تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عشق کلمه ای است سه حرفی!
نویسنده: دیبا ده مشکی

عشق، یک کلمه سه حرفی به ظاهر ساده است! اما امان از روزی که سر و کله اش در زندگی ات پیدا شود…آن وقت میفهمی غلط میکنی از روی ظاهر قضاوت کنی!
طوری وارد زندگیت میشود که انگار در دلت طوفان آمده!  می آید و یکهو یک ادم دیگر میشوی. به خودت میایی میبینی روی لبهایت رژ لب قرمز است! به خودت می آیی میبینی ایستگاهی که باید پیاده میشدی را رد کرده ای. بیخودی لبخند میزنی، زیر باران سوت میزنی! با گربه چاق و سیاه کوچه تان مهربان تر میشوی!
آمدنش پر از آشوب و هیجان اما رفتنش بی سر و صدا است. سوت و کور است! مثل شهرهای کوچک میان جاده ها…همان قدر دلگیر…همان قدر گنگ…. اصلا نمیفهمی از کجا شروع شد. میپرسند چرا دیگر دوستش نداری؟ نمیدانی!
میپرسند از کی؟ نمیدانی…شاید از آن شبی که دیگر بیدار نماندی تا برسد خانه و با هم شام بخورید؟ یا شاید آن زمانی که از هم آغوشیش دیگر عرق لذت نریختی؟ یا آن دفعه که از قصد تلفنش را جواب ندادی چون حوصله اش را نداشتی؟
نمیدانی..نمیدانی…نمیدانی…
عشق سه حرف است اما کسی میتواند ادعایی کند که میشناستش؟ که درک میکند همه ابعادش را؟
حتی آن روانشناسانی که نانشان از مشکلات مردم در می‌آید، هم نمیدانند. باور کن نمیدانند!  یک عینک میزنند، یک خودکار میگیرند دستشان و با هر حرفی که میزنی طوری سر تکان میدهند که انگار صد بار زندگی شما را زیسته اند! آن ها فقط ادعا دارند…جوری از عشق صحبت میکنند و راهنمایی میدهند که فکر میکنی با نوادگان الهه ی عشق یونان باستان نسبتی دارند اما بعد میشنوی که فلان روانشناس هیچ وقت ازدواج نکرده یا دیگری خودش دارد پیش یک روانشناس خانواده دیگر مشاوره میگیرد! و آن یکی باید مطب امروزش را زود تعطیل کند تا دیر به دادگاه خانواده نرسد!
نگاه میکنم، یک صفحه شده! همیشه همین است! وقتی حالم بد است دستانم جان میدهند برای نوشتن! قلبم تند تند واژه میگوید، مغزم فرمان میدهد بنویس و من چاره دیگری ندارم!  تند تند مینویسم…باید بنویسم…اصلا اگر ننویسم خفه خواهم شد..بغض دارم..حالم بد است…بد…به معنای واقعی کلمه..میفهمی؟! ذهنم را رها میکنم…میگذارم قلم هر جوری که میخواد روی کاغذ برقصد و هر چه میخواهد بنویسد‌..میروم صفحه بعد…:
و حالا این است داستان عشقی تو…تویی که این همه دلت میخواست ازدواج کنی…خانواده تشکیل دهی…کمال گرایی ات باعث شده بود با وسواس انتخاب کنی…وقتی ازدواج کردی که مطمئن بودی خود خود خودش است…شک نداشتی مثل اخر همه قصه های بچه ها، تا اخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی خواهید کرد! خوب فکر کردی، درست تصمیم گرفتی، ب پبشنهاد بقیه و بر خلاف میل باطنی ات مشاوره ازدواج رفتی، گفت به هم میخورید. بقیه هم همین را میگفتند. حتی از نظر ظاهری هم به هم می آمدیم. هر دو کمی بور بودیم..هر دو لاغر بودیم و عینک میزدیم. حتی در زمان دوستی مان با هم شوخی میکردیم که اگر گشت ارشاد بهمان گیر داد بگوییم خواهر و برادریم! و حالا بعد از دو سال کارت به جایی کشیده شده که قرار عاشقانه میگذاری با یک مرد دیگر؟! آن هم وقتی کنار همسرت خوابیده ای؟
حالم ازت بهم میخورد..‌یک مدت به حال خودت رهایت کردم..گذاشتم هر غلطی میخواهی بکنی و حالا شدی این…بشین و تماشا کن! بلاخره گریه ات گرفت؟! حقت است دختر! باید خون گریه کنی!
از همان روزی که مهران را در دفتر دیدی و دلت یک جوری شد باید حواست را جمع میکردی…مخصوصا وقتی همزمان شده بود با بزرگترین دعوای زندگیت با سعید…خودت میدانی، منم میدانم که چیزی ته دلت میگفت مریم! مواظب باش! این حس خطرناک است…به قیمت زندگی زناشویی ات تمام میشود ها.‌‌‌‌‌. اما گوش نکردی…گذاشتی مهران نزدیک تر شود، جواب شوخی هایش را دادی، آن زمان که میتوانستی جلوی خودت را بگیری و سنگین تر جواب دهی نگرفتی…به جای آنکه ناراحتی هایت از سعید را به خودش بگویی، با لاس زدن با یک مرد غریبه جبران کردی!  هی با خودت گفتی چیزی نمیشود، حالا بگذار خوش بگذرد…بفرما تحویل بگیر…اجازه دادی اروم اروم وارد قلبت شود…اوج فاجعه جایی بود که زنگ زدی و مشکلاتت با سعید را با او درد و دل کردی!
و از آن روز او شد خودی و سعید غریبه….

میدانی بدبختی از کجا شروع میشود؟ هر چقدر هم نفهم باشم این را بلدم..خوب هم بلدم…ناسلامتی همین اواخر کلی تمرینش کرده ام! شروع بدبختی دقیقا آن لحظه ای است که میدانی راه درست کدام طرف است اما نمیروی..با خودت لج میکنی…و مهم نیست که چقدر صبر کردی تا خودت را راضی کنی…حتی مهم نیست قدم اول را هم در راه درست برداشته ای و بعد پشیمان شده ای، فقط یک چیز مهم است…راه درست را نمیروی….
و ارام ارام منحرف میشوی…فاصله میگیری…هر چه جلوتر میروی برگشتن سختتر است…همت میخواهد…انگیزه میخواهد..نداری.‌.نمیتوانی..ضعیف میشوی…دشمن خودت میشودی…و بعد مدتی آنقدر فاصله ات با خودت زیاد میشود که دیگر خودت را نمیشناسی…غریبه ای……و امان از روزی که آدم با خودش غریبه شود……جهنم باید یک همچین جایی باشد..

ساعت را نگاه میکنم..نزدیک ۸ و نیم است..سعید امشب هم دیر میرسد..از شدت اشک هایی که ریخته ام، به شدت تشنه ام…از روی تخت بلند میشوم، دفترم را میبندم و به سمت اشپزخانه میروم. گریه ام بند آمده اما میدانم موقتی است.  سرم جوری درد میکند که انگار مرا با یک دیوانه زنجیری در یک اتاق گذاشته اند و او یک ساعت مدام سرم را به دیوار کوبیده است. چشمانم میسوزد…یادم می افتد ناهار هم نخورده ام. بدجوری ضعف کرده ام …هر وقت فکرم مشغول میشود اشتهایم هم کم میشود…چند روز است همان دو قاشقی هم که میخوردم دیگر نمیخورم..و بعد ضعیف میشوم و حالت تهوع میگیرم…به این فکر میکنم که کاش دارویی بود که تا میخوردم سیر میشدم و دیگر مجبور نبودم با هزار بدبختی و در حالی که معده ام با عصبانیت فریاد میزند نمیخواهم، غذا بچپانم توی دهنم..یادم می افتد همچین چیزی هست…میتوانم برم سِرم بزنم..میدانم فشارم پایین است…مانتوی دم دستی ام را میپوشم…این همان مانتویی هست که دوران دوستیمان با ذوق و شوق سر قرار هایم با سعید میپوشیدم. اولین باری که با این مانتو رفتم پیشش یادم است…قرارمان چهار راه ولیعصر بود و من داشتم دیر میرسیدم…از شانس بدم آن روز بابا سر کار نرفته بود و سخت بود بهانه بیاورم که کجا دارم میروم! مخصوصا چون میدانست هنوز ترم جدید دانشگاهم شروع نشده است. نگران بودم سعید وقتی مرا ببیند عصبانی باشد..حق داشت…۴۰ دقیقه زمان کمی نبود..آن هم در ظهر مرداد ماه تهران! اما وقتی من را دید اولین چیزی که گفت این بود که چقدر آبی بهم می آید… وقتی ته حرفش یک لبخند هم چاشنی کارش کرد دلم میخواست بپرم توی بغلش…نمیشد…البته کار که نشد ندارد!  میشد اما باید شب را با برادران و خواهران محترم گشت ارشاد صبح میکردیم! و حالا بعد از دو سال این مانتو شده است مانتوی دم دستی که بپوشم و بروم درمانگاه تا دکتر حالم را که از فکر خیانت به سعید بد شده معاینه کند!
ازین فکر خنده ام میگیرد..خنده ای تلخ! زندگی عجیب است…عجیب….
به سعید پیام میدهم که “حس میکنم فشارم افتاده دارم میروم سِرم بزنم. اومدی خونه ممکنه هنوز برنگشته باشم. نگران نشو. غذا تو یخچاله. همون کتلت دیشب، گرم کن بخور.”
وارد پارکینگ که میشوم صفحه گوشی ام روشن میشود، جواب داده :” باشه عزیزم…”حتی نپرسیده چرا! حتی نگفته من هم می آیم درمانگاه تا با هم برگردیم. فقط باشه؟ یک لحظه حس میکنم دلم میخواهد شبیه دخترهای ۱۸ ساله جواب بدم به من نگو عزیزم! اما پشیمان میشوم…دوباره گریه ام میگیرد…مشخص است هورمون هایم بهم ریخته….راستی امروز چندم است؟ همان لحظه یادم می افتد سوییچ را نیاورده ام…لعنت به این زندگی..برمیگردم بالا ….
در راه باز هم ب پیام سعید فکر میکنم…عصبانی ام …می آیم به مهران پیام بدهم و بگویم حالم بد است…اما راستش رمق کلنجار رفتن با خودم را ندارم….برای امشب بس است…بگذار ببینی خبر مرگت امشب را صبح میکنی، و بعد هر غلطی خواستی بکن….
کمی که میگذرد عصبانیتم کمتر میشود….با خودم میگویم حق دارد… خر که نیست….ناسلامتی رتبه ۸۰ کنکور بوده…شریف درس خوانده ..حتما تا الان فهمیده دارم چه غلطی میکنم‌‌‌….
نزدیک بیمارستان که میشوم حس میکنم حالم بهتر است….دلم به حال خودم میسوزد…امشب دیگر زیادی خودم را کوباندم…با خودم میگویم هنوز هم دیر نشده…فقط یک بار رفتید کافی شاپ و حرف زدید…..حتی دستت هم به دستش نخورده…الان هم جلویش را بگیری عالی است…برای هزارمین بار در این دو روز قبل از آنکه دوباره آن “خود خوری ها” و “نمیتوانم ها” شروع شود، فکر میکنم که میتوانم…خودم را دلداری میدهم که هر کسی اشتباه میکند…مهم این است که من میدانم اشتباه است…همین بزرگترین قدم است…میتوانم…دوباره ب خودم برمیگردم….جوری این حرف را میزنم که انگار نه انگار دو ساعت پیش خودم را به باد ناسزا گرفته بودم!
این تغییر حالت ها و بالا پایین های سریع را فقط باید زن باشی تا درک کنی…راستی امروز چندم است؟ گوشی ام را برمیدارم…سوم تیر! مگر نباید ۲۷ ام شروع میشد؟!
گیج میشوم…فکری مانند پتک آن چنان با شدت به ذهنم میخورد که تمام فکرهای دیگر را خفه میکند……
وارد بیمارستان میشوم، چک میکنند، مثبت است…..
سخت است راه اشتباهی که رفته باشی را برگردی…هر چه جلوتر میروی برگشتن سختتر است….همت میخواهد، انگیزه میخواهد…اما همتی زیبا تر از این؟! انگیزه ای ای پر قدرت تر از این؟!
این راه که هیچی……حاضرم تمام راه های غلط قبلی هفت جد و آبادم را هم برگردم! آن هم با سرعت! فقط اگر دکتر بگوید دویدن برای نی نی ضرری ندارد!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدحسین فولادی گفت:

    خسته نباشی لذت بردم🌺🌺

  2. پرستو انصاری گفت:

    خسته نباشی
    مثل یه رمان مختصر و مفید بود برام😃
    کاملا با داستان همراه شدم

  3. مصیماه گفت:

    👏👏👏👏

  4. مهندس گفت:

    آنچه این روزها بسیار عادی ست. دگردیسی کلمات ست به مفاهیمی دیگر
    فداکاری، میهن پرستی، عاطفه، مشارکت… و مهمتر از همه آنها عشق
    حس هایی عشق نامیده میشود که زود تر از آنچه تصورش می‌رود بی رنگ می‌شودو جفایی ست به آن حس و حالی که به قدمت تاریخ بشر تاریخ ساز بوده
    چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است

     

    چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است

     

     

    از دل اي آفت جان صبر، توقع داري

     

    مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است

     

     

    آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او

     

    درغمت شمه اي ازحال پريشان من است

     

     

    ماه را گفتم و خورشيد و بخنديد به ناز

     

    كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است

     

     

    عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست

     

    اين بهشتي است كه درعالم امكان من است

     

     

    آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل

     

    اشك گرمي است كه بنشسته به دامان من است

     

     

    كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت ز عمر

     

    ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است