تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادرانه
نویسنده: هانیه مرادی

مادرانه
دختر جوان پشت در اتاق عمل قدم میزد چند بار طول و عرض راهرو بیمارستان را بالا پایین رفته بود و حالا کاملا میدانست سرامیک خاکستریِ راهرو تناسبی با دیوارهای سبز رنگ ندارد و حتی می دانست مهتابی های سقف یک در میان کار میکنند، از حدود سه ساعت پیش تا حالا که برای تکمیل پایان نامه ش منتظر ملاقات با پزشک بود، هر کسی از در اتاق عمل بیرون آمده بود به جز پزشک!
به سمت در راهرو رفت و نگاهی به حیاط بیمارستان انداخت،برف حیاط را سپید پوش کرده بود و شدت بارش نسبتا بیشتر شده بود حیاط خلوت بود و رد ماشین هایی که رد شده بودند روی زمین نقش بسته بود.
صدای باز و بسته شدن در اتاق نگاه او را دوباره به داخل راهرو کشاند پرستاری با یک تخت چرخ دار مخصوص حمل نوزاد وارد شد
خانم مسنی که روی صندلی فلزی کنار دیوار نشسته بود برخاست و سراسیمه نزد پرستار آمد و پرسید: بچه ی ساراست؟ پرستار آرام جواب داد: نه مادر جان
خانم مسن سرش را با حالت خستگی به دیوار تکیه داد و دانه های تسبیح را لمس کرد و زیر لب ذکری گفت و به ساعت انتهای راهرو نگاهی انداخت و رو به دختر جوان کرد و پرسید: منتظر زایمان چه کسی هستید؟ دختر جوان بدون اینکه نگاهی به او بیندازد گفت : هیچ کس با پرشک قرار ملاقات دارم… زن مسن ادامه داد ” از دو ماه قبل که دخترم تصادف کرد، یه پام بیمارستانه یه پام خونه … اما از دیشب دلم مثل سیر و سرکه می جوشید به دلم برات شده بود اتفاقی می افته که همین طورم شد از بیمارستان زنگ زدن اولش فکر کردم شاید سارا به هوش اومده باشه اما بعدش گفتن موعد زایمان شده”
دختر جوان که شوکه شده بود به سمت زن مسن آمد و با مهربانی به چهره ش نگاه کرد زن پرسید؟ “من که سوادم قد نمیده اما شما تا حالا شنیدی که یکی به هوش نباشه اما بچه ش توی شکمش دووم بیاره؟” زن این را که گفت نتوانست دیگر طاقت بیاورد و مانع بارش چشمانش شود و چادرش را جلو کشید و صورتش را زیر چادر پنهان کرد
دختر جوان سریع از آب سرد کن توی راهرو یک لیوان آب برای او آورد و به دستش داد و بعد جلوی پایش نیم خیز شد و گفت: “باید خوشحال باشید که نوه تون داره به دنیا میاد”
صدای زن که لا به لای هق هق گریه گم می شد و گلایه وار گفت: “نمیفهمم حکمت این بچه چیه باباش که تو تصادف در جا تموم کرد و مادرشم که این طور …”
دختر جوان بهت زده و غم انگیز به زن مسن نگاه میکرد و زن متوجه نگاه او شد و گفت: “ببخشید نمیدونم چرا دارم اینارو به شما میگم ولی گفتنش آرومم میکنه … ” دختر جوان با مهربانی گفت: “بگو مادر جان”
زن از کیف دستی ش لباس نوزادی بیرون آورد که به رنگ آب اسمانی زیبایی بود گفت :” سارا خیاطی بلد بود اینارو خودش دوخته بود تا وقتی پسرش را به خانه می اورد این لباس ها را بپوشاند من هم اینارو با آوردم و با خودم گفتم اگر یک درصد بچه ش زنده به دنیا آمد همان کاری را بکنم که سارا میخواست “
دختر جوان متوجه صدای در اتاق عمل شد پرستار با یک تخت چرخ دار مخصوص حمل نوزاد از اتاق بیرون امد دختر جوان با عجله به سمت او رفت و پرسید به دنیا اومد؟ پرستاری با لبخند ملیح رو به آنها گفت تبریک میگم سالم به دنیا اومد…
زن مسن اشک گوشه چشمش را با دنباله روسری ش پاک کرد و لبخندی زد انگار همه ی برف های دل او آب شد و جای همه ی یخبندان ها جوانه سبز امید رویید و با لبخند به سمت پرستار آمد ، پرستار مشغول صحبت کردن با زن شد و تخت چرخ دار را حرکت داد و از راهرو خارج شدند
دختر جوان با چشمانی اشک بار منتظر پزشک بود…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    موضوع خیلی جالب بود
    موضوع تصادف یه‌جور کلیشه داره ولی شما با این موضوع از کلیشه درآورده بودینش😃
    فقط کاش دیالوگ ها صمیمی تر و محاوره ای تر بود
    موفق باشید