تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلوپ کرگردن های دراز
نویسنده: نازنین صفایی

عصر جمعه بود جورج به طرف سلف غذاخوری میرفت. این هفته روی یه مقاله خیلی سخت کار کرده بود هنوز هم باید چند مورد را بررسی می‌کرد. داشت با خودش فکر می کرد آخر هفته زمان مناسبی برای گذاشتن وقت روی مقاله اش است. در ضمن شاید زمانی داشته باشه با سوفیا کمی دوچرخه سواری کنه.سوفیا را از زمان تحصیل می‌شناخت خیلی دوست صمیمی محسوب نمی شدند ولی هر وقت می خواست دوچرخه‌سواری کنه به سوفیا خبر می داد

تو سلف دنیل به همراه گلوری از دور دست تکون دادند و آمدن پیش جرج که با هم غذا بخورند سالن غذاخوری دانشگاه بالای ساختمان بود. دور تا دور سالن پنجره های گرد بزرگ وجود داشت و از اونجا منظره خوبی نمایان بود. جرج همیشه دوست داشت موقع غذا خوردن داخل سلف بیاد از منظره لذت ببره .کنار یکی از همون پنجره های نیمه دایره نشسته بودند صحبت می کردند. گلوری  پیشنهاد داد که آخر هفته جورج به اونها در کلوپ کرگردن های دراز بیاد و اگر خوشش آمد به کلوپ ملحق بشه. در خصوص این کلوپ شنیده بود و می دونست خیلی ها آرزوی بودن در این کلوب را دارن. تقریباً همه همکلاسی هاش افرادی که عضو کلوپ بودن را تحسین می کردند.

جورج نمیدونست پیشنهاد را قبول کنه یا نه. بنابراین پیشنهاد داد که  بررسی می کنه و ببینه کار مقاله تا کجا پیش میره بعد به گلوری خبر میده. بعد از خوردن غذا از هم جدا شدند و به سمت کتابخانه رفت. در راه به عضویت  در کلوپ کرگردن های دراز فکر می کرد که چقدر دوست داشت عضو این گروه باشه نه به خاطر افرادش چون اونها را می‌شناخت و غیر از دو سه نفر بقیه آدمها مزخرف و یاوه گو بودند . ولی اگه عضو می‌شد می‌تونست ارزشمند جلوه کنه فکر میکرد اگه نخواد عضو کلوپ شه عقب میفته.

 تو دانشگاه یک سری کارها هست که اگر انجامش ندی یا خوشت نیاد باعث بی ارزشی و پوچی جلوی همکلاسی‌ها میشه ولی کاریش هم نمیشد کرد چون همه تو رو با عضویت تو یکی از این کلوپ ها مقایسه می‌کردند. کلافه شده بود. به سووفیا زنگ زد بعد از کمی احوالپرسی درگیری ذهنی اش رو با اون در میان گذاشت سوفیا موافق این بود که عضویت کلوپ پیشنهاد خوبیه و باعث دیده شدن جورج میشه ولی اگر جورج نمی خواست و دوست نداشت نباید این کار را می‌کرد.

یاد دبیرستانش افتاد. برای اینکه رضایت پدر و مادرش رو داشته باشه تو ورزش بیسبال رفته بود و کلی حالشو هم بازیش گرفته بودن. به خاطر  قدرت خوبی  که داشت باعث حسادت آونها می شد . بعد از کمی حرف زدن با سوفیا تلفن رو قطع کرد و همش به این فکر می کرد برای اینکه مورد قبول باشه باید دنبال بودن در کنار کسی باشه یا نه؟؟

 تقریباً نصف تصمیماتش منوط به این بود که چه شکلی تو جامعه خوب به نظر بیاد و در کنار چه کسانی می تونست بهتر به نظر بیاد.  جورج همچنان با خودش کلنجار می رفت

اخر تلفن اش را برداشت و برای گلوری پیام فرستاد

گلوری عزیز

ممنونم از اینکه من را هم به گروه خودتون دعوت کردین

 ترجیح میدهم تو کلوپ کرگردنهای دراز نباشم در

واقع انتخاب من نیست

خوب باشید

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    خسته نباشید
    اول از همه اسم داستانتون رو خیلی دوست داشتم.
    خود داستان هم زیبا بود و تم خارجکی جالبی داشت.