تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

همسایه
نویسنده: الهام داودی

خانم صولتی از همسایه های قدیم ما بود . آن زمان ، رفت و آمد ها زیاد بود مخصوصا با همسایه ها که یک جورایی از فامیل هم نزدیکتر بودند . بین همه همسایه ها خانم صولتی علاقه ی عجیبی به آمد و شد داشت . صولتی، فامیلیِ شوهرش بود. ما هم طبق عادت به این اسم صدایش می کردیم . 

خانم صولتی با همه ی زن های همسایه فرق داشت ! راستش را بخواهید من که اصلا دوست نداشتم ببینمش . هر وقت مرا می دید یک چیزی می پراند : ” دختر موهاتو بذار تو ؛ چرا اینجوری صحبت می کنی؟ چرا مانتوت این رنگیه ؟ چرا ابروی چپت دوتا دونه کمتر از اون یکیه ؟ چرا فلان روز ساعت ۸ اومدی خونه ؟ مگه کلاست ۶ تموم نشده بود ؟! و … “

اگر فقط به من بسنده می کرد ، مشکلی نبود می گفتم که فقط با من این طوری برخورد می کند اما نه. کلا ایشان از در خانه یِ هر کسی که وارد می شد ، اهل خانه باید به کارآگاه صولتی جواب پس می دادند ؛ دیگر طوری شده بود که هر کسی، هر کاری که می خواست انجام دهد؛ اول توی ذهنش دو دوتا چهار تا می کرد که اگر خانم صولتی آمد و پرس وجو کرد ، چه باید بگوید!

خودِ من، هربار که صدای زنگ خانه مان را می شنیدم، دنیا روی سرم آوار می شد. ای وای دوباره خانم صولتی پیدایش شد . آخر، نمی دانید که؛ توی خانه امکان نداشت سوراخ سمبه ای باشد و ایشان نداند. محال بود مهمانی هایمان، شام و ناهارمان و حتی ساعت خواب و بیداریمان را نداند. اصلا مگر می شد جُم خورد؛ ماشاالله آمار همه چیز دستش بود .

کوچه ی ما یک کوچه ی درازی بود با چیزی حدود سی تا خانواده ؛ اگر حتی توی هر خانه فقط دو نفر زندگی می کردند ، می شد شصت نفر. من همیشه برایم سوال بود که این خانم چگونه آمارِ رفت و آمد، شغل، درآمد ماهیانه و میزان اعتقادات خانواده، تاریخ دقیق بگو مگوها و نوع غذای مصرفی شصت نفر را به طور دقیق داشت آن هم با همه ی مخلفات !!!

مطمئنم حداقل دویست مورد دیگر را از قلم انداختم. واقعا چگونه می توانست ؟ همیشه این سوال را از خودم می پرسیدم و تهش می رسیدم به اینکه حتما تویِ  این آدم ، ده یا بیشتر از آن ، آدم نامرئی وجود دارد که به طور نامحسوس به او کمک می کنند!

حالا از این ها بگذریم. چیزی که بیشتر از همه روی مخم بود. این که عادت داشت بیاید و اخبار هر خانه رو به طور جداگانه و طبقه بندی شده با چاشنیِ جفنگیات و داوری های خودش به اطلاعمان برساند! البته که دستش رو شده بود و دیگر همه می شناختندش. بهتر بگویم، دیگر حنایش پیشِ کسی رنگی نداشت .

یک بار  آمده بود خانه ی ما.  نزدیکِ عید بود.  من یک مانتوی زرشکی خریده بودم که خیلی دوستش داشتم. مانتو را پوشیده بودم و جلوی آینه برای خودم می رقصیدم. حواسم نبود که دارد زیرچشمی مرا می بیند. یکهو انگار که دیگر به مرز منفجر شدن رسیده باشد، از جایش بلند شد و به طرف من آمد. سرم را که برگرداندم یک لحظه جا خوردم‌. از شدت عصبانیتش ترسیدم. زبانم بند آمد. یک نگاه خصمانه به سر تا پای من انداخت. قیافه اش را کج و معوج کرد و گفت : ” اییییش ، این دیگه چیه خریدی ؟ عینهو گونی می مونه ، زشت که بودی زشت تر شدی ، با اون هیکل مسخره ؛ رنگشو ببین عین لباس شمر ، خاک تو سرت کنن با اون سلیقه ات ، اَه … ” 

باور کنید سی ثانیه نشد این ها را گفت ، چادر چخماق کرد و رفت…

من همچنان مبهوت مانده بودم که چه شد؟ چرا یکهو قاطی کرد؟ اصلا گیریم مانتوی من زشت ترین مانتوی دنیا بود ولی آخر چه ربطی به او داشت ؟؟؟

بغض داشت خفه ام می کرد. فقط رفتم توی اتاقم. در را محکم بستم. دلم می خواست ساعت ها گریه کنم. مادرم بدو بدو دنبالم آمد و در را باز کرد .

همین که خواستم به مادر بگویم که تنهایم بگذارد؛ گفت:” ببین هیچی نگو فقط گوش کن” دستم را گرفت و مرا جلوی آینه برد.  گفت : ” ببین خودت نگاه کن ، تو زشتی ؟ تو هیکل بدی داری ؟ از رنگ مانتوت بدت میاد ؟ مانتوت مثل گونیه؟ “

اشک هایم سرازیر شده بود و نگاهی به خودم کردم و گفتم : “نه… “

مادرم اشک هایم را پاک کرد و گفت : ” خب پس چی ؟ وقتی خودت از خودت راضی هستی و لباستو دوست داری دیگه چه فرقی میکنه برات که کی، چی بگه ؟ “

و ادامه داد : ” ببین دخترم ، آدمایی هستن که از دیدن خوشحالی و موفقیت دیگران نمیتونن لذت ببرن و برعکس انقدر حرص و جوش میخورن که زندگی رو برای خودشون زهرمار میکنن ! آدمایی که انقدر درون تیره و زشتی دارن که حتی اگه همه زیبایی ، ثروت و موفقیت دنیا رو هم به دست بیارن باز چشمشون به اینه که بقیه چی دارن و چجور زندگی می کنن … حیف نیست به خاطر این آدما چشمات اشکی بشه ؟ تو نباید به حرفاشون اهمیت بدی و فقط براشون دعا کن که بتونن از زندگی دیگران دست بردارن و خودشونم یه کم زندگی کنن ! “

از همان موقع حرف های مامانم، آویزه ی گوشم شد که امثال خانم صولتی را به وفور در طول زندگی و به شکل های مختلف خواهم دید. این ادم ها همه، به نوعی بیماری خطرناک مبتلا هستند و آنقدر خودشان را دِق می دهند که دیر یا زود خودشان کلکِ خودشان را میکَنند …

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مهرشید قاسمی گفت:

    بسیار عالی

  2. حسین گفت:

    عالی بود چقد خندیدم عجب خانم فضولی البته همه جا پیدا میشه . و درود بر حرف های زیبای مادر