تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تنفر بی دلیل!
نویسنده: دیبا ده مشکی

ازش بدم می آید! و هر چه هم با‌ خودم فکر میکنم, مینشینم و تحلیل میکنم نمیفهمم چرا! بدجوری این موضوع رفته روی اعصابم…اینکه از این به بعد هر روز باید تحملش کنم به جهنم, اینکه اصلا نمیدانم چرا و کجای کار میلنگد, سیم های مغزم را داغ کرده است. کم بدبختی داریم این هم داستان جدیدمان شده! در این ۳۴ سال زندگی نکبت بارم تا حالا کم نشده از آدم ها بدم بیاید. اما با دلیل! مثلا احمد! از آن پسرهایی بود که در مدرسه چشم دیدنش را هم نداشتم, خدا را بنده نبود لابد چون پدرش رییس یکی از بخش های مهم اداره برق بود و آن طور هم که به گوشمان رسیده بود خانه شان نیاوران بود. حتی یک بار موقتا از مدرسه اخراجش کردند چون به آقای سعیدی, دبیر ریاضیاتمان که بهش گفته بود: “با این وضع درس و مشقت, هیچ خری نمیشی” چشم نازک کرده بود و با صدای بلندتر از حدی که مناسب یک کلاس ۲۵ نفره باشد گفته بود: ” مثلا تو که این همه دو دو تا چار تا بلدی کجای دنیا رو گرفتی?‌ آهان! ببخشید یادم رفته بود یه پراید لوکس داری!” یا مثلا زهرا خانوم همسایه دیوار به دیوارمان که خدا را شکر سال هاست از آن محله دور شده ام و دیگر چشمم به جمالش روشن نمیشود هم جزو همین اشخاصی بود که به شدت توسط بنده مورد عنایت قرار میگرفت. با آن دختر ترشیده اش! هیچ وقت آن سه شنبه ای را که بی هوا آمد دم خانمان یادم نمیرود. مثل همیشه چادر گل گلی سفیدش را سر کرده بود و بخشی از آن را زیر بغلش گرفته بود تا لابد با دمپایی های مارک دارش پز بدهد! مامان در را باز کرد و زهرا خانوم بی مقدمه گفت: “حواست به آقا پسرت باشه حاج خانوم! لیلا میگه چند بار دیده شازده جنابعالی داشته چشم چرونی میکرده!” آن شب وقتی بابا آمد خانه, مامان برای التماس های من که توروخدا به بابا چیزی نگو, تره هم خرد نکرد و نگذاشت و نه برداشت که بیا و ببین پسرت چه آبرو ریزی ای کرده جلوی در و همسایه! سیلی های محکم تر از همیشه ی جناب پدر باعث شد هیچ وقت آن روز مبارک فراموشم نشود!
اما این یکی فرق دارد….کلا دو روز است که استخدام شرکت شده و فردا سومین روزی است که میبینمش. در این دو روز هم کلا ۳ تا برخورد داشتیم. به جز اینکه دفعه اولی که من را دید یک لحظه قیافه اش شبیه علامت تعجب شد رفتار غیر عادی دیگری ازش ندیده ام که که سرنخی باشد برای معمای جدیدم. تازه آن روز هم سریع خودش را جمع کرد و قیافه آدمی زاد به خودش گرفت و گفت تازه استخدام شده. و یا ۳ ساعت بعد, موقع ناهار, گفت شرکت قبلی که کار میکرده به جای دوغ نوشابه میدادند. یا روز بعدش هم یعنی دیروز صبح دم اسانسور همدیگر را دیدیم و سلام و صبح به خیر گفتیم. اما من دقیقا همون لحظه اولی که دیدمش متوجه شدم که چقدر از این آدم بدم میاد….اصلا قیافه اش اذیتم میکرد….زشت نبودا…خوش قیافه هم نبود..اصلا ربطی به زشتی و خوشگلی نداشت…یک حالتی بود که بدم میامد. از طرز نگاه کردن و حالت چشمانش بیزار بودم. از مدل باز کردن دهانش برای صحبت کردن! اصلا از کل ترکیببش! خیلی مسخره است اما در همین چند روز کوتاه شدت تنفرم به حدی رسیده است که بدون کوچکترین اغراقی دلم میخواست وقتی میبینمش آب دهنم را چند ثانیه قورت ندهم و زیاد که شد تف کنم روی صورتش! امیدوارم بتوانم خودم را کنترل کنم وگرنه علاوه بر لطف های زیادی که دوستان شرکت به من دارند, انگ روانی بودن را هم باید به جان بخرم! میدانم این داستان تف کردن اصلا برایتان قابل درک نیست , بنابراین درکم میکنید وقتی میگویم خودم هم نمیفهمم!
فردای آن روز صدای عذاب آور ساعت موبایلم طبق روال همیشه ۶:۲۵ دقیقه زنگ زد و من با چشمان نیمه بسته بلند شدم تا شلوارم را که دیروز گوشه تختم پرت کرده بودم بپوشم و در حالی که داشتم دنبال جوراب هایم میگشتم, خودم رو لعنت میفرستادم و میگفتم میمردی دیشب مثل جغد تا ۳ نصف شب بیدار نمیماندی که صبح اینقدر عذاب بکشی?! و مثل هر روز به خودم قول میدادم که از امشب زود میخوابم اما دقیقا همان لحظه از آنجایی که من همیشه از همان بچگی آدم بدقولی بودم میدانستم هیچ وقت این اتفاق نخواهد افتاد. مثل روال همیشه بدون آن که صبحانه ای زهر مار کنم, کیفم را برداشتم و قبل از خارج شدن از خانه -که البته اگر بشود اسم این ۴۰ متر مخروبه را گذاشت خانه- یک آبی هم به صورتم زدم. از خانه که بیرون آمدم, اتوبوس را دیدم که به سمت ایستگاه نزدیک میشود باید میدویدم که به آن برسم. از معدود دفعاتی بود که شانس آوردم و راننده اتوبوس من را دید و منتظر ماند تا برسم و گرنه نمیرسیدم! با خودم زمزمه کردم که: خاک بر سرت کنند مرد که دیگر بدنت توان یک دقیقه دویدن را هم ندارد و یادم افتاد از آخرین باری که ورزش کردم چیزی حدود ۱۲ سال میگذرد! تمام ۴۰ دقیقه ای که در راه بودم به کارمند جدید شرکت فکر کردم. خودم کم بدبختی داشتم از این به بعد تحمل قیافه نحسش وزنه مشکلات زندگی نکبت بارم را سنگین تر کرده بود.

وقتی رسیدم شرکت دیدم خبری ازش نیست. آقا را باش! تازه ۳ روزه کار جدید پیدا کرده و هیچی نشده دارد دیر میآید سر کار! خدا کند سر همین اخراجش کنن!

وقتی به دفتر کاری بخشمان رسیدم, سلام و علیکی با همکاران کردم تا بتوانم سوالم را بپرسم. معمولا دلم نمیخواد سلامی بکنم و مستقیم میروم پشت میزم مینشینم و تا جای ممکن با کسی کاری ندارم. رو به یکی از چهار نفرشان که اتفاقا اسمش را هم یادم رفته بود کردم و گفتم:
-این مرده که تازه اومده بود چی شده? نمیاد دیگه?
-چرا صبح زنگ زد گفت یه مشکلی براش پیش اومده امروز یکم دیرتر میاد. ولی خدایی سعیدی ما رو سر کار نذاشته بودید شما دو تا?!
ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم چی?! ما دو تا?! چه سرکاری?! همان لحظه یادم افتاد اسمش غفاری بود.
– بابا مو نمیزنید با هم! جان تو وقتی دیدمش گفتم ا اینجاام شده فامیل بازی! سعیدی برداشته داداش دو قلوشو اورده معرفی کرده به مدیر تا استخدام شه! اما وقتی دیدم خودشو معرفی کرد و فامیلیش فرق داشت جا خوردم!
من هاج و واج نگاهش کردم و گفتم چی داری میگی?! کجاش شبیه من بود?
مرادی هم که سمت راست من نشسته بود وارد بحث شد و با هر جمله ای که میگفت بر خلاف تعجب شدید من, بقیه هم سرشان را به نشانه تایید تکان میدادند. گفت:
– حالت خوبه?! واقعا خودت نفهمیدی?! شاید بهتر باشه برای تولدت یه آینه برات بخریم! طرز نگاه کردن و حالت چشماش, مدل دماغو حالت دهنش مخصوصا وقتی میخواد حرف بزنه, اصلا کل ترکیبش! باهات مو نمیزنه! فقط بینیش از تو یکم کوچیکتره و خوب قدش هم بلندتره. خودشم وقتی تو رو دیده بود کلی جا خورده بود ازین همه شباهت!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    پایانش رو خیلی دوست داشتممم😍😍

  2. محدثه نظری گفت:

    دلم می خواد از اینکه برای تهش منو تو خماری گذاشتی یه جوری تلافی کنم.درمورد تهش هرفکری می کردم الا این قضیه 😂😅فقط یه چیزی دیباجان ،یه جاهایی خواننده رو شیرفهم کردی،نمی دونم قبلا تو داستان شما به این موضوع برخورد کرده بودم یا داستان یکی دیگه از بچه ها .یا مثلا تو سطر اول واضح شروع کردی نتیجه داستان رو تاحدودی گذاشتی کف دست خواننده …خواننده کمتر وسواس به خرج میده برای فهمیدن مابقی داستان ،چون شخصیت کاراکتر اصلی داستان شمارو همون اوا کشف کرده …درکل اتودزنی خوبی داری نویسنده ی جوان …..من منتظر خوندن مابقی داستان های قشنگتم ☘🌿🍀.قلمت مانا نویسنده ی عزیز❤❤❤

  3. محمد گفت:

    داستان خیلی جالبی بود
    آخرش کاملا تکان دهنده بود
    خسته نباشید

  4. مهرشید قاسمی گفت:

    خیلی باحال بود. موفق باشید

  5. مصیماه گفت:

    دیبا جان تبریک می‌گم، شما یک نویسنده‌ای. فقط کاری که باید بکنی که تمرین کنی که پیشرفت کنی و جایگاه خودتو پیدا کنی