تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خانم حسینی عزیز
نویسنده: مصیماه

بین نه تا فرزند پدرش چه اهمیتی داشت چگونگی حضور فرزند هفتم که دختر دوم هم بود. نه ارشد بود نه ته تغاری. نه دردانه دختر بود، نه تک پسر. حالا همین را بگیر و برو. در نزد مادربزرگ که هفت تا بچه داشت و هفتادتا نوه. او چه کاره بود. مخصوصا که مادرش از طایفه ی غریبه ای بود و به نسبت بقیه بچه ها، به او و خواهر و برادرانش بی محبت تر هم بودند. در محله که اوضاع از این هم بدتر بود. از نسل دهه شصت بودند و یک لشکر بچه. نه دوچرخه کوهستانی داشت که بچه ها التماسش کنند یک دور تا سر کوچه سوار شود، نه توپ چهل تیکه که یک تیم منتش را بکشند، نه عروسکی که پلک بزند و با فشار انگشت آواز ترکیه ای بخواند. یکی از ده ها دختر کوچه بود با یک عروسک پلاستیکی که در خاله بازی ها هیچ نقشی نداشت. خودش فکر می کرد مثلا بچه ی یکی از مامان هاست. از صدقه سری همین شان و منزلت خانوادکی و اجتماعی، در مدرسه هم با اینکه درسش خوب بود، جرات عرض اندام نداشت، حتا وقتی معلم کلاس اول او را مبصر کلاس کرد، نتوانست از کنار میز خودش تکان بخورد و همان آخر کلاس ایستاد تا معلم آمد و این رنج را از دوش او برداشت و مبصر را عوض کرد.
ولی آن اتفاق همه چیز را عوض کرد. کلاس سوم را تازه تمام کرده بود. در پنجشنبه ای رفته بودند به سر خاک یکی از آن بی شمار اقوام تازه به رحمت خدا رفته. نشسته و مشغول فاتحه خواندن بود که دید چند قبر آن طرف تر خانم جامشیر، معلم همین سالی که گذشت بالای سر قبری نشسته و فاتحه می خواند. همان طور شیک. معلمی که در بین تمام معلم های چادری با مقنعه های کج و کوله و شلوار های بالا کشیده و کفش های واکس نزده، مانتویی و مرتب و مد روز بود.
به رسم همیشه با دیدن یک آشنا، غرق در خجالت و دستپاچگی شد‌. همین که خانم جامشیر بلند شد و به سمتی که او و مادر و خواهرانش نشسته بودند قدم برداشت سرش را پایین انداخت که مثلا فاتحه می خواند. آب دهانش را به زحمت قورت می داد که شنید
_ به سلام خانم حسینی عزیز!
دقیقا همان طور که روزهایی که زود به مدرسه می آمد و بچه ها هنوز در حیاط بودند به خانم ناظم سلام می کرد. همانقدر با احترام و همانقدر با محبت و با لبخند.
خانم جامشیر حتا منتظر نشد که جواب سلامی بشنود و راهش را با همان گام های استوار و بلند ادامه داد و رفت. بی خبر از اینکه این جمله کوتاه و عادی اش در سر دانش اموز کوچکش اکو می شود.
درست است مادر و خواهرش فقط نگاهی به معلم و نگاهی ب او کردند و قضیه را همانجا فراموش کردند.
و همچنان در خانواده اش او یکی بود از نه تا و برای مادربزرگش یکی ناقابل از هفتادتا و در کوچه شان یک دختر خجالتی کسل کننده. ولی در ذهن او اتفاق بزرگی افتاد. همان جا احساس کرد دوست دارد معلم بشود، دوست دارد آدم مهمی بشود، می خواهد مانتویی باشد و عطر بزند، می خواهد مهربان باشد. می خواهد مودب باشد و به همه سلام کند.
و می تواند باشد.
و باید باشد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما