تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قهرمان
نویسنده: مریم حسنلو


از پشت شیشه خنده روی صورتش مشخص بود. اما نه خبری از خرناس کشیدنش است و نه بوی گوسفندی می آید. آرام و بی صدا به سقف خیره شده است حتما دنبال آسمان پر ستاره می گردد ولی سقف سفید اتاق مانعی برای دیدن دریا وارونه می شود.
لوله ی خرطومی که از دهانش عبور دادن او را شبیه قیلون چوبی و قدیمی مادربزرگ کرده است. حضور مرا حس نمی کند. شاید خرطومی که به حلقش وصل شده است اجازه نمی دهد تا گردن خود را کج کند و نگاهی به من کند.
انگشت های دستم را قلاب کردم و خواستم با پشت دست چند ضربه به شیشه بزنم. دستم تا نزدیکی شیشه آمد ولی جرات ضربه زدن را نداشتم و منصرف شدم. نور چشمم را می زد و اشک های ریزی از گونه ام سر می خورد.
آفتاب چشمم را می زد. مادر بزرگ صدایم کرد با صدای لرزان و گرفته می گفت:« ننه جان جلوی آفتاب ایستادی خون دماغ می شوی. اون قیلون چوبی را بردار و بیا تو».
دستم را روی چشمانم سایبان کردم و به پنچره تکیه دادم. داغی شیشه دستم را گرم کرد. از پنجره قدی داخل اتاق را دید زدم. استکان کمر باریک چای جلویش بود و داشت با رادیو دایی بهرام ور می رفت. چقدر درشت و قوی بود با موهای خرمایش شبیه خرس گندی بود که داشت با کندوی عسل ور می رفت.
چشمش را از ضبط صوت گرفت و سرش را بالا آورد. نگاهش به نگاهم افتاد. با قهقه که بیش تر شبیه خرناس بود گفت:«میای داخل یا بیام حیاط تا کبابت کنم».
استکان چای داخل دستش گم شد و فقط با یک قلوب سر کشید.نوار کاست مشکی رنگ را داخل ضبط گذاشت و دکمه اش را فشار داد.
صدای آهنگ هایده به گوش رسید. با آهنگ همراه شد انگار که آهنگ او را به سفر دوری برده باشد با صدای خشن ولی با احساس نجوا می کرد
«سلام ای بهترینم/ هنوز عاشق ترینم/ اگر از آشیونه دور دورم/ غم عشقت توقلبم مونده بازم» صدای مادربزرگ او را از افکارش بیرون کشید. ضبط صوت را زمین گذاشت و از جایش بلند شد.
تا لبه پنچره نزدیک شد و دستایش را بلند کرد مثل خرسی بود که برای شکار آماده بود و می خواست آهو بچه ای را شکار کند. با خیز برداشتنش ترسیدم و چند قدم عقب تر رفتم.
ننه لنگه دیگر در را باز کرده بود تا هیکل قوی و درشت قهرمان راحت تر از در ورودی بیرون بیاد. همین که از در بیرون آمد بوی گوسفند و گله تو فضای حیاط پیچید. به سمت در کوچه فرار کردم. دستی قوی و مهربان مرا به آغوش کشید.
دستی روی دوشم نشست مادر بود. برگشتم به چشم های سرخ و پف شده اش نگاه کردم. بغضم را فرو خوردم و سرم را پایین انداختم.
مادر با گریه گفت:« می خواهد تو را ببیند».
قطره اشک در چشمم حلقه بست. مادر با انگشت چند ضربه به شیشه زد که حصاری بین ما و قهرمان بود.
خرس مهربان سرش را به سمت شیشه کمی خم کرد و نگاهش را به نگاهم دوخت. لبم را به دندان گرفتم و به زور بغض خود را فرو خوردم.
دستم را روی شیشه سایبان کردم تا داخل بخش را خوب ببینم. دستش را به آرامی بلند کرد و با اشاره خواست وارد اتاقش شوم.
به کمک پرستار فرم آبی رنگی به تن کردم و دمپایی سفید رنگ بخش را پا زدم. آرام به تختش نزدیک شدم. چشمایش پر از حرف بود ولی لوله خرطومی اجازه نمی داد. حرفی را روی زبانش بنشیند. دستم را نزدیک بردم و دستش را آرام فشردم.
دایی بهرام مرا در حصار بازو های قویش زندانی کرده بود و اجازه نمی داد تا فرار کنم. با خنده می گفت: «قهرمان گرفتمش».
در بغل دایی دست و پا می زدم و جیغ می کشیدم. با التماس می گفتم:« دایی تو را به خدا رهایم کن».
از خرس گنده که بوی گوسفند می داد؛ می ترسیدم. روی کف حیاط چهار دست و پا نشست داغی سرامیک کف دست های قوی و زمختش را نوازش کرد. سرش را پایین انداخت. موهای خرمایش با تابش آفتاب مثل جواهر می درخشید. خرناس بلندی سر کشید و با صدای از حنجره خود بیرون می داد. محکم می گفت:«الان می خورمت»
بغل دایی بهرام در هوا دست وپا می زدم واز ترس به خود می لرزیدم. از همان اولین دیدار از قهرمان می ترسیدم. از هیکل قوی و درشتش که او را شبیه خرس کرده بود می ترسیدم. با دست های پینه بست و قویش مرا از آغوش دایی گرفت و با دست داغ و زمختش دستم را گرفت و با مهربانی گفت: « آسمان وقتی که آبی است؛ زیباست. مثل دریا و شب وقتی که ستاره ها مثل الماس می درخشند دیدنی است»
لب های خود را دور گردنم نشاندو آرام زمزمه کرد و گفت:«الان می خورمت»
چشم هایش از خوشحالی می درخشید و حلقه های سفیدی در داخل چشم هایش برق می زد.
با ترس گفتم:« تو خرس هستی. بوی گوسفند هم می دی»
صورتش را به صورتم مالید. ته ریشش مانند تیغ های جوجه تیغی روی پوستم فرو می رفت با خنده گفت:« به به بوی بره می آید»
از رفتارش خنده ام گرفت. دستم را رها کرد و بغلم گرفت و گفت:« خرس مهربان بره ها را دوست دارد»
دستم را دور گردنش انداختم و گفتم: «خرس مهربان دوستت دارم»
دستش سرد بود. پلک هایش روی هم فرو آمد و صدای جیغ دستگاه تنفس بلند شد. دستش را به آرامی تکان دادم. دیگر نمی شد دست قویش را بلند کرد. سنگین و بی جان شده بود.
ستارگان آسمان یکی یکی چشمک می زدند و در شب مهمانی به پا کرده بودند. دور خرس مهربان نشسته بودند و برای من دست تکان می دادند.
مریم حسنلو ۲۲ اردیبهشت سال ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما