تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زندانی
نویسنده: مرضیه نادم

روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.افکارش مغشوش بود.چند روزی بود درآن مکان بسر میبرد.او به میله هایی که رو به روی چشمانش قرار گرفته بود چشم دوخته بود،گاهی اوقات از آن مکان نفسگیر خسته میشد،روزنامه ای برمیداشت و باخودکاری که در دستش داشت جدول های روزنامه راحل میکرد.گاهی نیز مغزش یاری نمیکرد و روزنامه راکناری گذاشته وبه سمت حیاط زندان حرکت میکرد،گوشه ای کز میکرد وبه افرادی که درحال رفت و آمد بودند،نظر میکرد.

عده ای والیبال بازی میکردند،عده ای نیز آنها را تشویق میکردند اما عده ای دیگر به صورت گروهی نشسته بودند و فردی درحال چاخان کردن و تعریف خاطراتش بود،با آب و تاب فراوان صحبت میکرد،گاهی اوقات حرکاتی از خود نشان میداد که باعث خنده اطرافیانش میشد.در قلبش غمی بزرگ احساس میکرد ،احساس دلتنگی میکرد.نمیدانست باغم دوری همسرش ماهرخ و دخترش ماهگل کنار بیاید تنها چیزی که تسلی بخش بود صدای همسر و دخترش بود،آن لحظه تمام رنج دوری ،از ذهنش رخت برمی بست.بر دیوار تکیه داده بود و لحظه ای از خود فارغ شد و درعالم خود فرو رفت.

ماهگل:پیمان جان،عزیزم از خواب بیدار نمیشی؟ پیام بیرون منتظرته.

پیمان بااینکه علاقه ای به آن کار نداشت اما برای مخارج زندگی مجبور بود.او درکارخانه ای بافندگی کار میکرد اما به علت ور شکستگی تعدادی از کارگران را اخراج کرده بودند.

او ابتدا کارش را با فروشندگی شروع کرد،اجناسی از بازار میخرید و دست فروشی میکرد اوایل خوب بود اما چند بار که ماموران سد معبر سرمایه اش را به یغما بردند،از این کار منصرف شد.

سپس پسرعمویش سامان،که تولیدی لوازم ورزشی داشت  مشغول به کار شد،اما پس از گذشت یکماه،حقوق ناچیزی به او داد و از اینکه به قولش عمل نکرده بود واز آن حقوق اولیه ای  را که به او قول داده بود،سرباز زد عصبانی شد و از آنجا بیرون آمد.

وقتی برادرش پیام،متوجه شد او بیکار شده است،به او پیشنهاد داد به شغل مسافرکشی بپردازد،حال او به مدت سه ماه است به این شغل رو آورده.

هوا سرد و بارانی بود،باد شدیدی میوزید،از سرما به خود میلرزید،داخل ماشین شد،ضبط ماشین را روشن کرد،و به آهنگ ملایم آن گوش میداد،صدا درفضای ماشین پیچیده بود.لحظه ای چشمانش رابست.سرش را به صندلی تکیه داده بود. اما باصدایی که به پنجره ماشین کوبیده میشد،سرش را سمت صدا چرخاند.شیشه را پایین کشید شخص حدودا ۳۵ساله بود.آن شخص به او گفت:لطف میکنید منو به این آدرس برسانید،عجله دارم،درصورتی که مسافر دیگری سوار نکنید .

سپس مبلغی به او پیشنهادکرد.پیمان،از شدت خوشحالی چشمانش برق میزد،در اتومبیل را باز کرد،مسافر قسمت عقب ماشین نشست و آدرس را به او داد. پیمان متوجه شد باید به یکی از روستاهای اطراف برود . پایش را روی پدال گذاشت و ماشین را روشن کرد. حوالی غروب بود که نزدیک به روستا رسید. روستا درحاشیه‌ی ورامین قرار داشت. نام روستای جلیل آباد بود اولین بار از بود که پا به آنجا می گذاشت وقتی به مقصد اصلی رسید مسافر به او گفت لحظه صبر کن تا من بیام و پیاده شد. تقریباً یک ساعت از رفتن مسافر می گذشت لحظه چشمش به صندلی عقب ماشین افتاد و در کمال تعجب دید کیف مسافران داخل ماشین است وسوسه شد که کیف را بردارد آن را برداشت و در آن را باز کرد باورش نمی شد که پر از طلا و جواهرات و تا به حال این همه طلا و جواهر را یکجا ندیده بود در همان لحظه دید که افرادی به ماشینش نزدیک می شوند بسیاری از آنها چوب در دست هایشان بود به سمت ماشین یورش آوردند و کسی که ساعاتی قبل سوار ماشین شده بود رو به جمعیت کرد و به او اشاره کرد و گفت من پیداش کردم او همه آنها را برداشته.

پیمان کاملا گیج شده بود درهای ماشین را قفل کرد و پایش را روی پدال فشرده احساس ترس شدیدی داشت نمی‌دانست چه کار کند به محیط آنجا آشنا نبودن می دانست به کدام سمت و سو برود وقتی داخل یکی از کوچه‌ها شد متوجه شد که بن بست به پشت سرش نگاه کرد و دید چند ماشین پشت سرش هستند همه آنها از ماشینشان پیاده شده و به سمت ماشین او حرکت کردند. مستاصل شده بود. آنها به ماشین او نزدیک شدند و به او هشدار دادند که از ماشین پیاده شود وگرنه عواقب بدی در انتظارش است.

او نیزکه چاره ای نداشت از ماشین پیاده شد. سپس چند نفر از آنها دست او را گرفته و به سمت یکی از ماشین ها بردند شخص کتابخانه ماشین بود پیاده شد و سیلی محکمی به صورتش زد که مات و مبهوت مانده بود علت کارشان را پرسید اما در مقابل افرادی کرد آنجا بودند او را به باد کتک گرفتند که صورت و بدنش خونین بود و از درد به خود می پیچید و  یارای حرف زدن نداشت .یکی از آنها گفت: بهتره به پلیس زنگ بزنیم. دست هایش را بستند و او را داخل ماشین انداختند یکی از آنها گفت من چند دقیقه پیش به پلیس زنگ زدم پیمان که گیج و مبهوت ب مانده بود .گفت :پلیس! من کاری نکردم.  منظورتون چیه؟

یکی از آنها گفت که فکر کردیم می‌توانیم میتونی طلا و جواهرات را از خونه پدرم بدزدی و ما با تو کاری نداشته باشیم .

پیمان گفت :من دزد نیستم! اصلا متوجه نمیشم چی میگید. من تا به حال اینجا نیومدم و به آن مرد مسافر اشاره کرد و سپس ادامه داد: آدرس اینجا رو به من داد من مسافرکشان را به خاطر یه لقمه نون مسافرکشی می کنم.

مرد مسافر گفت :دروغ نگو!

صدای آژیر پلیس شنیده می شد.

پیمان نمیدانست چه عکس العملی نشان دهد پلیس ها وقتی به او نزدیک شدن به علت مراجعه شان را جویا شدند و مرد مسافر گفت این آقا طلاهای آقای بشارتی را دزدیده و الان طلاها داخل ماشین شه. پلیس ها به سمت ماشینش رفتند و کیف جواهرات را برداشتند و به دستهای پیمان دست بند زدند. او را به ماشین انتقال دادند .

صدای زندانیان، او را از افکاری که در آن غوطه ور بود متوجه اطرافش کرد. حال او احساس ناامیدی می کند، و نمی داند که چه آینده ی نامعلومی در انتظارش است؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    خوب بود و خیلی نیاز به ویرایش داره