تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قرنطینه
نویسنده: سحر ایمانی

افتاده ام روی فرشی که تا امروز ۲۳۴۵ گل قرمز و ۴۳۶ گل آبی دارد

بالایش زنی در حال رقص است و مردی برایش دل میبرد.

تکیه داده ام به پشتی قرمز کاشان که ۳۰۶ گل بنفش دارد .

صدای مادر را میشنوم که به پدر قرص میدهد .

من افتاده ام اینجا

آسمان  ابری است

شارژ گوشی ام آلارم میزند .

مادر رادیو روشن میکند .

موج اف ام

خبر از قرنطینه میدهد.

قرنطینه چشمهای تو

باز نمیبینمت

باز باید بشمارم .

این بار گل های پرده اتاق مادر را

من افتاده ام اینجا ، کتابها روی هم تلنبارشده،  مداهای رنگی تراشیده نشده .

اتاق تاریک است

پدر سرفه میکند .

دلم میخاست بغلش کنم .

هنوز سفره هفت سین پهن است . ماهی قرمز ندارد . سنجد و سمنو را خورده اند .

مادر موج رادیورا عوض میکند . خواننده میخواند « چاره ای کو بهتر از دیوانگی »

هجوم خیال راحتم نمیگذارد .

روی گل های فرش چشمهایت را میکشم .

ابروان هشتت را

با مداد ها رنگت میکنم.

خواننده باز میخواند.صدایش مخملی است . گرفته . درست شبیه آسمان .

افتاده ام اینجا

اما میدانم یک روز تمام میشود .

حوصله اش سر میرود از ما و میرود.

کرونا باید بداند هر چیزی تاریخ مصرفی دارد .

جز دوست داشتن تو که تاریخش نه تمام میشود نه انقضا دارد.

میرود و من باز بغل میکنم پدر را .

یک روز رادیو موج اف ام خبر از ازادی و رهایی میدهد .

زنان روی قالی‌ باز میرقصدند و مردانشان دلبری میکنند.

قرنطینه تمام میشود .  دوباره آسمات آبی میشود .

و من باز چشمهایت را خواهم دید .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    خیلی زیبا بود.
    خیلی دوست داشتم.
    لحن نرم و روانی داشت.
    کوتاه و روان و شیرین😍