تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نزدیکتر از رگ گردن
نویسنده: طاهر علیزاده

– مصطفی!
ندا از آسمان سیاه آمد. با صدایی گرم ولی نه چندان مهربان. چشمان مصطفی بخاطر پر از غبار بودن فضا، جایی را نمیدید. انگار در دشتی از شن و ماسه های داغ، طوفانی وزیده باشد. ابتدای روز که از خواب بیدار شده بود هزاران نفر اطرافش بودند. هرکس به سمتی میرفت. اکنون اما تنها بود. صدایی او را به این جهت کشانده بود. و اکنون در انتهای راهش، صدا قطع شده بود. ایستاده در مقابل این دیوار بلند سنگی خوابش برده بود و با نهیب دوباره صدا، بیدار شده بود.دشت بی انتهای پشت سرش را نگاه کرد. از افق که محو در غباری نارنجی بود سیاهی عجیبی به سمت او می آمد. عرق ترس را بر تیره پشتش حس کرد. از تاریکی میترسید. از تاریکی که هرلحظه بیشتر میشد. از بالای دیوار باریکه نوری دیده میشد. میدانست پشت این دیوار بلند روشن بود. پشت این دیوار که از دو سمت تا بینهایت ادامه داشت، پر از نور بود. تاریکی مانند یک ابر نزدیک میشد. با نزدیک‌تر شدن آن ابر تاریک ، از درونش صدای فریادهایی می‌شنید . فریادهایی که فقط در یک حالت از حنجره آدمی بیرون می آمد. وحشت. و درد. درد بی اندازه بیشتر از تاب و تحمل!هر انسانی. دوباره دیوار را نگاه کرد.هیچ منفذی نداشت.دوباره صدایی آمد!

-مصطفی! بیاد بیاور….به من رو کن تا استجابتت کنم

با خود گفت: “چه میگوید؟ در این برهوت؟ رو به کدام سمت کنم تا ببینمت؟”

دوباره پشت سر را نگاه کرد. ابر تاریک تقریبا به او رسیده بود و از دلش صداهایی ترسناک بیرون می آمد. قطعا او را در خود میبلعید. ناگهان بیاد آورد. بیاد آورد که با وجود تمام بدیهایش، هرگاه دچار مصیبت میشد، به آسمان نگاهی می انداخت و طلب کمک میکرد. چون با وجود همه یاغیگریهایش به خدا ایمان داشت. تاریکی به او رسید. میتوانست دقیقا پشت مهره های گردن احساسش کند. سر به سوی آسمان بلند کرد. با آخرین امید صدایش زد. پیش از آنکه چشمهایش کاملا در تاریکی کور شود، دقیقا لحظه قبل از بسته شدن چشمانش، دست نورانی را دید که به طرفش می آمد….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان جالب و عجیبی بود
    خسته نباشید