تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک پاکت سیگار وینستون
نویسنده: تینا

تمام اموالم روی زمین ریخته بودند. دست و پایم درد می­کرد. نمی­توانستم ازجایم بلند شوم و آن­ها را توی کیفم بگذارم. او با کفشهای نظامیش نزدیک شد.سنگین قدم برمی­داشت. نتوانستم صورتش را ببینم. نور خورشید چشمانم را می­زد. و دستم روی شن­های داغ می­سوخت. نزدیک­تر آمد. پاکت سیگارم را برداشت و با تمام سیگارهای وینستونش توی جیبش گذاشت. لیوانم را نگاهی انداخت و زیر پایش له کرد. دفترم را باز کرد، چند برگه را پاره کرد و به باد داد. و برگشت و رفت. مرا نکشت ولی قلبم را شکاند. از وقتی توی  اتوبوس چند نفر اسلحه درآوردند یکجوری خودم را بیرون کشیدم و الان اینجا گم شدم. نمی­دانم چکار کنم. با موبایلم یک پیام اس اُ اس فرستادم . نمیدانم کسی متوجه شده یا نه. باز هم اینکار را می­کنم. شاید حالم بهتر شود و خودم را بتوانم بجایی برسانم. چشمانم را می­بندم. باید از این درد لعنتی استخوانهایم خلاص شوم.

با صدای باد از خواب می­پرم. شب شده است و خبری از آفتاب  داغ نیست اما شنها هنوز گرمند. آسمان پر ستاره کویر حالم را عوض می­کند. راه می­افتم. اصلا رد یابی  بلد نیستم. فقط در کویر راه می­روم. باید به یکجایی برسم. چند ساعت از راه رفتنم گذشته. جایی را پیدا نکرده­ام. زبانم خشک شده. لبهایم ترک برداشته­اند. استخوانهایم درد گرفته­اند. روی زمین می­افتم.

پشتم می­سوزد. چشمانم را باز می­کنم. دارم کباب می­شوم. باید یک سایه پیدا کنم اما تا می­شود شن و رمل می­بینم. موبایلم را درمی­آورم. فقط یک خط باتری دارد. یک پیام دیگر می­فرستم. شاید کسی بشنود. بدون آب دوام نمی­آورم. حتما همین جا تلف می­شوم. چند قدم دیگر برمی­دارم و بعد هیچ چیز یادم نمی­آید.

دارم حرکت می­کنم. یعنی حسش را دارم. مثل اسب سواری می­ماند. صدایش می­آید تاتالاق تاتالاق. همه چیز خیلی محو است. دلم برای اسب سواری تنگ شده است. با برادرم هر جمعه می­رفتیم باشگاه و سوارکاری می­کردیم. سعی می­کردم همیشه سوار سیلمی سیاه شوم. خیلی آرام نبود ولی با من آرام بود. زین را پشتش محکم می­کردم. و به پیشانیش  و پوزه­اش دست می­کشیدم. سرش را جلو می­آورد و خودش را بمن می­مالاند. قلبم آرام می­شد و حسابی بغلش می­کردم. هرم نفسهایش تمام وجودم را پر می­کردم. دمش را در هوا تکان می­داد. آن­موقع می­پریدم روی زین. آن موقع من و اون یکی می­شدیم. اول توی پدوک گرم می­کردیم و بعد می­رفتیم که یکم چهارنعل و تخت بریم. نفس­هایمان را با هم هم آهنگ می­کردیم. یکهو نفسم تنگ می­شود و چشمانم را باز می­کنم. یک کاسه­ی آب روی صورتم می­ریزند. حالم سر جایش است در سایه هستم. زیر یک سقف. مرد محلی چیزی به عربی می­گوید و یک پیاله دستم می­دهد. صورت چروک، پوسته پوسته  وسرخم در کنار موهای سفید و خاک آلود روی سطح آب می­لغزد. می­خواهم یکهو تمام پیاله را سر بکشم اما نمی­توانم. حالم بد می­شوم. محلی­ها کمکم می­کنند. جرعه جرعه می­نوشم. نفس عمیقی می­کشم و اتاق را نگاه می­کنم. در گوشه­ی دیگری از اتاق مردی با لباس سربازی به جعبه­های سبز رنگی تکیه داده است. توی جیبش یک بسته سیگار وینستون است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. جهان منصوری گفت:

    تینای عزیز سلام
    اول از همه بزرگترین ایراد کارت رو بهت بگم: چرا با عجله می نویسی؟ چرا برنمی گردی و نوشته خودت رو چند بار بخونی و اصلاح کنی؟ حیف این داستان که سرسری نوشته شده. شما استعدادت فوق العاده ست فقط دقت نمی کنید. کلمات و جملات تکراری توی بازخونی ها دیده میشه و حذف یا جایگزین میشه. زمان و نوع فعل ها هم باید اصلاح شود. ولی معلومه نویسنده ی خوبی میشی. باز هم بنویس البته اول خودت برای نوشته ات احترام قائل باش و چند بار بازخوانیش بکن بعد به مخاطب ارائه کن.
    امیدوارم دلگیر نشده باشید و در اینده نزدیک اثار درخشان شما را بخوانیم و لذت ببریم
    درود به شما

    • تینا گفت:

      ممنونم از نظرتون. البته در اینجا بیشتر هدفم این بود که دوستان از نظر ساختاری ایرادی دیدن بهم بگن. و البته برای ویرایش وقت نگذاشتم چون بنظرم ویرایش برای بعد از این هست که مشکلات ساختاری کارم برطرف شد. 🙂

  2. فرناز گفت:

    خيلي زيبا بود ادامه بده ❤️❤️

  3. پرستو انصاری گفت:

    خیلی جالب بود😃
    داستان آدمو با خودش میبرد😃

  4. نسترن منصوری گفت:

    به به. من بسیار لذت بردم. بسیار زیبا و ملموس و توصیف فضا باعث میشد کاملا درک بشه. مرسی. موفق باشید