تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پستچی خدایان
نویسنده: طاهر علیزاده

یولا چمدان قدیمی اش را باز کرد. این چمدان بعد از مرگ شوهرش به او هدیه شده بود بعد از مرگ شوهرش، او سفارشات و سوغاتی های همسایه ها را از شهر میگرفت و برایشان میآورد. آنها هم هوایش را داشتند و در گذران زندگی به او کمک میکردند. همه سوغاتی ها و سفارشها براحتی داخلش جا میشد.  چمدان زیبایی بود. رویه ای سیاه و براق از چرمی شبیه پوست مار داشت.شاید هم به پولکهای ماهی شبیه بود. سطح آن با الماسها و جواهرات ریز زیادی به طور خاص تزیین شده بود. طرح چینش آنها  نیز عینا مثل صور فلکی آسمان بود.هر ۱۲ برج فلکی دور تا دور آن نقش بسته بود و زمرد آبی رنگی به نماد زمین درست در مرکز انها قرار دشت. دستگیره ای بزرگ و محکم از جنس شاخ گوزن داشت.  سطح چمدان یکدست بود. مثل یک تکه سنگ. انگار هیچ منفذی نداشته باشد. طرز باز شد خاصی داشت. باید دست چپ و راست خود را  بر روی دو برجستگی  کوچک درست وسط هر دو عرض چمدان میگذاشتی و آنها را همزمان بین دو انگشت فشار میدادی.از نزدیک که نگاه میکردی برجستگی‌ها بشکل جمجمه یک لاکپشت با دهانی نیمه باز بود که با فشار دست دهان جمجمه بسته میشد و بعد از یک صدای زنگوله مانند ضعیف از داخل چمدان، خش خشی میکرد و از جایی که باید زیپش باشد یک نوار طلایی بیرون میزد و از همانجا و مثل یک چمدان معمولی باز میشد. اما داخلش مثل یک چمدان معمولی نبود.
داخلش به دو قسمت تقسیم میشد. نیمه راست آستری سفید و نیمه چپ آستری سیاه و مات داشت. بین دو نیمه را حریری طلایی رنگ از هم جدا می‌کرد.
نیمه چپ، مخصوص کلافهای نخی بود که سه خواهر پیر و مجرد می ریسیدند. این کلافها و ریسمانها در رنگها و ضخامتهای متنوعی بودند. کاربردهای جالبی هم داشتند. همسايه‌ها این نخها را برای بازی با آدمکهای خیمه شب بازی دست‌ساز خود نیاز داشتند.

نیمه راست مخصوص شیشه ها بود. قسمتی که آستری سفید و همچون ابریشم نرم داشت . بطری های کوچک و بزرگی که درونش مایعات یا پوردهای رنگی خاصی که میدرخشیدند. کاربرد اینها را هم در همان عروسک بازی همسایه دیده بود.با این توضیح  که آنها در قسمت توخالی سر عروسکها میریختند یا روی بدن‌شان میپاشیدند و ادمکهای چوبی طوری بحرکت در می‌آمدند که انگار جان داشتند اما درواقع آن ریسمانها همیشه محدودشان میکرد.

سمت داخلی درِ چمدان هم آستری طلایی رنگ داشت که پر از نوشته هایی با خطی شبیه به هیروگلیف بود. در مرکز این سطح پر از حروف و نماد ها، یک فرورفتگی دایره ای شکل وجود داشت که به اندازه یک سیب متوسط خالی بود.این قسمت دقیقا زیر همان زمرد آبی رنگ بود که روی سطح چمدان جاخوش کرده بود. بنظر میرسید تمام آن حروف و نمادها دور آن دایره میچرخند. .

بعد از پایان بسته بندی یولا در چمدان را بست و دو جمجمه استخوانی کوچک دوطرف که با آنها چمدان باز میشد را چرخاند. صدای دینگ کوچکی از داخل چمدان آمد و نوار طلایی دور تا دور چمدان شروع به ناپدید شدن کرد و بعد از چند لحظه دیگر اثری از آن نبود. چمدان را روی زمین گذاشت و بر روی چرخهای استخوانی رنگش (شاید هم جنس واقعی اش استخوان بود. کسی چه میداند خواننده عزیز) آن را دنبال خود کشاند. سوار کالسکه ای شد که یک اسب دال به نام هیپوگریف آن را میکشید. هیپوگریف که دید صاحبش سوار بر کالسکه شده به طرف خانه حرکت کرد.

یولا در راه به چمدان خیره شده بود. میدانست اکنون همه در خانه او منتظرند.صحنه ای تکراری…. میترا و نوادگانش اول از هنه جلو میآمدند.. زئوس و همسران متعددش غرغر میکرد.. اودین ولی نسبت به بقیه خدایان صبورتر و متین تر بود. اما نه صبورتر و متین تر از بودا.
با وجود تفاوتهای بسیار زیاد ظاهری و اخلاقی همه آنها با هم، یک چیز بین شان مشترک بود. علاقه به محتویات چمدان! چرا که هرچه برای بازی با عروسکهای خیمه شب بازی شان لازم داشتند در آن بود. یولا همانطور که چمدان را نگاه میکرد چشمش به زمرد آبی افتاد. پشت این زمرد حفره ای بود که بعد از باز شدن چمدان، هرکدام از همسايه‌ها باید سنگ مخصوص خود را در آن حفره قرار میداد. این سنگها میراث آبا و اجدادی هرکدام شان بود. سنگ خانوادگی هرکدام از همسایه‌ها رنگ و طرح خاصی داشت ولی اندازه و شکل ها یکسان بود. این سنگ قدرتی داشت که میتوانست از طریق چمدان، به نخها و ریسمان ها و بطریهای شیشه ای انرژی و خاصیت های مورد نظر صاحب‌ سنگ را منتقل کند.اگر چمدان این خاصیت  را منتقل نمیکرد، نخها زود پاره میشدند و بطریهای شیشه ای و محتویاتش بی‌خاصیت بودند.اینکار فقط از طریق چمدان مقدور بود. با قرار دادن سنگ در حفره، تمام حروف طلاکوب اطراف آن شروع به درخشش عجیبی میکرد و جریان روشنی از نور مثل یک باریکه آب به سمت دستگیره شاخ گوزنی میرفت و از نوک هرکدام از شاخها در بالاترین نقطه از دستگیره سه قطره روشن شروع به ترشح میکرد. قطره ها را باید با یک لیوان آب ترکیب میکردند و روی ریسمانها و بطری ها اسپری میشد. به همین سادگی. ولی در عین حال مهم و اصولی.
رسیدند. یولا چمدان را برداشت و بطرف خانه براه افتاد تا دوباره شاهد بازی همشایه ها، با عروسکهایشان باشد.

 

پ نوشت:

*یولا زن دوم هرکوله
*هرکول پسر زئوسه
*میترا خدای خدایان خیلی قدیم قدیمای ایرانه
*بودا ک خب آشناست
*اودین خدای خدایان بیشتر اروپا و اونوراست
*زئوس خدای خدایان روم و یونان و اینوتراست
*اون سه خواهر بافنده های سرنوشتند که به مویرای مشهورن و نخها نخهای سرنوشت آدمیان هستش
*بطری و محتویاتش اختیارات انسانه
*نخها جبریات انسانه

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان جالبی بود
    اینکه آخرش پی نوشت گذاشته بودین هم خیلی جالب بود