تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آسفالت خیس خیابان
نویسنده: دیبا ده مشکی

مرد بعد از اینکه شوفاژ را زیاد کرد و برمی‌گشت تا دوباره روی تخت دراز بکشد, گفت:
خدا به دادمون برسه امسال, زمستون هنوز پاییز رو ننداخته بیرون, اینطوری داره برامون شاخ و شونه میکشه! لامصب این خونه ام که هر کاری میکنی گرم نمیشه!
زن همونطور که دراز کشیده بود روی تخت, رویش را به سمت مرد کرد و گفت: باید امروز فردا پنجره های اتاق آرش رو نایلون بکشیم. فردا اگه یادم بمونه بعد از این که بردمش مهد, یه سری به مغازه اکبر اقا میزنم, نایلون های پارسال دیگه به درد نمیخوره.
-پارسال….چه روزای بدی بودا! از اون روزی که جواب آزمایشت مثبت شد تا وقتی که دکتر گفت خوشبختانه خوش خیمه اندازه یه قرن گذشت…باور کن حاضر بودم این خونه رو بفروشم و تو خیابون زندگی کنم تا هزینه درمانتو بدم.
زن سرش را بلند کرد و دستش را اورد زیر چانه اش, چشم هایش را تنگ کرد و با شیطنت خاصی گفت:
-فکر کن هم من میمردم هم تو خیابون زندگی میکردی. اون وقت باید مجسمتو به عنوان بدبخترین ادم این شهر میساختن! راستی چرا مجسمه های ادم های بدبخت رو نمیسازن? این همه اذیت شدن تو زندگیشون, حداقل یه یادی ازشون بشه!
مرد خنده اش گرفت, بالش اش رو جا به جا کرد و گفت: باز از ساعت خوابت گذشته داری هذیون میگی و بعد دستش رو برد روی گونه های زن, و آروم شروع کرد به نوازش کردن …تو چشماش زل زد و گفت خودت بهتر از هر کسی میدونی اگه یه مو از سرت کم شده بود, دیوونه میشدم….
-اینطوری خوبیش این بود که دیگه تو خونه زندگی کردن و خیابون برات فرقی نمیکرد!
-الانم که مثلاً دیوونه نشدم برام فرقی نمیکنه. نیگاه کن، تشکمون از اسفالتم سفت تر شده….
باد جوری میوزید که هر لحظه ممکن بود یک تکه از زمین را با خودش بکند و ببرد بالا. شدت بارون بیشتر شده بود و به نظر نمی آمد حالا حالا ها خیال بند آمدن داشته باشد.
آرش بلند شد و نشست. از موهایش آب چکه میکرد. با یک چشم باز و یک چشم بسته, نایلون را که باد موقع بازی کردن باهاش جا به جایش کرده بود روی خودش و پدر انداخت. نگاهی به پدر کرد…بعد از این همه مدت به خوابیدن روی اسفالت سرد خیابان عادت کرده بود اما به هذیون های پدر نه!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدحسین فولادی گفت:

    دیالوگ ها رو خوب نوشتید و داستان جالبی هم داشت😊

  2. پرستو انصاری گفت:

    غمگین ولی جالب و تامل برانگیز بود
    آخرش منتظر بودم زنه هم زنده باشه ولی غافلگیر شدم
    فقط کاش به جای زن و مرد براشون اسم انتخاب میکردی

  3. مصیماه گفت:

    داستان دلنشینی بود. فقط توصیه می کنم به جز دیالوگ ها، در بقیه جملات از کلمات محاوره ای استفاده نکنید.

  4. علی گفت:

    زیبا بود و غیر قابل پیش بینی، ادبیات نوین و داستان های کوتاه دارای ویژگی های خاص خود هستند.
    ظرافت به کارگیری واقعیات تلخ جامعه به خصوص در موردطبقات فرو دست جامعه، همانطور که گوگول نویسنده روسی به زیبایی به آن پرداخته بوددر داستان های گوتاه نمود بیشتری دارد.
    جامعه کم حوصله، عصبی و پر از تنش با داستان های کوتاه دارای پیام کاملا مثل یگ تصویر واضح نمایان می‌گردد.
    موفق باشید زیبا بود.