تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شهربانو
نویسنده: مسعود اکبری

بی بی در حالی که دیگ برنجی را خالی می کرد با صدایی بلند که کمی با تندی آمیخته بود،گفت:«دخترا زود بیایین اینجا کارتون دارم.»
بی بی دو دختر داشت.دختر کوچکتر که کمی بیشتر از هفت سال سن داشت نامش شهربانو بود.دختری بود لاغر اندام با صورتی گردکه همیشه لبخندی بر لبانش نقش بسته بود.
اما دختر بزرگتر اندکی از اخلاق مادرش را به ارث برده بود و روحیه ی تند خویی داشت.برخلاف خواهرش چاق بود و قسمتی از صورتش را سالک پوشانده بود.اما به مانند او دختری سخت کوش و خوش قلب بود.
نامش زهرا بود و به تازگی سیزده سالش تمام شده بود.
نزدیک های ظهر بود و خورشید خانم در آسمان پرتو می افشاند.و صدای آواز گنجشک ها مثل یک موسیقی دل انگیز روح را نوازش می داد.
بی بی رو به بچه ها کرد و گفت«وقتشه که گوسفندارو ببرین چرا،از دیروز تا حالا چیزی نخوردن و گرنه سقط میشن.»
اما شهربانو احساس خوبی نداشت چیزی در درونش می گفت که امروز قرار است اتفاق بدی بیفتد.آرام و قرار نداشت.با اخم گفت:«من امروز نمیرم ته دلم میگه امروز قراره یه اتفاق بدی بیفته.»بی بی ناگهان از کوره در رفت وبا عصبانیت گفت:«یعنی چی که نمیرم.این حرف ها یعنی چی.زود آماده شین برین.»سپس با چشم غره ایی به سمت آشپزخانه رهسپار شد.شهربانو دید که چاره ایی جز رفتن ندارد.با ترشرویی رو به زهرا کرد و گفت«:زود تموم کنیم بیایم خونه».زهرا گفت:«انقد غر نزن حالا.حتما دیشب خواب بد دیدی دوباره.قرار نیست اتفاقی بیفته.»
در چوبی خانه را که به سبک قلعه های قرون وسطایی بود گشودند و گوسفند ها را یک به یک وبا نظم و ترتیب خاصی به بیرون هدایت کردند.
در راه ذهن شهربانو همچنان مشغول بود و یک جا بند نمی شد.برخلاف عادت همیشه اش مشغول نوزاش گوسفندان و یا لی لی کردن نبود.
اندکی بعد به چراگاه رسیدند.گوسفندان به چرا مشغول شدند،و زهرا برای فرار از گرمای هوا به زیر درخت کنار پناه برد.
همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت و شهربانو داشت گوسفندی را که از گله جدا افتاده بود با زور به بقیه نزدیک می ساخت.
که ناگهان دید سگی خال خالی با لکه های سیاه و سفید بر روی پوستش به سمت او خیز برداشته.با نگرانی داد زد«زهرا زهرا،اون سگه رو ببین داره میاد سمت من میخواد منو گاز بگیره»زهرا با بی اعتنایی جواب داد:«اون سگ حاج مراد به ما کاری نداره اون گوسفندم ول نکنی در بره ها»شهربانو دلش می خواست از آنجا فرار کند اما به حرف خواهرش گوش داد. ناگهان سگ خال دار با یک جهش به رویش پرید و بازوی راستش را گاز گرفت.زهرا که ترس ورش داشته بود با دودست به سر خود زد و با صدای بلند داد زد،بدبخت شدیم.و به سمت خواهرش رفت تا اورا نجات بدهد.سنگی کوچک برداشت و آن را به طرف سگ پرتاب کرد.سنگ به سگ نرسید،اما سگ که احساس خطر کرده بود پا به فرار گذاشت. شهربانو علی رغم درد شدید،بازویش را گرفت و با بی اعتنایی به زهرا با دو به سمت خانه رفت.
بی بی که صدای داد و فریاد شنیده بود با عجله و هراسان خودش را به دم در رسانید.دخترش را غرق در خون دید.خشکش زده بود.به سختی خودش را به او نزدیک کرد و تا دستش را بگیرد.اما شهربانو با تندی دستش را پس زد و گفت:«حالا دلت خنک شد منو خوراک سگ کردی»بی بی زد زیر گریه.نمی دانست چه بگوید.اندکی بعد دایی حسن با وانت آبی قدیمیش که از تمیزی برق میزد از راه رسید.زهرا به او خبر داده بود که چه اتفاقی افتاده. سریع سوار ماشین شدند وبه طرف بیمارستان حرکت کردند.تا بیمارستان حدود ده دقیقه راه بود.بی بی در راه مدام خودش را سرزنش می کرد. و تقصیر را از خودش می دید.کمی بعد به بیمارستان رسیدند. شهربانو را به بخش مراقبت های ویژه بردند.پرستار وارد اتاق شدخیلی سریع دست های دخترک را پانسمان کرد. و آن را به دقت با حوله ایی مخصوص بست.بی بی با دلهره از پرستار پرسید«حالا چی میشه؟زنده می مونه؟»پرستار گفت:«سگی که گازش گرفته هار بوده.پس اوضاع وخیمه.اگه سگه بمیره دخترتون هم می میره.باید دعا کنین سگه چیزیش نشه»بغض بی بی ترکید و اشک هایش سرازیر شد.پرستار دلش به حال او سوخت و سعی کرد با در آغوش کشیدنش او را دلداری بدهد.شب را باید آنجا می مانند.دایی حسن و زهرا داخل نمازخانه بیمارستان خوابیدند.و بی بی تصمیم گرفت که شب را با دخترش سپری کند.
به شهربانو کمی مسکن خورانده بودند.اندکی که دردش آرام گرفت.نزدیکای غروب خوابش برده بود.
هوا کاملا تاریک شده بود و تا چشم کار می کرد هیچ جا دیده نمی شد.
شهر در خاموشی فرو رفته بود.و پرنده پر نمی زد.سکوت مطلق بود. بی بی روی صندلی چوبی در کنار تخت دختر نشسته بود.شب تا صبح خواب به چشمش نیامد و کنار تخت شهربانو بیدار بود.با دست های پینه بسته اش موهای دخترک را نوازش می کرد،و باتمام وجودش برای زنده ماندن او دعا می کرد.
این تمام چیزی بود که او از خدا می خواست.اینکه دخترش را یکبار دیگر سالم و سرحال در حال بازی کردن ببیند.
صبح روز بعد خبر دادند که سگ مراد نمرده…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما