تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قهر طبیعت
نویسنده: محمد پارسا

چشم‌هایم بچه‌های کوچکی که در ساحل می‌دوند را دنبال می‌کند. یکی از آنها در بین راه جدا شده و به سمت مادرش می‌رود. تی‌شرتی آبی با خط‌های سفیدی که از شانه‌ی راستش تا پهلو چپش کشیده شده بود بر تن داشت. در دستش صدفی بود که چند لحظه قبل از لب ساحل پیدا کرد. آن را با خوشحالی به مادرش داد و او که فرزندی دیگر را در آغوش داشت با مهربانی آن را گرفته و بر گونه‌های پسرش بوسه زد.

آن‌سو سه مرد قوی هیکل بر روی صندلی خود نشسته‌اند و مراقب مردم هستند. آنها نجات غریق هستند. سمت چپی را زیاد ندیده‌ام. هفته پیش مسابقه‌ای برای انتخاب عضو جدید برگزار شده بود. به یقین او عضو جدید گروه است. دوربین به دست دریا را رصد می‌کنند تا از سلامت همه آسوده خاطر شوند. در گوشه‌ای دیگر از ساحل عده‌ای از بچه‌ها بادبادک به هوا فرستاده‌اند و با خوشحالی بالا و پایین می‌پرند. بادبادک زردی که از همه بالاتر رفته با لبخندی قرمز و چشم‌هایی مشکی که بر آن نقاشی شده به بقیه بادبادک‌ها می‌نازد.

عده‌ای از بچه‌های کوچک‌تر که توان شنا یا بادبادک بازی را ندارند با بیل پلاستیکی در دست در حال حفر گودال در ماسه‌های ساحل هستند. گرچه خیلی بامزه است چرا که یکی از آنها مکان خوبی را انتخاب نکرده و موج دریا گودالش را هر بار پر از آب می‌کند. یکی از آنها هم با کمک پدرش یک قلعه با ماسه درست کرده که واقعا زیباست. آن‌طرف در دریا کوچک و بزرگ در حال شنا کردن هستند و چند نفری از آنها توپ سبزی را به سمت یکدیگر پرتاب می‌کنند.

 از همه زیباتر در ساحل، انعکاس زیبای خورشید در آب است که در زمان غروب آن عکاس‌های زیادی را به خودش جلب می‌کند. از تماشای این تکاپو در ساحل جزیره هیچوقت خسته نخواهم شد. از روی ماسه‌ها بلند شدم و به سمت پارک رفتم. در مسیر از چرخ بستنی‌فروشی دو تا بستنی یخی گرفتم و همینطور که داشتم می‌خوردم به ورودی پارک رسیدم. هوا حسابی گرم شده بود. حوالی ظهر بود و مردم در حال خرید از رستوران بودند. عده‌ای از آنها غذا را در ساحل می‌خوردند و عده‌ای دیگر در همان رستوران. دلم خیلی هوس ساندویچ همبرگر کرده بود. بیشتر از این نتوانستم حریف خواسته دلم بشوم پس همراه بقیه وارد آنجا شدم.

تبلیغات رستوران را می‌توانی در تمام ساحل ببینی. روزهای بازی همیشه غذا را با تخفیف می‌فروشند. کمی طول می‌کشید سفارشم آماده شود. یک ساندویچ همبرگر، یک ظرف متوسط از سیب‌زمینی سرخ کرده، نوشابه مشکی. در زمان انتظار برای آماده شدن سفارش چشمم به رابرت افتاد. او یکی از بهترین نجات غریق‌ها است. دو هفته پیش بود که برای نجات دادن یکی از ماهیگیرها، توسط یک کوسه زخمی شده بود.

برای اطلاع از حالش به سرمیزش رفتم و گفتم:« سلام رابرت.» به نظر می‌آمد از دیدن من خوشحال شده بود گرچه همیشه برخلاف هیکل بزرگ و عضلانی که دارد خوش‌قلب و مهربان است. یه زمانی بوکسور بود ولی خب الان اینجاست. با لحنی شاد گفت:« سلام جورج. خوشحالم می‌بینمت. امروز برای دیدن بازی آماده‌ای؟» منم که خیلی از برخورد خوب او انرژی گرفتم حسابی شروع به حرف زدن کردم. «آره آماده‌ام. تو در چه حالی؟ زخمت بهتره؟» رابرت هم که مثل همیشه دردی را به روی خودش نمی‌آورد با لبخند ادامه داد:« زخم؟ کدوم زخم؟ یک خراش ساده بیشتر نبود.» گرم صحبت بودیم که صدایم کردن که سفارشم آماده شده است. سفارش را گرفتم و کنار رابرت شروع به خوردن کردم و مدتی هم‌کلام شدیم، حتی قرار شد از آنجایی که رابرت تنها بود با یکدیگر به ورزشگاه برویم.

به در ورودی ورزشگاه رسیدیم. مسیر رستوران تا آنجا را با وانت سفید او آمدیم. خیلی شلوغ بود و خیلی از مردم شهر برای دیدن بازی آمده بودند. گرچه تا شروع بازی یک ساعت مانده بود. عده زیادی هم جلوی دری که اتوبوس باشگاه وارد می‌شد جمع شده بودند. ماشین را پارک کردیم و وقتی به سمت در ورزشگاه می‌رفتیم می‌توانستیم اتوبوس باشگاه را ببینیم. آن را سرتاسر آبی کرده بودند و بر دیواره‌اش خط موجی شکل سفیدی نقش بسته بود و لوگوی باشگاه در مرکز آن استادانه طراحی شده بود. برخی از مردم شهر با چهره‌هایی آبی و سفید دیده می‌شدند .

به همراه رابرت به داخل ورزشگاه رفتم. تازه به یاد آوردیم که صندلی‌هایمان از هم دور است. پس از او خداحافظی کردم. بعد از بازی دوباره او را می‌دیدم. قرارمان جلوی ماشین او بود. در مسیر ورود ازدحام جمعیت توسط پلیس به خوبی کنترل شده بود. بعد از بالا رفتن از پله‌ها، با دیدن چمن و بازیکن‌های تیم حسابی انرژی گرفتم و مانند کودکان لب ساحل به جنب و جوش افتادم. بازی شروع شد. حسابی تیم‌مان در خانه خوب بازی می‌کرد و بیشتر زمان بازی را در حمله به سر می‌برد. کمتر توپ به دروازه‌بان تیم ما می‌رسید. یکی از حمله‌های خطرناک تیممان بود که بازیکن شماره هفت، جیمی هندرسون، با دروازه‌بان حریف تک به تک شده بود و جمعیت در انتظار شادی گل بودند همه ایستاده این صحنه را نگاه می‌کردند……….

این سیاهی چیست؟ چرا همه چی سیاه شد؟ تازه به یاد آوردم که در این مدت نوار خراب شده است و گاهی داغ می‌کند. سال‌هاست از آن زمان می‌گذرد. تلویزیون را خاموش کردم. تقریبا کار روزانه من دیدن خاطرات آن روزهاست. اینگونه حداقل کمی از لذت دوران قدیم را می‌چشم گرچه نمی‌دانم تمام شدن آن روزها مرا بیشتر زجر می‌دهد یا دیدن خاطرات آن. کسانی در این ویدیوها هستند که یا بر زیر خروارها خاک خوابیده‌اند یا الان مثل من زندگی را تا فرارسیدن فرشته مرگ سپری می‌کنند.

در خانه را باز کردم تا بیرون بروم و قدمی بزنم، شاید حتی به ساحل نیز رفتم. نور خورشید مثل همیشه بر زمین می‌تابد ولی دیگر کسی علاقه‌ای به آن ندارد. آسمان چهره‌اش دیگر مثل گذشته آبی نیست. اکثر کودکان در خانه مشغول به بازی هستند و زمانی هم که به بیرون می‌آیند سعی می‌کند فارق از همه چیز بازی و شادی کنند گرچه همیشه در عمق نگاهشان می‌توانی غمی بزرگ را ببینی گرچه آنها چیزی به یاد ندارند و این برای آنها هم سخت است هم آسان. حداقل آنها چیزی را که داشته‌اند از دست نداده‌اند فقط چیزی که باید می‌داشتند از آنها دریغ شده بود.

در مسیر به رابرت برخوردم. حالا او هم مانند من سالخورده شده بود و دیگر آن چهره شاد و پرانرژی را نداشت و بالارفتن سنش تنها دلیل این تغییر رفتارش نبود. وانت سفیدش رنگ‌هایش پریده بود و شیشه‌ای بر آن نمانده بود. چرخ‌هایش پنچر بود و توان حرکت نداشت. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به اتوبوسی که جلوی در اصلی ورزشگاه بود برخوردم. به پهلو واژگون شده بود و تبدیل به محلی برای پرسه زدن سگ‌های ولگرد شده بود. صحنه دردناکی بود. چشمم به در ورزشگاه که باز بود خورد و خودم را به زمین ورزشگاه‌ رساندم. تمام سال‌های جوانی، من در این فکر بودم که روزی در این زمین بایستم ولی سال‌هاست به اینجا می‌آیم و آخرین مسابقه‌ای که در آن برگزار شده بود و توپی که در مصاف تک به تک، هندرسون گل کرده بود را به یاد می‌آوردم. آخرین گلی که در اینجا زده شده بود.

دیگر خبری از هندرسون و هم‌تیمی‌هایش نبود. چمن ورزشگاه سال‌ها به همین‌ شکل خشک بود. دوباره به راهم ادامه دادم و در مسیر، خاطرات آن روزها را به یاد می‌آوردم. به حوالی ساحل رسیدم. مکانی که زمانی درخت‌هایی تنومند وجود داشت که برای مردم سایه‌ای برای نشستن فراهم می‌کرد ولی امروز آنها فقط درختانی بی‌جان با شاخه‌هایی خشک هستند. چشمم به رستوران ساحل خورد که زمانی چه غذاهای خوبی داشت ولی امروز حتی پیدا کردن تکه نانی تازه هم آرزوست چه برسد به ساندویچ همبرگر. شاید هوس کرده باشم ولی این تنها چیزی نیست که دلم می‌خواهد. رستوران شیشه‌هایش شکسته و دیواری که رو به خیابان اصلی است فرو ریخته و لقمه‌ای گاز زده را تداعی می‌کند.

بالاخره پا به ساحل گذاشتم ولی با گذشته تفاوت بسیاری کرده است. وسعت ساحل بیشتر از قبل شده و دریا تا ده‌ها کیلومتر به عقب رفته است و رازهای زیر آب‌هایش را فاش کرده است. چه می‌توان گفت حتی خورشید هم دیگر نمی‌تواند خودش را در انعکاس آب دریا ببیند. بر ماسه‌های ساحل دراز می‌کشم و زمانی را به یاد می‌آورم که ساحل شلوغ بود و هرکس مشغول کاری بود. دیگر حتی یادم نمی‌آید علت این وضعیت چه بود. شاید جنگ‌، شاید بیماری و شاید هم طبیعت با ما قهر کرده است و شاید همه‌ی آنها. دیگر دلیلی به ذهنم نمی‌آید و حتی نمی‌دانم که خارج از این جزیره در بقیه‌ی کشورها چه خبر است. امروز سال ۲۰۹۰، پنجاه سال بعد از مرگ طبیعت است.

پایان

.

.

.

بر صفحه سیاهی، «پایان» نقش بست و چراغ‌های سینما روشن شد. همه تماشاگرها درحالی که در وجودشان ترس بزرگی حس می‌کردند از صندلی‌های خود برخاستند و بیرون رفتند. از سینما خارج شده بودند ولی ذهنشان همچنان با جورج بود. اکنون سال‌ها وقت دارند تا خود را از سرنوشتی که برای جورج و مردم جزیره‌اش رقم خورده بود دور کنند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما