تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بعد از مرگ شاید مرا گوش دهید.
نویسنده: مهرآنا

با بچه ها اخت نشده بودم. تازه به آن ساختمان کوچ کرده بودیم. یک ساختمان ۱۰ طبقه با یک محوطه سرسبز و بزرگ که جان می داد برای فوتبال😜.

سر صبح یک گله بچه میریختند توی محوطه و تا نصفه شب سر و صدایشان توی ساختمان بود.🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️

یک روز به کله ام زد که بروم بازی. رفتم توی محوطه و روی صندلی فلزی نشستم. داشتم برنامه ریزی میکردم که چگونه با بچه ها دوست شوم که صدایی توجهم را جلب کرد. یک آوای غریب و دلنشین. اولش کمی گنگ بود ولی بعد واضح تر شد. کلمات توی ذهنم مجسم شدند. آهنگ lovely از بیلی ایلیش بود. موسیقی آنقدر دلنواز بود که از فکر فوتبال در آمدم.

دنبال منبع صدا گشتم. جز بچه ها و من کس دیگری توی محوطه نبود. خارج از محوطه و توی پیاده هم کسی نبود. به پنجره های ساختمان نگاه کردم. سرم گیج رفت و بیخیال شدم. تصمیم گرفتم که همان جا بنشینم و گوش دهم.

صدا رفته رفته برایم واضح تر شد. لحن شیرین و کودکانه یک دختر بود که آهنگ را کاور می کرد. طولی نکشید که صدای ویولن را هم شنیدم. دخترک هم می خواند و هم ساز میزد.

معلوم بود که بچه ی چیریکی است. آرشه ویولن بدون نقص روی سیم ها کشیده می شد، دریغ از یک صدای اضافه.

سوز صدای دخترک مجذوبم کرده بود.

با خودگفتم:《 نمردیم و نوه ی بیلی رو دیدیم.》

از فکرم خنده ام گرفت.

گوشی ام را درآوردم. روی آیکن ضبط صدا رفتم. تقریبا ده دقیقه همان نشستم و صدا ضبط کردم. این صدا آغاز ماموریت من شد. صوت را برای بابا بردم. با دقت گوش داد. حالت چهره اش قابل وصف نیست ولی معلوم بود که حسابی خوشش آمده.

بابا آنقدر از سوز صدا خوشش آمده بود که برای ان صوت ۱۵۰۰۰ تومان بهم انعام داد.😎💶

سیبیلم آنقدر چرب شده بود که هر روز یک صوت برای بابا می آوردم. توی چند روز اندازه کل عمرم پول درآوردم.

ضبط کاورهای دخترک ادامه داشت تا نمیدونم ۱۲ یا سیزدهمین روز.

روز دوازهم ( یا سیزدهم) دیگر هیچ آهنگی نواخته نشد. بعد از آن هم هیچ صدایی نشنیدم. تا یک هفته بعد از آخرین کاور، روی نیمکت به انتظار صدایش می نشستم اما خبری نشد.

یک روز صدای شیون و گریه کل ساختمان را فراگرفت. زن ها زار میزدند و صدای یک مرد می آمد که دخترش را صدا میزد. همه توی راپله ی طبقه دوم جمع شده بودند. من و بابا هم که فوضولیمان گل کرده بود رفتیم طبقه دوم.

زنی که به ظاهر مادر متوفی بود توی سرش میزد و گریه میکرد.

– مامان جون تو خودت گفتی بعد از مرگم برا ما آواز میخونی… چرا صدات نمیاد. من اینجا نشستم چرا صدای ویولونت نمیاد. اگه مردی پس چرا آوازت رو نمیشنومم مگه نگفتی بعد از مرگت شاید منو گوش کنید…

بین من و بابا سکوت مطلق بود ولی نگاه هایمان رنگ باخبری داشت. بی درنگ به خانه رفتیم. صوت هارا توی لپ تاب ریختم. وویس ادیتر را باز کردم. همه را به صورت یک فایل درآوردم.

بابا یک سی دی خام اورد که به دستگاه پخش سیارمان میخورد.

سی دی را رایت کردم. با ماژیک مشکی رویش نوشتم: بعد از مرگ شاید مرا گوش دهید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما