تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شبی کنار پنجره
نویسنده: مهرشید قاسمی

روی تخت دراز کشیده بودم، ساعت حدودا سه نصفه شب بود، زل زده بودم به سقف و آهنگ تو گوشم پلی میشد. گوشی تو دستم لرزید ، یه عکس فرستاده بود بازش که کردم از تعجب تو جام نیم خیز شدم ، پاشدم آروم پنجره اتاقو باز کردم و پایینو نگا کردم . اونطرف خیابون روی نیمکت گوشه پارک نشسته بود . براش نوشتم: سابقه نداشته این وقت شب بیدار باشی، اینجا چیکار میکنی؟ نوشت: خوابم نمیبره دلتنگی نمیذاره بخوابم . اون لحظه با خودم گفتم کاش طبقه سوم نبودیم تا میتونستم بهتر نگاش کنم ، یهو لرزم گرفت آخه یه باد خنکی میومد؛ پیام دادم: سرده، توام که طبق معمول چیزی تنت نیس پاشو برو خونه . نمیدونم چم شده بود واقعا نمیدونم، صورتم خیس شده بود از وقتی رفت و من از پنجره دل کندم و اومده بودم تو رخت خواب آروم نمیگرفتم تو یه موقعیت شعری مثل این بودم :
“چه شد در من
نمیدانم
فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم
که خیلی دوستت دارم “
هیچ وقت بهش نگفته بودم عاشقتم چون فکر میکردم هنوز حسم عشق نیست ، تا حدود زیادی میشناختمش ولی دروغه اگه بگم ایده آل من بود .روز اولی که دیدمش هیچ وقت فکر نمیکردم به اینجا برسیم! دقیقا زمانی که داشت سعی میکرد دوست داشتنشو ثابت کنه ، بهش دلبسته بودم؛ اما ازون شب حس میکردم واقعا عاشقم ،
نمیخواستم پنهون کنم بهش پیام دادم :”به نظر من آدما فقط یه بار عاشق میشن و من همین یه بار عاشق تو شدم” گوشی رو گذاشتم کنار و سرمو گذاشتم رو بالش و اجازه دادم اشکام راهشونو پیدا کنن صفحه گوشی روشن شد، داشت زنگ میزد جواب دادم و سرمو برم زیر پتو اون از شوق و ذوقش گفت من از شوق و ترسم ، ازم خواست زود بخوابم که فردا بتونیم همو ببینیم .گوشیو گذاشتم زیر بالش اما مگه میشدخوابید؟ از اول مسیر تا اینجایی که بودمو تصور کردم که بفهمم درسته اسم این تجربه بهترین کلمه ی زندگیم یا همون عشق باشه ؟
یاد یه جمله ای از محمد ابراهیم جعفری افتادم که میگفت :”میخواهی بمان میخواهی برو،رفتن تو دل انگیز تر از آمدن دیگری است” نور خورشید کم کم از پنجره نفوذ میکرد و تاریکی اتاق کم میشد ،پلکام سنگین بودن اما مغزم هنوز هوشیار بود . پاشدم رفتم سراغ دفترچه خاطرات و تاریخ روز روی بالای صفحه نوشتم و تنها یک جمله رو وسط صفحه ازون روز به یادگار ثبت کردم:
و تنها عاشق شدن است که اهمیت دارد مابقی هر چه هست اضافات است…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مصیماه گفت:

    پرداختن به عشق زیباست ولی در این نوشته چه اتفاقی افتاد ؟ چه سوالی در ذهن مخاطب ایجاد شد؟ چه شگفتی‌ای در پایان داشت؟
    قلم زیبایی دارید و این نوشته‌ی ادبی و خاطره‌گونه رو زیبا بیان کردید.

    • سیما صادقیان گفت:

      عناصر داستانی اش ضعیف بود
      شروع
      اوج
      پایان
      بیشتر شبیه به خاطره بود.بدون اینکه هیچ اوج داستانی خاصی داشته باشه…

      • مهرشید قاسمی گفت:

        متشکرم که زمان گذاشتین و خوندین 🌹🌹🌹
        آره باید روش کار کنم بیشتر به سمت دلنوشته و خاطره رفته گمونم

    • مهرشید قاسمی گفت:

      ممنونم که وقت گذاشتین و سپاس از نظر ارزشمندتون 🌹
      آره یکم از داستان منحرف شده به سمت دلنوشته بنظرم

  2. زهرا پورمهدیان گفت:

    این داستانت رو از همه قوی تر حس کردم.
    نقل قول گویی ات و اون شعری که وسطش گفتی خیلی جالب بود.
    موفق باشی عزیزم

  3. طاهره گفت:

    عالی‌بود🌹

  4. فرناز گفت:

    (و تنها عاشق شدن است که اهمیت دارد مابقی هر چه هست اضافات است…)
    چقدر اين جمله به دلم چسبيد❤️❤️
    موفق باشي عزيزم