تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آبگوشتی که خورده نشد
نویسنده: مریم حسنلو

کیفم را داخل حیاط گذاشتم. رایحه آویشن داخل حیاط پیچده بود. از بوی آویشن معلوم بود که ناهار امروز آبگوشت مرغ است. آب دهانم راه افتاده بود. آبگوشت های مامان این قدر بوی خوش و طعم عالی داشت که بوی آویشش هر انسانی را مست می کرد.
مقنعه خود را روی کیفم گذاشتم و سراغ پا چولاق رفتم. در قفسش باز بود. ولی خبری از پا چولاق نبود. شکم قلمبه سر کوچکش را لای پرهایش چپانده بود و آرام ولی با ترس به اطراف نگاه می کرد. باز به احتمال زیاد با پا چولاق دعوایش شده بود که تنها در لانه مونده بود.
نگاهی به باغچه انداختم. پا چولاق بیشتر روزها که چشم مامان را دور می دید؛ می پرید تو باغچه و دانه های تازه کاشته شده مامان را نوک می زد و یا سبزی های که تازه از خاک بیرون کشیده بودن را می خورد. ولی این بار خبری ازش نبود.
کنار حوض نشستم و آبی به صورتم زدم. نگران بودم که اگر باز مامان من را ببیند که لباس های مدرسه ام را تو حیاط پخش و پلا کردم. تا پایم چولاق نکند. ول کن نیست.
ترپ سرخی از تو سبد کنار حوض به من چشمک می زد را برداشتم و زودی رفتم سراغ کیفم تا مامان نرسیده وسایلم را جمع کنم.
مامان گوشه حیاط روی حصیر نشسته بود و سبزی پاک می کرد. پا چولاق هی می رفت سراغ سبزی ها و گوشه ای از سبزی را با نوک وسط حیاط می کشید. مامان هی با دست جوجه را فراری می داد و اجازه نمی داد تا به سبزی ها نوک بزند.
جوجه از مامان دور شد و یک راست رفت سراغ باغچه که مامان تازه بذر شاطره تو باغچه کاشته بود. مامان هی پا چولاق را صدا می کرد تا سراغ باغچه نره؛ ولی پا چولاق گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.
مامان دمپایی صورتی رنگی که کنار دستش بود را برداشت و جوجه را هدف گرفت و محکم به سمتش پرتاب کرد.
نشانه گیری مامان حرف نداشت. انگار که پلیسی دنبال قاتل فراری یا دزد حرفه ای باشد که می خواهد از دست قانون فرار کند و برای اینکه دست دزد به عتیق ها نرسد. پلیس ماهر و چابک با یک نشست روی پایش و با نشانه گیری درست حسابی و دقیق پای لاغر و چوبی دزد را نشان گرفت. دزد لاغر و زرنگ یک دفعه روی پایش خم می شود و از درد به خود می پیچد ولی برای اینکه دوباره مورد هدف شلیک پلیس نباشد با پای راستش لنگان لنگان از صحنه جرم فرار می کند.
از شدت ضربه دمپایی پرتاب شده مامان، جوجه زرنگ و لاغر روی پایش خم می شود و برای همیشه چولاق می ماند. رد پرهایش موقع فرار در حیاط جا می ماند و با وزش باد پر ها در هوا معلق می شود.
کیف و مقنعه ام را از گوشه حیاط برداشتم. پر قهوه ای رنگ پا چولاق روی مقنعه نشسته بودم را آرام برداشتم و روی گونه ام کشیدم و بویش کردم. بوی پا چولاق را می داد. معلوم نبود که باز دارد کجا را زیر و رو می کند؟ با آن نوک تیز و باریک و قرمزش.
کتاب فارسی ام را از کیفم بیرون آوردم و پر پاچولاق را لای کتاب فارسی ام گذاشتم. با صدای مادر برای ناهار خوردن به آشپزخانه رفتم. مامان گفت:« از کنار حوض سبزی خوردن را با خود بیاور»
وقتی سبد را از کنار حوض برداشتم سه چهار پر شاهی برای پا چولاق کنار حوض گذاشتم. معلوم نبود آن موقع ظهر کجا داشت آفتاب می گرفت!؟
سبد را به دست مادر دادم و به آرامی پرسیدم:«امروز از پاچولاق خبری نداری؟»
مامان پیاله کوچک نان خشک را دستم داد و گفت:« این پیاله را کنار قفس شکم قلمبه بزار. نمیدانم چرا امروز از لانه اش خود بیرون نیامده است»
زود رفتم پیاله را کنار دستش که خیلی بیحال و ناراحت بود گذاشتم. شکم قلمبه انگار از چیزی ترسیده یا مریض باشد بیحال در قفس افتاده بود.
مادر کاسه ی پر از آب گوشت را کنار دست داداش ابراهیم گذاشت و گفت:«بخور مادر»
داداش ابراهیم با گریه از جایش بلند شد و گفت من این غذا را نمی خورم.
با تعجب پرسیدم:« چه شده؟ مگر گرسنه نیستی»
سرش را پایین انداخت و گفت:« من میروم پیش شکم قلمبه».
مادر کاسه را جلوی دست من گذاشت و گفت :«بخور مادر ابراهیم گرسنه نیست»
تکه های نان خشک را داخل کاسه ریختم و باقاشق هم میزدم که صدای هق هق ابراهیم بلند شد.کنار باغچه نشسته بود و شکم قلمبه را به آغوش گرفته بود و گریه میکرد
بلندشدم کنار باغچه رفتم و بغل دست ابراهیم نشستم و او انگشت اشاره اش را روی تپه ی خاک کوچکی گذاشته بود که با چوب کبریت کوچکی نشانه گذاری شده بود.
با ترس پرسیدم:« این جای کیه؟»
باغ گریه گفت:«پاچولاق…»
گفتم:«چرا اینجاست!؟»
آرام گفت:«مامان سرش برید و برای ناهار آبگوشت درست کرد»
با همین حرف داداش ابراهیم دمپایی که مامان نشانه رفته بود به سر داداش خورد
مادر گفت:«ذلیل مرده مگر نگفتم که بهش نگو.
که آبگوشت پاچولاق را درست کرده ام»
داداش زودی از جایش جنب خورد و فرار کرد
با گریه گفتم:«چرا پاچولاق مرا کشتی ای قاتل؟»
مامان دستی به سرم کشید و گفت:« با آن پای چولاق اذیت می شد»
با گریه گفتم: «اما او زرنگ بود»
خاک را با دست کنار زدم. فقط سرش زیرخاک بود و دو پای چولاقش!
چشمان قهوه ای رنگش را به آرامی بسته بود.
شکم قلمبه از قفس بیرون آمد. نوکش را آرام به نوک پاچولاق نزدیک کرد و همانجا کنار خاک پاچولاق نشست.
مریم حسنلو ۲۳اردیبهشت سال ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مهرشید قاسمی گفت:

    آخی:( قشنگ نوشتین