تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سیاره ی من
نویسنده: مهرشید قاسمی

پاهایم را روی زمین گذاشتم حیرت آور بود دیدن آن حجم از موجودات کوچک سبز رنگ که از داخل خاک سربیرون آورده اند، سرم را بالا آوردم و چشمان درشتش را نگاه کردم ،لبخند زد و گفت: هنوزاصل ماجرا را تماشا نکردی ،کمی پیاده روی کردیم حس راه رفتن میان این موجوداتی که گیاه نام داشتند لذت بخش بود یکهو ایستادم، از دیدن چیزی که میدیدم خشکم زد پس گلها این شکلی بودند، رنگارنگ و لطیف و خوش عطر ،دو سه روز اولی که از آمدنم میگذشت را فقط غرق تماشای گلها میشدم و روزهای بعد با او به صحبت کردن میپرداختم
با اینکه یک ظرف آب به من هدیه داده بود اما کم کم دلم برای سیاره ی خودم تنگ شد، سیاره ی سراسر آبم ، من در یک خشکی سر بر آورده از آب زندگی میکردم ،تنها سرگرمی من حرف زدن با موج هایی بود که به طرف خشکی می آمدند .
یک روز که کنارش نشسته بودم گفتم: میخواهم برگردم ،دلم برای خانه تنگ شده ،از حرفم خوشش نیامد ودر حالی که از من فاصله میگرفت سفینه اش را با دست نشان داد من راندن آن را بلد نبودم ولی با خودم گفتم کار سختی نیست ، سوار سفینه شدم و دکمه را یکی پس از دیگری فشار دادم بلاخره روشن شد، اهرم را رو به بالا کشیدم و سفینه از جا کنده شد؛ از زمین دور شده بودم گمانم در سیاره اش الان شب بود قطعا دلم برای این موجود پشمالوی سفید چشم قلمبه تنگ میشد. ناگهان سفینه از حرکت استاد و چراغهای قرمزی مدام به من چشمک میزدند، ناگهان سفینه با سرعت به سمتی کشیده شد جاذبه ی یک سیاره ی کوچک ما را به سمت خودکشید سیاره ای پوشیده از کاغذبود و چند درخت داشت که از آنها چیزهایی میروید به اسم مداد ،در انجا با موجودی کوچک اشنا شدم که مدام با مداد روی کاغذ ها چیزهایی میکشید ،او پوستی روشن داشت و دست هایی کوچک، بعدها اینکار را به من هم یاد داد ،کاری که به آن نوشتن میگفت، مدت زیادی گذشت تا لذت انرا کشف کردم و بعد از آن من برای همیشه در این سیاره ماندم کنار دوست کوچکم .
جاذبه ی اینجا غیر قابل وصف است و من شاید دیگر هیچ وقت نتوانم به سیاره ام برگردم اماهنوز هم گاهی دلم برای سیاره ی خودم تنگ میشود .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرشیا خلیلیان گفت:

    خیلی عالیه . داستان های شما را دوست دارم

  2. مصیماه گفت:

    فضای نوشته‌تون دلنشین و رویاگون بود و من رو یاد شازده‌کوچولو انداخت. اما با وجود دوست‌داشتنی بودن، ویژگی‌های داستان کوتاه رو نداشت. البته به نظر من تاثیرگذاری داستان مهم‌تر از اصوله وقتی می‌تونی اثر بزاری، کم‌کم با مطالعه‌ی بیشتر، به اصول هم مسلط می‌شی

  3. Rayhaneh گفت:

    برداشتی آزاد و البته هوشمندانه از شازده کوچولو. موفق باشید.

  4. مریم دلجو گفت:

    سلام مهرشید عزیزم😊چقد خاص و قشنگ بود این داستان برام..من عاشق داستان های تخیلی ام..مرسی لذت بردم..سبک نویسندگیتو دوست دارم😚

    • مهرشید قاسمی گفت:

      سلام مریم عزیز
      ممنونم که داستان رو خوندین و خوشحالم که دوست داشتین 😍
      و اینکه من کلا آدم خیال پردازی ام 🙈

  5. محمدحسین فولادی گفت:

    جالب بود خسته نباشید🌺

  6. زهرا پورمهدیان گفت:

    سلام خیلی جالب بود مهرشید جان در داستان تخیلی استعداد خیلی خوبی داری.

  7. فریده فرد گفت:

    آفرین جالب وخاص بود
    موفق باشید

  8. مسعود اکبری گفت:

    داستان در ابتدا کمی گنگ بود و درست متوجه نشدم.اما در کل قشنگ بود.پایان داستان رو واقعا دوست داشتم،غیر منتظره بود.به نظرم شما نویسنده خوبی خواهید شد.
    موفق باشید.

  9. هانیه علایی گفت:

    قشنگ بود، آفرین 🙌

  10. سبا گفت:

    داستان بسیار زیبایی بود و با خوندنش حس عجیبی بهم دست داد واقعا نوشتن به انسان احساس خوبی میده🌸

  11. پرستو انصاری گفت:

    چه جالب بود داستانتون
    اول فک کردم درمورد آدم فضایی ها و رفتن آدم به یه سیاره دیگه هستش ولی آخرش که رسیدم دیدم رو دست خوردم😃
    پایانش رو خیلی دوست داستم

  12. مهتاب جناب گفت:

    این که نوشتن رو به سیاره ای تشبیه کردین که دل کندن ازش حالا حالاها ممکن نیست رو خیلی دوست داشتم. ابتدای داستان گنگ هست و زمان و مکان و شخصیت رو نشون نمی‌ده. به نظرم روش کار کنید😊

  13. فرناز گفت:

    فوق العاده بود خيلي لذت بردم مخصوصا اون سياره كه مداد ازش مي باريد
    موفق باشي ❤️❤️