تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

همه چیز را درست خواهم کرد…
نویسنده: محمد سبزی خوشنام

از پله‌ها پایین می‌آید چهره درهم فرورفته اش بخوبی نشان می‌دهد که مجموعه ای از تمام حالات بد انسانی را دارد تحمل می کند؛خشم نفرت، ناراحتی،احساس گناه و…
فامیل هایشان رفته بودند چند ساعتی می‌شد منتظر رفتن آن‌ها بود این که می‌ترسید با آن‌ها روبرو شود یا خجالت می‌کشید را خودش هم نمی‌دانست.چند ساعت تمام خودش را درون اتاق حبس کرده بود تصمیمش را گرفته بود که از اتاقش بیرون بیاید و با مسائل روبرو شود.
همه در اتاق پدرش جمع بودند برادرانش خواهرش و مادرش، بقیه رفته بودند و فقط خانواده خودش در اتاق بودند اما پدرش نبود و همین مسئله باعث شد بهم بریزد جیغ بزند گریه کند و بر سر و صورت خودش بزند کسی جلویش را نگرفت که به خودش آسیب نزند یا حتی بغلش کند و بگوید خودت را جمع کن باید با این مسیله کنار بیایی. هیچ‌کس اندک تلاشی برای کم کردن یا افزودن به اندوهش نکرد همه به گونه‌ای تنفر آمیز نگاهش می‌کردند اگر شرایط او را نمی‌دیدند شاید روی سرش آوار می‌شدند و تمام عقده‌های های شان و مشکلاتی که زندگی برایشان رقم زده بود را روی سر مریم خالی می‌کردند.
همگی سکوت کرده بودند،شیون و زاریش که تمام شد با همان حالت آشفته و جنون آمیز؛ موهایی به هم ریخته،دندان هایی روی هم فشرده شده و دستانی مشت کرده جلو آمد،
و گفت که: درستش می کنم همه شما را از شر این اتفاقات نجات می‌دهم شاید پدر برنگردد اما همه‌چیز را حل می‌کنم.
برادر بزرگ‌ترش دیگر نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد چهره‌اش برافروخته شده بود، مردی بلند قد با ریش‌هایی بور و چشم‌هایی که همرنگ لباس مشکیش بودندکه به دیوار تکیه داده بود، با عصبانیت تمام داد زد که:می‌خواهی چه چیزی را درست کنی؟هان!!! جواب بده صد بار به تو نگفتم آن حرام زاده چرا تا الان عاشق تو نبوده!؟ چرا الان که پدرش با پدر مظلوم ما اختلاف پیدا کرد عاشقت شد؟ چقدر اصرار کردیم که فراموشش کن این‌همه خواستگار، یکی دیگر را انتخاب کن چرا گوش نکردی!!؟ تا الان پدرمان زیر خروارها خاک بخوابد. اگر تو عوضی جواب منفی می‌دادی
پدر شراکتش را با آن حرام‌زاده ها به هم می‌زد و الان زنده بود همه را سیاه پوش کرده ای و حالا می‌گویی می‌خواهم همه چیز را درست کنم!
چرا الان خودکشی نمی‌کنی؟! تا همه ی مارا راحت کنی به خاطر آن عوضی چندین بار خودکشی کردی، اما الان که باید اینکار را بکنی جلویمان ایستاده‌ای و مزخرف تحویلمان می دهی؟
مادر مریم سرش را به مبل تکیه داده بود مبلی که همیشه پدر مریم روی آن لم می‌داد و اخبار تماشا می‌کرد قاب عکس شوهرش را بغل گرفته بود و به نقطه‌ای خیره شده بود انگار کور و کر شده بود نه چیزی میشنید و نه می دید. مریم به بقیه خواهر و برادرهایش نگاه کرد تنفر و عصبانیت را می‌شد از چهره آن‌ها تشخیص داد دیگر نمی‌توانست آن جو را تحمل کند زیر گریه زد و باسرعت پله هارا طی کرد تا به پناهگاهش برود. پناهگاهی که تغییر کاربری داده بود و انگار سلول انفرادی بود در یکی از زندان‌های مخوف دنیا.
آن روز را آن‌قدر گریه کرد که به مرده‌ای متحرک تبدیل شده بود بی‌هوش روی تخت افتاده بود و تا صبح روز بعد بیدار نشد رویاهای زیادی را آن شب در خواب دید انگار نقشه راهی پیش رویش گذاشته باشند.
همین‌که از خواب بیدار شد موبایلش را روشن کرد
از افراد مختلفی برایش پیام تسلیت رسیده بود و همچنین چند ده تماس از دست رفته…
اما هیچکدام برایش مهم نبود انگار در تاریکی دنبال نوری می گشت تا اورا نجات دهد خواب‌هایی که دیشب دیده بود او را داشت به سمتی می‌کشاند که ادامه زندگی‌اش به آن بستگی داشت پیام‌ها را یک‌به‌یک رد می‌کرد تا به پیام‌های شخص مورد نظرش رسید (جواد)
پیام‌ها را باز کرد پیامهای زیادی از جواد دریافت کرده بود و هر بار شماره ای جدید
_سلام مریم جان با( ده‌‌ها ایموجی و استیکر گریه) می‌دانم الان بسیار از من ناراحتی ولی این را بدان به خداوندی خدا قسم یک اتفاق بود و من اصلاً قصد نداشتم چنین کاری بکنم فقط آرام او را هل دادم.
و چندین پیام دیگر با این مضمون که بی‌تقصیر بوده و ضربه آنقدر محکم نبوده که باعث فوت پدر مریم شود و این‌که فقط برایش مهم است که مریم او را قبول داشته باشد،دیگر چیزی برایش در این دنیا جز این اهمیت ندارد و می‌ترسد از این‌که خودش را تحویل دهد و مجبور است هر بار سیم‌کارت‌هایش را عوض کند.
پیام آخر جواد چند دقیقه پیش فرستاده شده بود و جواد نوشته بود که: اگر می‌خواهی جوابم را بدهی تا چند دقیقه دیگر به این شماره پیامک بده
مریم دستش می‌لرزید رعشه ای کل وجودش را گرفته بود می‌خواست چیزی بنویسد اما انگار دستانش را با زنجیر های فولادی محکم بسته باشند یا با داروهایی قوی بدنش را بی‌حس کرده باشم بالاخره انگشتانش صفحه گوشی را لمس کردند
_سلام می‌دانم اتفاقی بود،من باورت دارم، اما اتفاقی که افتاده باعث شده من دیگر نتوانم در این خانه زندگی کنم باید با تو باشم می‌خواهم فرار کنم و پیش تو بیایم، زودتر جواب بده و این را مطمین باش که هنوز هم دوستت دارم.
پیام را برای جواد فرستاد، بعد از چند لحظه همان شماره به تلفن مریم زنگ زد
_سلام دردت به جانم می‌دانستم تو مرا باور داری من جانم را فدایت می‌کنم تو فقط بگو چکار کنم؟
_سلام بله که قبولت دارم اگر نداشتم چند بار به خاطر تو خودکشی نمی‌کردم الان ساعت هشت است من وسایلم را جمع می‌کنم ساعت دو در خانه باغ پدرم
منتظرت هستم دوستت دارم
جواد با همان حالت شور و شعف و خوشحالی فریاد می‌زد که:
_خداحافظ عشق من همه چیز را جمع می‌کنم و حتماً خودم را تا ساعت دو به آن‌جا می رسانم،دوستت دارم، دوستت دارم مریم من.
مریم تلفن را قطع کرد و آن را روی تخت انداخت چشم هایش میسوخت و حس میکرد که یک چیزی دارد روی صورتش حرکت میکند چیزی مثل مار که میخزد و پایین می رود از صورتش، پایین می رود و می چکد روی تخت روی زمین و روی قالی.
میخزد پایین می آید،می چکد ،گل میشود و نقش میبندد روی فرش اتاق، اما هیچکدام از اینها برای مریم اهمیتی نداشت فقط به یک چیز فکر میکرد اینکه چگونه از این منجلاب که در آن فرو رفته نجات پیدا کند.
وسایلش را جمع کرد باید زودتر از خانه بیرون می‌زد تا کسی رفتنش را نبیند، نمیتوانست به چهره ی هیچ کس از آدم های آن خانه نگاه کند، دیروز هفتم پدرش بود و امروز جز خانواده خودش کسی آن‌جا نبود. برگه ای را از دفترش جدا کرد تا برای خانوادش نامه‌ای بنویسد،هم‌زمان که آن را می‌نوشت به همه چیز فکر میکرد، فکر هایی عجیب که تا آن لحظه هیچوقت از ذهنش عبور نکرده بودند. نامه را که تمام کرد آن را تا کرد و در جیب مانتواش گذاشت.
کلید را در قفل در آرام چرخاند و از این که یادش رفته بود قفل را روغن‌کاری کند که این‌طور صدای باز شدن قفل در،در آن خانه ارواح که غرق سکوت شده بود نپیچد،خودش را لعن و نفرین کرد.
در را آرام باز کرد و سرش را بیرون آورد که مبادا کسی بیدار باشد و مچ او را بگیرد، این بار شانس آورده بود و کسی بیدار نبود، می‌دانست که خانواده اش چند روز گذشته رو خوب نخوابیده اند.
برادرانش کل شهر را دنبال جواد گشته بودند و اصلاً دوست نداشتند که پلیس جواد را دستگیر کند، می‌خواستند جواد را خودشان گیر بیاورند تا تکه تکه‌اش کنند،مریم از تمام این ماجراها باخبر بود، آرام و بی‌صدا از پله‌ها پایین می‌آمد درست مثل گربه ها راه می‌رفت و اصلاً هیچ صدایی از راه رفتنش تولید نمی‌شد حتی اگر قوی‌ترین گیرنده‌های صوتی و یا حتی ارتعاشی را آن‌جا می‌آوردند نمی‌توانستند چیزی را از انعکاس راه رفتن مریم در آن لحظات ثبت کنند، انگار جسمش را از دست داده بود و فقط با روحش داشت ادامه می‌داد.
از آخرین پله پایین آمد و پایش را روی زمین گذاشت، نفس راحتی کشید نامه را روی اوپن گذاشت کنار قاب عکس پدرش، چشمش که به قاب عکس افتاد بی‌صدا اشک ریخت، زجه زد، خودش را شکنجه داد و کُشت،بی‌آن‌که این هیچ کدام از این اتفاقات افتاده باشد اما در ذهن مریم تمام این شکنجه‌ها و خودخوری ها اتفاق می افتاد.
انگار تصمیمش را گرفته بود دیگر نمی‌توانست با آن وضعیت ادامه بدهد برای همین باید می‌رفت.
نگاهش را از قاب عکس پدرش گرفت و داخل آشپزخانه رفت ، وسیله‌ای را برداشت و آن را درون کیفش گذاشت جای سوئیچ ماشین پدرش را می‌دانست و آن را هم برداشت ، سراغ جا کفشی رفت آرام کفش های کتانی قهوه ایش را برداشت و آنهارا را پوشید.آرام راهرو را طی کرد راهرویی که بیشتر از سه متر نبود اما برای مریم انگار طویل ترین راهروی دنیا بود،به در خانه که رسید چشمانش برق زد آرام در را باز کرد و از خانه بیرون آمد.
فصل بهار بود و نسیم صبحگاهی به صورتش خورد، هوا آفتابی بود و آسمان صاف ، بدون لکه ای ابر…
مریم با این‌که دیشب را کامل خوابیده بود اما اینطور تصور میکرد که دیشب باران باریده است با رعد و برق هایی شدید و پیش خودش فکر می کرد که آسمان دیشب با آن رعد و برق ها خودش را تخلیه کرده است و این هوای دل‌انگیز نشان میدهد که تمام غم هایش برطرف شده و او هم باید خودش را تخلیه کند و آسمان زندگیش را از تمام آن لکه ها پاک کند…
هوای بسیار دل‌انگیز بود و مریم به این فکر می کرد که این صبح دل انگیز، چقدر می توانست زیبا باشد، اگر هیچ یک از آن اتفاقات نیفتاده بود و او می‌توانست امروز صبح مادرش را ببوسد و از خانه بیرون بیاید تا پدرش او را تا دانشگاه برساند، اما همه چیز خراب شده بود و مریم هم این‌ها را می‌دانست و تصمیم خودش را گرفته بود، شاید این آخرین خودکشی او باشد و دیگر کسی نبود که جلوی او را بگیرد. سمت اتومبیل پدرش رفت بنز قدیمی مدل هزار و نهصد و نود آرم بنز را کنده بودند چون پدرش اعتقاد داشت نوعی خودنمایی محسوب می‌شود و از این‌که دوباره خاطره‌ای از پدر خوب و خوش قلبش برایش زنده شده بود اشک ریخت و بدون این‌که ضجه بزند خودش را کشت سوئیچ را در قفل در چرخاند و سوار اتومبیل شد. بوی پدرش را می‌داد بوی کسی که دوستش داشت و خود را مسوول مرگ او می دانست. اتومبیل را روشن کرد تا آن خانه باغ حدود یک ساعت فاصله بود در تمام ان یک ساعت خاطرات مختلفی فکر کرد اما تمام شان به یک چیز ختم می شد؛( پدرش). از شهر بیرون زده بود جاده تقریباً خلوت بود آن لحظه همه چیز را به رنگ سیاه می دید؛ اتومبیل هایی که رد می شدند،آسفالت و حتی سبزه هایی که از زمین های کنار جاده سبز شده بودند.دیگر تحمل نکرد شیشه را پایین داد و فریاد زد که:ببخش مرا پدر می‌دانم دوست نداری این کار را بکنم، اما مجبورم، نمی‌توانم جز این به چیز دیگری فکر کنم. هرچه جیغ و داد می‌زد تخلیه نمی‌شد،آرام نمی‌شد، تصمیم سختی گرفته بود راه دیگری برایش نگذاشته بودند یا لااقل اگر راه دیگری بود مریم به آن فکر نمی‌کرد. یاد آخرین پیامش افتاد که چند دقیقه قبل به جواد داده بود، -ساعت دو می‌بینمت فعلاً خداحافظ جواد من.
این‌که جواد به آنجا می‌آمد کمی او را آرام می‌کرد. اصلاً نفهمید چطور مسیر را طی کرد. کل آن مسیر را مثل نقشه ای مصور در ذهنش داشت از وقتی گواهی‌نامه گرفته بود پدرش اجازه می داد تا زمانی که می‌خواهند به خانه باغ شان بروند او پشت اتومبیل بنشیند. پیچ آخر جاده راکه طی کرد می‌توانست خانه باغ را ببیند باغی هزار متری با خانه‌ای ویلایی که با سقف شیب‌دار مسی رنگش برق می زد، فکر همه جا را کرده بود، باغبان شان با زن و فرزندنش یک‌شنبه صبح‌ها نبودند مسیحی بودند و برای عبادت حتماً باید به شهر برمی‌گشتند تا در کلیسا عبادت کنند، چندین نسل در آن شهر زندگی کرده بودند نه دینشان تغییر کرده بود و نه شکل و شمایلشان. شبیه ایرانی ها نبودند خلوص ژنشان را حفظ کرده بودند آدم هایی با قد بلند چشم هایی سبز رنگ و موهایی طلایی.
به جاده فرعی و خاکی که رسید به یاد حرف پدرش افتاد که: مریم جان در جاده خاکی باید آرام و با دنده سنگین رانندگی کنی تا ماشین آسیب نبیند. مریم هیچوقت رعایت نمی‌کرد و هر بار با سرعت جاده خاکی را طی می‌کرد و به در خانه باغ می‌رسید. اما این دفعه فرق می‌کرد، ناخودآگاه سرعتش را کم کرد و همان طور که پدرش گفته بود آرام‌تر جاده خاکی رانندگی کرد تا به در خانه باغ برسد. در باغ به سلیقه مریم رنگ شده بود با طرح‌هایی از برگ های پاییزی با رنگ های زرد و نارنجی.
از اتومبیل پایین آمد با کلیدهای پدرش در را باز کرد اتومبیل را داخل آورد و پیاده شد بدون این‌که به درخت‌ها نگاه کند به آن شکوفه‌های محسور کننده گیلاس، زردآلو و آلبالو که همیشه دیوانه وار به آن‌ها خیره می‌شد،و از گلبرگ هایشان عکاسی می کرد.
در ویلا را باز کرد هوای ویلا کمی سرد بود کلیدها را توی کیفش گذاشت و روی کاناپه نشست ساعت نه و ده دقیقه صبح بود و مریم نمی‌دانست که جواد ساعت دو می‌رسد یا زودتر، یا این‌که اصلاً می‌آید یا نه. و این‌که خانوادش کی نامه‌اش را می‌خوانند و واکنششان به تصمیم او چیست. زود رسیده بود، داخل کیفش را نگاه کرد زیپ کیف را بست و آنرا را بغل کرد و روی کاناپه دراز کشید بدون این‌که کفش‌هایش را در بیاورد پایش را روی هم انداخت می‌دانست اگر به عقب بر میگشت و مادرش این صحنه را می دید قطعاً دعوایش می‌کرد.
نه می توانست بخوابد و نه می‌توانست خوب فکر کند، فکرش متمرکز نمی‌شد با خودش کلنجار می‌رفت‌، هنوز کمی شک داشت به تصمیمی که گرفته بود و از این بابت این‌که آینده‌اش چه می‌شود یا اصلاً آینده ای خواهد داشت نگران نبود، او هفت روز پیش مرده بود. به روزی که بار اول خودکشی کرده بود و وقتی پدرش بالای سرش آمد و دید که رگش را زده و خون زیادی از دست داده فکر می‌کرد قلبش درد گرفت از به یاد آوردن آن صحنه وقتی تصویر پدرش جلوی چشمش افتاد که برای او گریه می‌کرد.
چشمانش را بسته بود و مدام داشت به مسائل مختلفی فکر می‌کرد اما تمام آن‌ها به پدرش ختم می‌شد. نمی دانست که چند ساعت گذشته است تا این‌که صدای باز شدن در را شنید سریع خودش را جمع کرد و سر پا ایستاد چشمش که به درافتاد رنگ چهره‌اش تغییر کرد،سفید، سفید، مثل گچ دیوار خانه باغ، کسی که در را باز کرده بود،جواد بود.
جواد با خوشحالی تمام در را بست و ذوق‌زده گفت: می‌دانستم تو دوستم داری و می‌دانی که بی گناه بوده ام.
مریم فکر کرد جواد خیلی زود آمده است ساعت گوشیش را نگاه کرد ساعت ۱۳ و ۳۰ دقیقه بود و او فقط نیم ساعت زودتر رسیده بود خودش را به مریم نزدیک کرد می خواست اورا بغل کند که مریم دستش را به حالت توقف و ایست جلوی جواد گرفت و گفت که تا زمانی که عقد می کنیم نباید دستت هم به من بخورد،گذشته هارا فراموش کن از حالا به بعد باید به تصمیمم احترام بگذاری.
_ با تمام وجودم به تصمیماتت احترام میگذارم اصلا نیم متر فاصله می‌گیرم، باید همین فردا عقد کننیم، ولی باید هرچه زودتر برویم پلیس‌ها دنبالم هستند و من خیلی ریسک کردم که به اینجا آمدم شنیدم که برادرهایت هم در به در دنبالم می‌گر…
حرفش تمام نشده بود که صدای پایین آمدن کسی از پله‌ها می‌آمد جواد گفت:مریم کسی اینجاست؟
مریم که ترسیده بود و با همان حالت کیفش را بغل گرفته بود دستش را توی کیفش برد و سریع بیرون آورد جواد بهت‌زده پله‌ها را نگاه می‌کرد بدجور ترسیده بود که حس کرد یک لحظه نفسش بند آمده و نمی‌تواند نفس بکشد رویش را به سمت مریم برگرداند و با همان حالت که انگار برق چند هزار ولتی به بدنش وصل کرده باشند به مریم و چاقویی که در شکمش فرو کرده بود نگاه کرد،نمی‌دانست چرا دارد این اتفاق می‌افتد، مریم که می گفت می‌خواهد با او فرار کند می گفت که دوستش دارد و می‌داند که آن یک اتفاق بوده است، تا این‌که کسی که از پله‌ها پایین آمد را دید، مردی بلند قد با ریش‌هایی بور و چشم های مشکی. درست می دید برادر بزرگ مریم بود که از پله‌ها پایین می آمد و جواد فهمید که همه چیز دروغ بوده و با پای خودش به قتلگاه آمده است دو برادر دیگر مریم هم پشت سر برادر بزرگتر از پله ها پایین آمدند و با حالت پیروزمندانه‌ای به جواد که غرق خون شده بود و مریم که به قولش عمل کرده بود نگاه می کردند.
جواد روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می‌پیچید مریم با حالتی جنون‌آمیز به جواد و دست‌هایش که خون‌آلود شده بودند نگاه می‌کرد و یک لحظه به این فکر کرد که او یک قاتل است و تا الان سه نفر را کشته است پدرش خودش و حالا هم جواد.
برادر بزرگ مریم بالای سر جواد آمد توی صورتش تف انداخت و چاقو را فشار داد که بیشتر داخل برود جواد گریه‌اش گرفت و از شدت درد فریاد زد.
برادر کوچک‌تر مریم پارچه‌ای را در دهان جواد فشار داد که داد نزند برادر بزرگ‌تر همان طور بالای سر جواد نشسته بود با احساس خشنودی به جواد نگاه می‌کرد که دارد درد می‌کشد دوباره توی صورتش تف انداخت و گفت که حرام‌زاده فکر کردی پدر مان را می کشی و دست خواهرم را می گیری و فرار می کنی؟
نقشه کشتنت را همین خواهرم کشید که سه بار به خاطر تو خودکشی کرد! نگاهی به مریم انداخت نامه‌ای را که صبح برایشان نوشته بود را از جیب کتش در آورد و روی مبل انداخت و گفت که:
الان دیگر می‌بخشیمت
دوباره سرش را به سمت جواد که در خون خودش دست و پا می زد و گریه می کرد برگرداند و گفت:
اگر فرار نمی‌کردی پدرم الان زنده بود.تو حرام لقمه بیشرف اگر بعد از سیلی که پدرت از پدرمان خورده بود، خفه خون می‌گرفتی و چیزی نمی‌گفتی الآن این اتفاقات نمی افتاد. قبل از مرگت حق داری این را بدانی که پدرم وقتی با پدرت مشاجره می‌کرد سکته کرده بود دکتر ها به آن سکته خاموش میگویند، که به خاطر همان مرد نه به خاطرآنکه تو از پدر بی وجودت دفاع کردی و پدرمان را هل دادی و سرش ضربه دید. هیچ‌کس این را نمی‌داند اما من می‌دانم و این مسئله برایم چند میلیونی خرج برداشت،
اما این مسئله از گناه تو کم نمی‌کند تو و آن پدرت مسوول مردن پدر ما هستید، تو باید بمیری و امروز می‌میری. می‌دانستم که با مریم حتماً ارتباط می گیری و همدیگر را می‌بینید اما نمی‌دانستم مریم آنقدر دختر خوبی شده است که نقشه کشتن تو را خودش بکشد. مریم این‌ها را که شنید از همه چیز خالی شد انگار سرب داغ در حلقش ریخته باشند روی زمین افتاد تمام خاطرات پدرش که در سرش چرخ می‌خوردند در یک لحظه پاک شد و بهت زده به جواد نگاه می‌کرد که نفس‌های آخرش را می‌کشید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    داستان قشنگی بود با هیجان دنبالش کردم.تصمیم مریم
    برام لو نرفت .
    فقط توضیحات زیادبرادر بزرگ
    در آخر ،داستان رو کشدار کرد

  2. نسترن منصوری گفت:

    بر عکس دوستان من فکر می کنم داستان اصلا طولانی نیست و راستش خیلی هم کوتاهه. این سوژه باید با جزئیات خیلی بیشتری بیان بشه. میتونه خیلی جذاب باشه. چون داستان رخداد های زیادی داره باید برای هر قسمتیش چیزی بنویسید که خواننده رو وادار به ادامه کنه. اگر خواننده بی حوصله ای به تورتون خورد و یهو پرید ته داستان اصلا نفهمه چی شد و مجبور بشه برگرده و از اول بخونه. امیدوارم تونسته باشم منظورممو بیان کنم.
    پیشنهاد می کنم در بازنویسی تا جایی که ممکنه از کلیشه ها فاصله بگیرید. هر جمله ای که فکر کردید کلیشه ای هست پاک کنید و یک جمله با زبان و بیان خودتون بسازید. تصاویر سریال های ایرانی رو فراموش کنید که موقع مردن یک نفر زنش با چادر مشکی عکسش رو بغل میگیره و گریه می کنه. واقعیت ها را تصویر کنید و توصیف کنید. موفق باشید

    • محمد سبزی خوشنام گفت:

      کاملا درست میگید بعضی از داستان ها رو نمیشه سریع تموم کرد که اگه اینطور پیش بره خواننده قطعا گیج میشه راجع به کلیشه ها هم درست میگید وقتی که داستان رو بازبینی کنم، مواردی رو را تصحیح خواهم کرد.

    • مصیماه گفت:

      نسترن جان چه کارشناسانه و به جا نظر دادید👏

  3. مصیماه گفت:

    توصیفات و ریتم داستان خوب بود ولی اتفاقات از نظر من منطقی نبود. در هر حال مهم مهارت شما در نوشتنه که تا اینجا من دوستش داشتم

  4. دیبا ده مشکی گفت:

    خیلیییی لذت بردم! هم داستانتون کشش داشت تا اخرش, هم شروع و از همه مهمتر پایان خوبی داشت.
    حالت هایی که از مریم توصیف کردید باعث میشد که واقعا باور بکنم دارم داستان دختری رو میخونم که پدرش مرده
    طولانی بود اما به هیچ وجه خسته کننده نه🙂

    • محمد سبزی خوشنام گفت:

      خوشحالم که دوست داشتید ممنون بابت نظرتون،واقعا نمیشد داستان رو کوتاه تر کنم از جذابیتش کم میشد.

  5. پرستو انصاری گفت:

    داستان خیلی جالب و پرپیچ و خمی بود