را منع کند ولی چیزی به سکینه نگفت . خوشحالی دیدار خانواده خیلی زود در دل کوچک سکینه رو به افول بود . شام را خوردند و خیلی زود خوابیدند . صبح شده بود .صدای قوقولی قوقوی خروس همه را بیدار کرده بود .

سکینه بلند شد که برای برادرش صبحانه آماده کند ولی درد شدیدی توی سینه اس حس می کرد . نمی توانست به راحتی نفس بکشد . نمی‌خواست برادرش را نگران کند پس چیزی نگفت و صبحانه و ناهار برادر را توی بقچه پیچید و او را راهی آسیاب کرد . درد در تمام ناحیه سینه اش پیش می‌رفت . به سرفه افتاده بود . کنار بخاری هیزمی دراز کشید . گوشه لحاف را رویش انداخت . نفهمید چطوری خوابش برد . با صدای در بیدار شد .کودکش هم بیدار شده بود و با چشمان درشت عسلی رنگش به دنبال او می گشت .به زحمت خود را به درب خانه رساند. خواهرش بود. بچه‌ها همراهش بودند .کودک یک ساله خواهر را به آغوش کشید و بوسید . الهی ماشاالله چقدر خوشگله .خواست به سمت اتاق بیاید که در بین را سرش گیج رفت. ترسید کودک از آغوشش بیفتد . به خواهرش تکیه داد . نجیبه طفل را از خواهرش گرفت و کمک کرد تا سکینه در اتاق کنار نوزادش دراز بکشد . چی شده حالت خوب نیست .به طبیب خبر بدم . نه نمیخواد . فکر کنم سرما خوردم . استراحت کنم خوب میشم .به سمت نوزاد چرخید تا به کودک شیر دهد ولی دردقفسه‌سینه امانش را بریده بود . به زحمت نوزاد را سیر کرد . نجیبه نگران بود . پسر بزرگش را فرستاد دنبال حکیم .ساعتی نگذشته بود که به پسر با پیرمردی که حکیم آن دیار بود وارد خانه شدند . نجیبه در اتاق را گشود و پیرمرد بالای بالین سکینه آمد . نبض وتب سکینه را گرفت . دستگاهی از کیفش در آورد و آن را روی قفسه سینه سکینه گذاشت . در حین معاینه سوالاتی می پرسید و جواب می گرفت بعد از اتمام کار رو کرد به نجیبه و گفت دختر جان حال خواهرت خوب نیست . فکر کنم سینه پهلو کرده . خیلی مراقبش باشید . ضعیف شده باید تقویت بشه . در حین گفتن این جملات از اتاق خارج شد . دستورات غذایی و دارویی را به نجیبه بیرون از اتاق داد . موقع خروج از خانه گفت دو سه روز دیگه میام بهش سر میزنم . سعی کنید به نوزادش شیرنده . براش خوب نیست .نه برای مادر نه برای کودک . نجیبه گفت چشم ، چشم حتما .از آن روز به بعد نجیبه پرستار شبانه روزی سکینه شده بود . همزمان با کودک خود نوزاد خواهرش را هم شیر می داد . سکینه خیالش بابت طفل راحت بود ولی از خبر بسته شدن راه ها و ندیدن ایوب خیلی نگران و ناراحت بود . هر روز به امید رسیدن نامه‌ای از ایوب چشم باز می‌کرد و با ناامیدی از نرسیدن خبر به خواب می رفت . این وضع چند هفته‌ای به همین منوال گذشت . سکینه روزبه روز ضعیف‌تر و بیماری خطرناک تر می شد . حکیم اصرار داشت که بیمار غذا و دارو هایش را به موقع بخورد . نگران روحیه ی ناامید بیمار بود .سکینه هیچ چیزی نمی‌توانست بخورد . مدام سراغ طفلش را می‌گرفت . نجیبه کودک را کنار سکینه میخواباند ولی چشمهای سکینه کم سو شده بودند و فقط می توانست کودک را لمس کند و ببوسد . اسم ایوب ورد زبانش شده بود . داداش خبری نشد. نامه ای نرسیده . از راه‌ها خبری دارید . نکنه ایوب نتونه بیاد پیش ما . خواهر و برادر سعی می‌کردند سینه را آرام کنند . هر از گاهی هم اطلاعات دروغین را برای دلگرمی وی می‌گفتند .ولی این انتظار و بیماری جسم ضعیف سکینه را نحیف تر و رنجور تر کرده بود . دفعه آخری که حکیم برای عیادت سکینه آمده بود گفته بود تا دو سه روز آینده اگه نتونه داروهایش را بخوره دیگه امیدی به زنده بودنش نیست . نجیبه مدام با اشک التماس سکینه می‌کرد. قربونت بشم کمی از این شربت بخور .

ولی فایده ای نداشت . این چند روز آخری سکینه هر چیزی که می خورد بلافاصله بالا می آورد . هوا کم کم از سردی اش کاسته می شد و نوید رسیدن بهار را می‌داد . طلوع خورشید گرمای دلنشینی را برای اهالی اردبیل هدیه می کرد .مردم زودتر از قبل بیدار می شدند و در حیاط خانه‌‌ها صدای زندگی به گوش می‌رسید . صدای سطل آبی که درون چاه خانه ها می‌افتاد . صدای مرغوخروسهایی که به همراه جوجه هایشان توی باغچه ها دنبال دانه می گشتند .نجیبه هم با طلوع خورشید بیدار شده بود و پس از شیر دادن به کودک خود و طفل خواهرش ، در حال پخت نان برای صبحانه بود . ناهار را که آماده کرد داخل اتاق شد . چرا سکینه بیدار نمیشه .صدای ناله هاش هم نمیاد .جلوتر رفت چشمای سکینه بسته بود .رنگ به رو نداشت دستهایش یخ کرده بودند . نکنه سرد ش شده . صورتش را جلوی دهان سکینه برد .مکثی کرد . آرام گونه های سرد خواهر را بوسید . در اتاق باز شد . برادر بهت زده منتظر حرفی از نجیبه بود. چه شده . اشک های نجیبه گویای اتفاق ناگواری بودند .

به یاد پدر مهربانم که هرگز پدرو مادرش را ندید

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Haniyeh گفت:

    سلام… چه داستان قشنگی بود و با پایان غم انگیز و خیلی خوب روایت کرده بودین❤️❤️لذت بخش بود. میتونستید علاوه بر ماجرای سکینه و حال و احوالش از اوضاع تاریخی واقعه بیش تر صحبت کنید و اینکه میشد یه جریان تدریجی تر از بلایی که سر این افراد که هم چین اتفاقی براشون افتاده بزنید. البته این داستان کوتاهه و برای گسترش این موارد لازم باشه.

  2. مصیماه گفت:

    عزیزم توصیفات داستان تون دلنشین بود و اینکه اتفاق تاریخی سیاسی رو وارد داستان کردی منو ب وجد اورد ولی در ادامه زیاد بهش پرداخته نشد و اینکه سفر سکینه منطق نداشت و بنابراین مخاطب رو نمی‌تونست همراه کنه. مثلا می‌تونست عروسی برادرش باشه که اون مجبور شه با بچه و تنها و تو سرما مسافرت کنه. اینجوری با تبدیل شدن شادی به عزا داستان تراژدیک تر هم می شد.
    مطمئنم در بازنویسی خودت تغییراتی بهتر از این هایی که من نوشتم لحاظ خواهی کرد
    موفق باشی

    • فریده فرد گفت:

      دوست عزیزم ممنون از توجهتون ولی این اتفاق که یک دختر بعداز بدنیاآمدن اولین فرزندش به خانه ی پدری بره و حداقل یکی دوماهی استراحت کنه تا نوزادش به قول معروف ازآب وگل درآد بین ترکها در زمان قدیم مرسوم بود و سکینه بااین نیت به خانه ی پدری اومده بود که دراین فاصله مرز بسته میشه و….
      همونطور که قبلا به عزیزان گفتم این داستان واقعی سرگذشت پدرم بود
      درخصوص پردازش بیشتر کاملا درست گفتید دربازنویسی به امیدخدا حتما درنظر خواهم داشت 🙏🌺

  3. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام بانو ،این داستان را قبلا خونده بودم ،
    بسیار داستان تاثیر گذاری است البته نظر هم نوشته بودم ، بعضی وقتها داستان تکراری می خونم ، علت را نمی دانم ،
    پیروز باشید

  4. پرستو انصاری گفت:

    زیبا و غم انگیز بود😥😊
    خسته نباشید

  5. nima گفت:

    دلم گرفت واقعا
    روح عزیزانتان شاد

    • فریده فرد گفت:

      ممنون که وقت گذاشتید 🙏🌺

    • mahboubehchangiz6 گفت:

      خیلی داستان لطیف و ناراحت کننده ای بود خیلی نثر روان و پرکششی داشت .دوسش داشتم ولی چند تا پیشنهاد دارم چون در مورد اردبیل هست یه مقدار از سرایط محیط اونجا در داستانت ،جذابتر میشه .
      موفق باشی .
      مکالمات را بهتره از متن جدا کنی .
      یه جا هم زاویه دید تغییر کرد که با نظرم درست نبود .#کمی دورتر کنار کودک نشست و قربون صدقه ام رفت #.
      متن در برخی جاها به صورت محاوره شده بود در حالیکه مکالمه ای هم نبود .
      روحی عزبزانتون هم شاد باشه و خدا به شما سلامتی و شادی بده
      موفق و پیروز باشید

  6. محدثه ظریفیان گفت:

    خسته نباشید. داستان خوبی بود و روایت خوبی رو شرح داده بود. اما نکته ای که لازم دونستم متذکر بشم این بود که دیالوگ ها بدون رعایت علائم نگارشی در لابه لای داستان اومده بودن که مخاطب رو کمی اذیت میکرد. همین. موفق باشید

  7. سمیرا جهانشیری گفت:

    داستان خوبی بود، و چقدر سوزناک 😢

  8. شهرزاد قاسمی گفت:

    زیبا و سوزناک بود، لذت بردم 😔🌹🙏

  9. فاطمه طهماسبی گفت:

    زیبا بود و در عین حال غمگین 🥺😭🙃

  10. زهرا گفت:

    توصیف ها عالی بود

  11. کوثرمودی گفت:

    خیلی قشنگ بود و غمگین… قلم روون قشنگی دارید، داستان آدم رو با خودش میبره..

  12. آیدا معینی گفت:

    خیلی خیلی غم انگیز اما زیبا بود

  13. فرامرز فرد گفت:

    داستان تلخ آماجذاب بود

  14. هوشنگ مرادی گفت:

    اشکها و لبخند ها ‘ یاد زندگی های سخت گذشته ‘ و تقسیم و کوچکتر شدن کشور عزیزمان ایران و جدا ماندن بسیاری از مردمان ‘ همه را به
    خوبی به تصویر کشیده بودی ‘ ولی چرا سکینه و نوزادش باید در آن فصل سخت تنها سفر کنند
    نا معلوم است و سوال برانگیز ‘ در حالی که حتی پدر و مادر نیز به رحمت خدا رفته اند ‘ و برادر مجرد آسیابان است و صبح می رود و شب می آید بقیه برادر و خواهر ها هم سر زندگی خودشان هستند ‘ پس سکینه این همه خطر را
    به جان خریده که ””؟
    یاد پدر و سکینه مادرش گرامی

    • فریده فرد گفت:

      حقیقت امر این بود که میخواستم داستان کوتاه بنویسم خیلی از مسایل را حذف کردم و تلاش داشتم همین سه چهارنفر را در داستانم معرفی کنم .ممنون که با دقت خوندید 🌸

  15. سپیده گفت:

    واااییی دلم پر غم شد که …چقدر خوب روایت کرده بودید …
    روح همه عزیزانتون شاد

  16. مهتاب گفت:

    روحشون شاد،
    جالب بود که یک حادثه تاریخی هم داخل داستان بود، و رابطه خواهر برادری زیبایی به تصویر کشیده شده بود، از کلمات متنوع تر هم برای توصیف احساساتشون استفاده میکردید خیلی زیباتر هم میشد، واینکه مسیر داستان برعکس میشد یعنی از مرگ سکینه شروع میشد برمیگشت به ازدواجش و سفرش … جذاب تر میشد

  17. آنیتا گفت:

    خیلی تاثیرگذار و دلنشین بود روحشون شاد

  18. محمدحسین فولادی گفت:

    غم انگیز بود و زیبا نوشته بودین

  19. فرانک گفت:

    داستان غمگین و با احساسی بود ، قلم شما هم بسیار زیبا بود خداوند رحمتشون کنه 🥺

  20. فریبا گفت:

    خیلی دلنشین و زیبا بود روحشون شاد

  21. آنیتا گفت:

    داستان غم انگیزی بود.

    سرزمین ما پراز این داستان هاست.
    خوب کردین که نوشتین.
    خدا روح پدر بزرگوارتون رو قرین آرامش کنه.
    منو یاد ماجرایی انداخت که دوست دارم بنویسم.
    شما خیلی خوب مینویسین.حتما نویسنده
    ی توانایی پیشین.

  22. محدثه نظری گفت:

    نویسنده ی عزیز 🍀تبریک میگم بهتون بابت القا کردن این حس تاثر در ذهن یک خواننده 🌿قلمت مانا 🌈نقطه قوت داستان شما این بود که زیاده روی نکردین و داستان رو در حد یک داستان کوتاه حفظ کردین 🌿چه داستانی بهتر از داستان های واقعی 🍀خوبه که نقل و قول هارو بصورت محاوره نوشتی ومابقی داستان رو بصورت ادبی ❤راستی چقدر دوس داشتم در کنار قلم توانمندت علائم نگارشی رو ببینم به خصوص در نقل قول ها.برات ارزوی موفقیت می کنم نویسنده ی عزیز🌿🍀🌿🍀☘منتظر داستان های قشنگت هستم

  23. afshin گفت:

    داستان جالب و خوب و غمناکی بود ولی در کل من خودم را می توانستم در آن فضا حس کنم . موفق باشید

  24. اسمعیل خانی گفت:

    💜❤👍