تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دلتنگی مادربزرگ
نویسنده: نفیس

روبرویش روی صندلی چوبی قدیمی اش کنار میز نشسته بودم. یک دستم لیوان بود و یک دستم شیرینی که سمت دهنم میبردم . پاهایم را آونگی تکان میدادم و حسابی تو عالم خودم بودم. چند دقیقه ای بود با لبخندی که نشان دهنده رضایت کاملش بود نگاهم میکرد.دیگه داشتم شک میکردم که نکنه نباید شیرینی را از بسته کاملا دست نخورده اش برمیداشتم .دوباره زیرچشمی نگاهش کردم.همونجور ثابت مانده بود. دستش را زیرچانه اش گذاشته بود و با لبخندی عمیق خیره مانده بود به من.لبخندش انقدر عمیق بود که دندان های طلای ردیف جلویی اش را راحت میشد دیده. روی میز پر شده بود از کاسه آجیل و پیش دستی و چند ظرف جداگانه پراز میوه های فصل .من همچنان درگیرهمان یک شیرینی اولم بودم . دیگه طاقت نیاوردم رو کردم سمتش و گقتم جونم به چی میخندی مامان بزرگ چیشده؟
سمعکشو جابجا کرد و من دوباره تکرار کردم:…
اینباربا ذوق بیشتری خودش را روی میز انداخت .دستهایش را بهم گره کرد و گفت خیلی دلم تنگ شده بود . دوتا دستش را گذاشت زیر چانه اش و پرسید: شماها دلتنگ منو آقاجون نبودید؟ دنبال جواب سوالش بودم که خودش ادامه داد: بخورمامان رعایت نکن. ما که امسال مهمونی نداریم . شروع کرد به غرولند کردن که آقاجونت اینارو اضافی خریده امسال. مگه نمیدونست عید امسال دیدو بازدید قدغنه! شما فقط عید اومدید .بقیه فقط روز اول زنگ زدن شادباش سال نو گفتن. بنفشه دختر صدیقه عمه و خاله بزرگتو دخترای عمه پدرتو …. همینجور که داشت لیست تمام فامیلی که تبریک نوروز گفتن و میگفت اشک چشماش برق زد. گریه کنان گفت: این کرونا وامونده ای همه رو ازهم جدا کرد. هیچ کدوم از دخترپسرا و نوه هامو ندیدم امسال .کسی نیومده سربزنه به ما.ما جز اومدن شماها دل خوشی نداریم .تفریحی نداریم. با ته مانده گریه هایش ادامه داد: عیب نداره مامان ,سالم باشن مریض نشن حالا دیدن منو پدرت نیان عیب نداره. اخبار یکریز زیرنویس میده که دیدو بازدید نکنید .چاره ای نیست. ایشالله کل کشور از این مریضی راحت شن . ایشالله….
دعاهایش که تموم شد سریع نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت: بعد چندماه اومدی ناراحتت نکنم.عصایش را برداشت و تق تقو کنان رفت سمت اتاق . تمام مدت ساکت بودم و فقط نگاهش میکردم .دیگه اثری از تکان دادن پا و لذت شیرینی با چای نبود . متاثربودم و داشتم کم کم دچارعذاب وجدان میشدم که دوباره با صدای تق تق عصا متوجه شدم به سمت من میاد .با همان حالت خمیده .یک دست به عصا و یک دست هم پاکت پول.
گرفت سمتم. گفت: عیدی دخترمه بفرما. اولین کسی هستی که امسال عیدی میگیره ازم. داییت اینارو از بهمن ماه از بانک گرفته بوده. مال قبل بیماریه تمیزه . بگیر ناقابله.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما