تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مسافرکوچک
نویسنده: فریده فرد

صدای گریه نوزاد قطع نمی شد . مادر نگران کودکش بود . می‌ترسید خستگی راه و مسافرت سخت در کوه های سبلان در این فصل سرد سال باعث بیماری نوزاد شده باشد . با نگرانی کودک را زیر چادرش محکم تر به آغوش کشید
آهسته لالایی در گوش نوزاد زمزمه می‌کرد . قاطرها از کوره راه های جاده کوهستانی بالا می رفتند . از باکو تا اینجا سه روز در راه بودند. سوسوی چراغ های شهر کوچک اردبیل کم کم به چشم می خورد . مادر جوان با دیدن چراغ های روشن شهر زادگاهش خوشحال شد . زن که سکینه نام داشت ، دو سال قبل ، بعد از ازدواج با پسری که اهل باکو بود برای زندگی به آن دیار نقل مکان کرده بود . همسرش ایوب مرد خوب و مهربانی بود . وضع مالی خوبی داشتند . کشاورز بود و چندین راس گاو و گوسفند هم داشت . سکینه بعد از به دنیا آمدن اولین فرزندش برای استراحت و تجدید دیدار خانواده خویش به اردبیل سفر می کرد . ایوب قول داده بود خیلی زود بعد از سر و سامان دادن به کارهایش دنبال او و کودک نوزادش به اردبیل خواهد آمد . سکینه دلتنگ برادر و خواهرش بود . برای دیدار آنها لحظه شماری می کرد . هفته قبل برای برادرش نامه‌ای ارسال کرده بود و از سفر خود وی را مطلع ساخته بود. برای همین وقتی به کاروانسرای اردبیل رسیدن برادرش خوشحال و سرحال منتظرشان بود . از دور آغوش خود را برای بوسیدن خواهر و نوزادش باز کرده بود . الهی قربون شما بشم خواهر عزیزم چقدر لاغر شدی . پسر خوشگله دایی رو ببینم ماشالله مردونگیش به خودم رفته .برادر درشکه ای همراه داشت .خواهرش را سوار درشکه کرد. بقچه را پشت درشکه جا داد .نوزاد که به واسطه بوسه های مشتاق دایی از خواب بیدار شده بود دوباره شروع به گریه کرد . سکینه جان بچه چرا گریه میکنه. نکنه دل درد داره. نمیدونم داداش میترسم مریض شده باشه . خدا نکنه زبونتو گاز بگیر . از آقا ایوب چه خبر . اوضاع تون روبراهه. خواهر و برادر کلی حرف برای گفتن داشتند و مسیر کاروانسرا تا خانه پدری بهترین فرصت بود. طولی نکشید که به خانه رسیدن . سکینه با کمک برادرش از درشکه پیاده شد . آخی چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. داداش دیگه باید برات آستین بالا بزنم .چقدرمیخوای تنها زندگی کنی. خدا بیامرز پدر و مادرمان را . آنها که رفتن من و تو با هم بودیم .ولی من که رفتم تو خیلی تنها شدی .همیشه نگرانت هستم .سکینه جان فعلا وقت این حرفا نیست .برو تو کمی استراحت کن . به بچه ات هم برس شاید گرسنه است . آن شب برای خواهر و برادر با شادی به سر رسید . سکینه هنوز احساس خستگی می کرد .کودکش به راحتی خواب بود .انگار او هم از خستگی و سرما اذیت شده بود ولی الان توی رختخواب گرماو نرم پشمی به خواب سنگینی فرو رفته بود .

صدای های عمیقش خیال مادر را راحت می کرد .مادر بوسه ای بر پیشانی نوزاد زد و گفت خدا را شکر تب نداره. بخاری هیزمی تا صبح روشن بود ولی هوای سرد و کوهستانی اردبیل در فصل زمستان بدون کرسی قابل تصور هم نبود . کرسی تزیین شده با شال قدیمی مادر ، یادآور خاطرات کودکی سکینه بود . سکینه دستش را روی گلهای قرمز شال کشید . انگار می خواست موهای مادر را نوازش کند . چشم‌هایش پر از اشک شد . دلتنگ‌مادر بود . سکینه غرق در خاطرات کودکی بود که صدای بسته شدن درب چوبی خانه به گوش رسید . از زیر کرسی بیرون آمد و چادرش را دور کمرش پیچید .روسری اش را مرتب کرد . در اتاق باز شد .خواهر بزرگترش به همراه دو فرزندش وارد اتاق شدند . دو خواهر از دیدن هم آنچنان شادمان شدند که بدون حرفی همدیگر را به آغوش کشیدند . هم اشک بود و هم خنده .نجیبه خواهر بزرگتر سکینه هم یک کودک یکساله داشت ولی به دلیل سرمای هوا همراهش نیاورده بود و در خانه پیش مادرشوهرش گذاشته بود . چشمش که به نوزاد خواهر افتاد با خوشحالی از خواهر جدا شدو سمت کودک رفت . دلش نیامد کودک را با بوسه هایش بیدار کند .کمی دورتر کنار کودک نشست و قربون صدقه ام میرفت . سکینه دو فرزند خواهرش را به آغوش کشید . تندتند آنها را می‌بوسید . خاله قربونتون بشه .ماشالا برای خودتون مردی شدید .حالا دو خواهر و برادر کنار هم خوشحال از اتفاقات دو سال دوری حرف می‌زدند . صبحانه را خورده و نخورده نجیبه گفت نگران هستم . بهتر په زودتر برگردم . میترسم طفلم مادرشوهرم را اذیت کنه. وقت شیرش هم شده ولی تا شب دوباره میام میبینمت . سکینه هنوز از دیدن خواهر و خواهرزاده هایش سیر نشده بود . با التماس گفت تو را به خدا یکی دو روزی بیاید اینجا پیش ما . از همسر اجازه بگیر بچه‌ها را هم بیار . نجیبه گفت قول نمیدم ولی سعی می کنم حتما دو سه روزی پیشت بمونم . تو هم باید بیای خونه ما . آنا ناراحت میشه به دیدنش نیایی . سکینه با لبخند ی گفت چشم حتماً . نوزاد از سر و صدای خداحافظی بیدار شده بود .سکینه خود را زود به کودک رساند واو را به آغوش کشید . چقدر خوشحال بود که در خانه پدری کنار خواهر و برادرش است . ولی حیف که همسرش ایوب نبود . بعد از ازدواجشان اولین باری بود که چند روز از هم دور بودند . دلتنگش بود ، ولی به روی خودش نمی آورد . برادرش آسیابان بود . کار سختی داشت ولی خوب خدا رو شکر برادرش قوی بود .از ظهر گذشته بود .سکینه هنوز ناهار نخورده بود . نان نداشتن . در حین خوردن ناهار مشغول درست کردن خمیر شد . میخواست در تنور کمی نان بپزد .میترسید تا شب نان آماده نشود . کمی گوشت قورمه درست کرد . هوا تاریک شده بود .گردسوز های روی طاقچه را روشن کرد .فانوس های توی دهلیز ورودی را هم نفت ریخت و روشن کرد . نان های پخته شده را در سبد چوبی گذاشته بود . با دستمال سفید ی روی نانها پوشانده بود .تنور هنوز روشن بود . سکینه منتظر برادرش بود . از غروب خورشید خیلی وقته میگذره الان که آسیاب کار نمیکنه چرا داداش نیومده . نکنه اتفاقی افتاده .صدای صحبت چند مرد جوان توی کوچه به گوش می رسید .در میان آنها صدای برادرش را شنید خوشحال در را باز کرد . خوش اومدی داداش . چرا اینقدر دیر کردی . رفته بودم شهربانی . ی نامه نوشته بودم بفرستم برای ایوب که خیالش از رسیدن شما راحت بشه . نامه را دادم ولی انگار از امروز صبح راه‌ها را بستند . میگن می خوان از ارس سیم خاردار بکشن و بین ایران و شوروی مرزبندی کنند . سکینه دیگه چیزی نمی گفت . رنگش پریده بود . نفسش حبس شده بود . تو نگران نباش . از این چیزا خیلی میگن . مگه میتونن جلوی مردم را بگیرن . میدونی چقدر آدم مثل تو و ایوب هست . زن و بچه مردم را که نمی توان نگه دارن . برادر سعی داشت خواهرش را دلداری دهد ولی خودش به چیزهایی که می گفت اصلا اعتقادی نداشت . خبر رسیده بود تو این گیر و دار تیراندازی شده و چند نفر هم مردن . دولت هم دست گذاشته که حتماً رفت و آمد را منع کند ولی چیزی به سکینه نگفت . خوشحالی دیدار خانواده خیلی زود در دل کوچک سکینه رو به افول بود . شام را خوردند و خیلی زود خوابیدند . صبح شده بود .صدای قوقولی قوقوی خروس همه را بیدار کرده بود .

سکینه بلند شد که برای برادرش صبحانه آماده کند ولی درد شدیدی توی سینه اس حس می کرد . نمی توانست به راحتی نفس بکشد . نمی‌خواست برادرش را نگران کند پس چیزی نگفت و صبحانه و ناهار برادر را توی بقچه پیچید و او را راهی آسیاب کرد . درد در تمام ناحیه سینه اش پیش می‌رفت . به سرفه افتاده بود . کنار بخاری هیزمی دراز کشید . گوشه لحاف را رویش انداخت . نفهمید چطوری خوابش برد . با صدای در بیدار شد .کودکش هم بیدار شده بود و با چشمان درشت عسلی رنگش به دنبال او می گشت .به زحمت خود را به درب خانه رساند. خواهرش بود. بچه‌ها همراهش بودند .کودک یک ساله خواهر را به آغوش کشید و بوسید . الهی ماشاالله چقدر خوشگله .خواست به سمت اتاق بیاید که در بین را سرش گیج رفت. ترسید کودک از آغوشش بیفتد . به خواهرش تکیه داد . نجیبه طفل را از خواهرش گرفت و کمک کرد تا سکینه در اتاق کنار نوزادش دراز بکشد . چی شده حالت خوب نیست .به طبیب خبر بدم . نه نمیخواد . فکر کنم سرما خوردم . استراحت کنم خوب میشم .به سمت نوزاد چرخید تا به کودک شیر دهد ولی دردقفسه‌سینه امانش را بریده بود . به زحمت نوزاد را سیر کرد . نجیبه نگران بود . پسر بزرگش را فرستاد دنبال حکیم .ساعتی نگذشته بود که به پسر با پیرمردی که حکیم آن دیار بود وارد خانه شدند . نجیبه در اتاق را گشود و پیرمرد بالای بالین سکینه آمد . نبض وتب سکینه را گرفت . دستگاهی از کیفش در آورد و آن را روی قفسه سینه سکینه گذاشت . در حین معاینه سوالاتی می پرسید و جواب می گرفت بعد از اتمام کار رو کرد به نجیبه و گفت دختر جان حال خواهرت خوب نیست . فکر کنم سینه پهلو کرده . خیلی مراقبش باشید . ضعیف شده باید تقویت بشه . در حین گفتن این جملات از اتاق خارج شد . دستورات غذایی و دارویی را به نجیبه بیرون از اتاق داد . موقع خروج از خانه گفت دو سه روز دیگه میام بهش سر میزنم . سعی کنید به نوزادش شیرنده . براش خوب نیست .نه برای مادر نه برای کودک . نجیبه گفت چشم ، چشم حتما .از آن روز به بعد نجیبه پرستار شبانه روزی سکینه شده بود . همزمان با کودک خود نوزاد خواهرش را هم شیر می داد . سکینه خیالش بابت طفل راحت بود ولی از خبر بسته شدن راه ها و ندیدن ایوب خیلی نگران و ناراحت بود . هر روز به امید رسیدن نامه‌ای از ایوب چشم باز می‌کرد و با ناامیدی از نرسیدن خبر به خواب می رفت . این وضع چند هفته‌ای به همین منوال گذشت . سکینه روزبه روز ضعیف‌تر و بیماری خطرناک تر می شد . حکیم اصرار داشت که بیمار غذا و دارو هایش را به موقع بخورد . نگران روحیه ی ناامید بیمار بود .سکینه هیچ چیزی نمی‌توانست بخورد . مدام سراغ طفلش را می‌گرفت . نجیبه کودک را کنار سکینه میخواباند ولی چشمهای سکینه کم سو شده بودند و فقط می توانست کودک را لمس کند و ببوسد . اسم ایوب ورد زبانش شده بود . داداش خبری نشد. نامه ای نرسیده . از راه‌ها خبری دارید . نکنه ایوب نتونه بیاد پیش ما . خواهر و برادر سعی می‌کردند سینه را آرام کنند . هر از گاهی هم اطلاعات دروغین را برای دلگرمی وی می‌گفتند .ولی این انتظار و بیماری جسم ضعیف سکینه را نحیف تر و رنجور تر کرده بود . دفعه آخری که حکیم برای عیادت سکینه آمده بود گفته بود تا دو سه روز آینده اگه نتونه داروهایش را بخوره دیگه امیدی به زنده بودنش نیست . نجیبه مدام با اشک التماس سکینه می‌کرد. قربونت بشم کمی از این شربت بخور .

ولی فایده ای نداشت . این چند روز آخری سکینه هر چیزی که می خورد بلافاصله بالا می آورد . هوا کم کم از سردی اش کاسته می شد و نوید رسیدن بهار را می‌داد . طلوع خورشید گرمای دلنشینی را برای اهالی اردبیل هدیه می کرد .مردم زودتر از قبل بیدار می شدند و در حیاط خانه‌‌ها صدای زندگی به گوش می‌رسید . صدای سطل آبی که درون چاه خانه ها می‌افتاد . صدای مرغوخروسهایی که به همراه جوجه هایشان توی باغچه ها دنبال دانه می گشتند .نجیبه هم با طلوع خورشید بیدار شده بود و پس از شیر دادن به کودک خود و طفل خواهرش ، در حال پخت نان برای صبحانه بود . ناهار را که آماده کرد داخل اتاق شد . چرا سکینه بیدار نمیشه .صدای ناله هاش هم نمیاد .جلوتر رفت چشمای سکینه بسته بود .رنگ به رو نداشت دستهایش یخ کرده بودند . نکنه سرد ش شده . صورتش را جلوی دهان سکینه برد .مکثی کرد . آرام گونه های سرد خواهر را بوسید . در اتاق باز شد . برادر بهت زده منتظر حرفی از نجیبه بود. چه شده . اشک های نجیبه گویای اتفاق ناگواری بودند .

به یاد پدر مهربانم که هرگز پدرو مادرش را ندید

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما